تبليغاتX
چگونه پولاد آبدیده شد؟

چگونه پولاد آبدیده شد؟

متون سیاسی

"... اما من اشکهای او را دیدم."

 

 

 

خاطره ای :    

         "... اما من اشکهای او را دیدم."

 

 

روزی ، رفیق زارعی کارگر توده ای پالایشگاه آبادان چنین نقل کرد:

 

            " تازه کودتا شده بود . اینجا و آنجا ، هر روزه شاهد دیدن یورش «امنیتی» های رژیم برای دستگیری اعضا و هوداران حزب بودیم. کارگران و روشنفکران توده ای ، با مقاومت خویش صحنه های زیبا و بدیعی خلق میکردند ، هرچند گهگاهی خبرهایی از برخی تسلیم طلبان نیز شنیده می شد. اما نای مشمئزکننده ی این آخری در وزش آرام ، متین ، اما پیگیر نسیم جانبخش روح مقاوم آن اولی وا می رفت. هرچند که بعدها دشمنان مردم و بوجارلنجانان کودتا صدها هزار حدیث جعلی از باصطلاح تسلیم و خیانت را ضرب کرده و آنگاه در دهه های بعدی انبوه پشه وار روشنفکران بریده از "تولید" و خلق بر سبیل "عنعنه" این "اخبار" را برای خوش آمدِ "بالائی ها"  و اربابانِ"ماورای بحار" آگراندیسمان نمودند.

در بالای کوره های نفتی برای اُورهول (Overhaul) مشغول کار بودیم که سروصدای هجوم مأموران امنیتی را در پائین شنیدیم . عربده های چارواداری شخصی همه را شوکه کرده بود. با لئیمانه ترین کلمات ممکن حزب و توده ای را خطاب قرار می داد. این شخص کسی جز "علی چکشی" نبود. (وی از مزدوران انگلیسی ها بود. وجه تسمیه ی نامش این بود که هنگام اعتصاب اوائل دهه ی بیست کارگران تحت رهبری "شورای متحده" ، با چکش بر روی ستونهای فلزی می کوبید تا همه فکر کنند که کار همچنان ادامه دارد و اعتصابی در کار نیست از اینرو کارگران توده ای ، این آقای "علی" را به نام با مسمای "علی چکشی" ملقب ساختند. اعطای این لقب به توحش و دریدگی هرچه بیشتر آقای چکشی منجر شده بود.) علی امید پرآوازه از بزرگترین رجل سندیکالیست را همه می شناسند، نیاز به معرفی نیست. رفیق نجفی از یاران پیگیر علی امید و از باوفاترین اعضای حزب بود. در موج دستگیری ها ظاهراً کمی دیر به سراغ او آمده بودند. کوره ها بسیار بلند و مرتفع بودند. صحنه را در نظر بگیرید: گروه ایغار مأمورین امنیتی با لکه ی کریه علی چکشی بر پیشانی در پائین و نجفی سرشار از عشق به ادامه ی مبارزه در بالا.  یکباره علی چکشی نعره برآورد که:

" نجفی"ملعون" ، ای توده ای (نجس)،  بیا پائین، آمده ایم برای دستگیری ات. همه چیز تمام شد. سندیکا و شورای متحده مرد، حزب مرد. توده ای گری برچیده شد. و . . .  ،  و کمونیسم مرد! " 

همگی کارگران با شگفتی صحنه را تماشا می کردند. تشبثات لومپنی علی چکشی همه را میخکوب کرده بود حتی مأمورین را.  در آن هنگام بود که قهرمان کارگران ، نجفی در آن بالا بر پای خواست. ابزار کار را به کناری نهاد با سینه ای ستبر و با صدایی رسا ، چکشی را خطاب قرار داد: " چکشی، آهای چکشی گوش کن اینها که گفتی همه توهّم است. حزب نمرده، سندیکا و شورای متحده نمرده، کمونیسم نمرده، . . . ای مردک بدان که ما هیچکدام این دروغ های بزرگ را باور نمی کنیم. حتی اگر مارکس، انگلس، و لنین سر از قبر برآورند و بگویند نجفی ! کمونیسم مُرد. بی تردید خواهم گفت غلط کنید !  بروید توی قبر ، دروغ نگوئید !

* * *

رفیق زارعی بسیار خوددار و  نیز  از اعصاب نیرومندی برای کنترل احساساتش برخودار بود، اما نتوانست جلوی سرازیر شدن اشکهایش را بگیرد، روی را از قبل برگردانده بود . اما من اشکهای او را دیدم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

با تشکر از پژم عزیز ، فرستنده ی این خاطره

«چگونه پولاد آبدیده شد؟»

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 1:41  توسط آستروفسکی  | 

ارباب و نوكر - نمایشنامه ای از رفیق نصرت الـله نویدی

 

 

 

نمایشنامه ای از رفیق نصرت الـله نویدی

{از اعضای سازمان افسران انقلابی (حزب توده ایران)}

 

رفیق نصرت الـله نویدی همراه با عده ای از افسران توده ای و از آنجمله نویسنده ی شهیر و انسان والا ابراهیم یونسی محکوم به اعدام شد که کمی پیش از اجرای حکم تیربارانن ، رژیم ستمشاهی زیر افکار اوپوزیسیون داخلی و فشار بین المللی با تخفیف این حکم به زندان ابد دست به عقب نشینی تاکتیکی زد. در فرصت مناسب زندگینامه ای از این مبارز هنرمند تهیه و تقدیم به دوستداران تاریخ و فرهنگ مبارزه جویانه ی میهنمان خواهد شد.در این باره ما را یاری کنید.

 

. . .

تاریخ که بر باد رود رنج و سرورش

نازد به سزاوار به گردان غیورش

 . . .                      (ا. ط.)

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

همه انسان ها برابرند و هيچ كس بر ديگري برتر نيست مگر در كار.

كار اساس زندگي است و آنكس كه كار نكند بايد بميرد . (از متن نمایش)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

ارباب و  نوكر

 

 

از : نصرت الـله نويدي

( نمايشنامه در يك پرده )

 

 

 (1)

صحنه خالي است ، دو پسر بچه از دو طرف سن نمايان مي شوند ، جلو مي آيند ، رو به تماشاچي ها سر مي خوابانند.

 

كوهرنگ: من كوهرنگم ، پسر كوهرنگ سرباز ...

بهرنگ: من هم بهرنگم ، پسر بهرنگ معلم ...

كوهرنگ: پدرهامان از ستم مردند ...

بهرنگ: و مادرهامان ستم كشيدند و بزرگمان كردند .

كوهرنگ: و از هم اين رو  است ...

بهرنگ: كه از ستم بيزاريم ...

كوهرنگ: و با آن در ستيزيم .

بهرنگ: ما دريافتيم كه از ما بهتران ...

كوهرنگ: و از ما بدتران ...

بهرنگ: وجود ندارند.

كوهرنگ: و دريافتيم كه ستم ...

بهرنگ: نه آسماني ...

كوهرنگ: بلكه زميني است ...

بهرنگ: و ما دريافتيم ...

كوهرنگ: كه براي مبارزه با ستم ...

بهرنگ: به فكرهاي ورزيده ...

كوهرنگ: بيشتر از بازوهاي ورزيده ...

بهرنگ: نيازست .

كوهرنگ: ما با هم دوستيم ...

بهرنگ: و پايه دوستيمان بر همفكري است .

 كوهرنگ: اصل اول دوستي !

بهرنگ: ما در اين راه ...

كوهرنگ: به دوستان زيادي نياز داريم ...

بهرنگ: تا كاخ ستم را ويران كنيم .

كوهرنگ: و ريشه ستم را ...

بهرنگ: براندازيم .

كوهرنگ: ما امروز براي شما ...

بهرنگ: قصه خواهيم گفت ...

كوهرنگ: قصه اي از گذشته ها ...

بهرنگ: از حال و از آينده .

كوهرنگ: ما امروز بين گذشته و آينده ...

بهرنگ: پلي خواهيم زد ...

كوهرنگ: و همراه شما ...

بهرنگ: از اين پل خواهيم گذشت ...

كوهرنگ: و خواهيم كوشيد ...

بهرنگ: تا شما با ما دوست شويد ...

كوهرنگ: هم فكر شويد .

بهرنگ: چه دريافته ايم

كوهرنگ: آنسان كه گفته اند :

بهرنگ: يكدست بي صدا است .

كوهرنگ: ما امروز براي شما بازي خواهيم كرد ...

بهرنگ: قصه اي را ...

كوهرنگ: كه دير زماني از آغاز آن گذشته ...

بهرنگ: و هنوز به پايان نرسيده است

هر دو: ما به اين ايمان داريم

بهرنگ: اينك قصه ما !

كوهرنگ: بازي كنيم !

بهرنگ: بازي كنيم !

كوهرنگ: تو بگو ( به بهرنگ )

بهرنگ: و مادر گفت : اربابي بود كه نوكري داشت ...

كوهرنگ: پس ما امروز براي بازيمان به يك ارباب نياز داريم و يك نوكر ( به بهرنگ ) پس يكي از ما ارباب خواهد شد و آن ديگري نوكر .

بهرنگ: من ارباب !

كوهرنگ: من قبول ميكنم به شرطي كه تو بتواني ثابت كني كه لياقتش را داري .

بهرنگ: لياقتش را دارم . همين !

كوهرنگ: با حرف نه ، با عمل !

بهرنگ: با عمل !؟

كوهرنگ: ببين آنجا دو دست لباس گذاشته شده . يكي در خور يك ارباب و ديگر درخور يك نوكر . مي بيني از همين جا مي شود تشخيص داد كدام درخور يك ارباب است .

بهرنگ: لابد آنكه يراق دوزي است و زرق و برق دارد مال ارباب است .

كوهرنگ: همين طور است ، ببين لباس آنجا است و من و تو اينجا . حالا هر كدام از ما زودتر توانست آن لباس را به چنگ آورد او ارباب خواهد شد .

بهرنگ: معلومه من زودتر به چنگش ميارم چون زورم بيشتره !

كوهرنگ: امتحان كنيم . ما در شرايط مساوي قرار مي گيريم بيا بيا  در يك خط به ايستيم

( آنها در يك خط مي ايستند )

بهرنگ: خب ، شروع كنيم .

كوهرنگ: نه ، اينطور نه ،   بگذار آنطور كه شروع كردند ، شروع كنيم .

بهرنگ: چطور ؟

كوهرنگ: تو به چه معتقدي ؟

بهرنگ: ( آهسته ) به چه بايد معتقد باشم ؟

كوهرنگ: ( آهسته ) به خدا !

بهرنگ: من ... من ... به خدا معتقدم

كوهرنگ: پس زانو بزن و دعا كن تا خداوندت در اين راه ياريت كند .

بهرنگ: دعا لازم نيست . من مي دانم كه حتماً موفق خواهم شد .

كوهرنگ: اگر از آن بالا افتادي و قلم پايت شكست ؟

بهرنگ: ها !

كوهرنگ: يا اگر وسط راه چاهي دهان باز كرد و تو را بلعيد ؟

بهرنگ: ها !

كوهرنگ: يا اگر درنده اي راه بر تو گرفت و پاره ات كرد ؟

بهرنگ: ها !

كوهرنگ: پس دعا كن .

بهرنگ: پس تو ؟

كوهرنگ: من ...؟ نه . ولي چرا ! چرا! منهم دعا خواهم كرد ( زانو مي زند ) بيا ! تو هم زانو بزن .

( بهرنگ هم زانو مي زند )

و حالا از صميم قلب از خدايت بخواه تا تو را ياري كند

( خود كوهرنگ هم لب هايش مي جنبد )

نگاهت را ببند .

 

بهرنگ: تو چرا نمي بندي ؟

كوهرنگ: من زود بسته ام

بهرنگ: بيا ... بستم ( چشمهايش را مي بندد )

كوهرنگ: با همه وجود ... با همه وجود

بهرنگ: با همه وجود !

كوهرنگ: و اگر لازم مي بيني براي موفقيت بيشتر پيشاني بر زمين بگذار

بهرنگ: تو هم مي گذاري ؟

كوهرنگ: تا چه اندازه به ارباب شدن علاقه مند باشم

بهرنگ: من كه علاقه مندم

كوهرنگ: پس بگذار

بهرنگ: چه را بگذارم ؟

كوهرنگ: پيشانيت را ... پيشانيت را به زمين بگذار و دعا كن

بهرنگ: بيا . ( پيشاني بر زمين مي گذارد )

كوهرنگ: خوب ... خوب .... توجه ات  جز خدا به هيچ چيز ديگر نبايد باشد . ( آهسته سرپا مي شود ) دعا كن . بگو اي كه خداي يكتائي  نزاده اي و زاده نشده اي ... بگو اي كه هيچ كس با تو برابر نيست

( ضمن گفتن اينها دارد نوك پا ... نوك پا به لباس ها نزديك مي شود )

بگو اي عزت با تو است و ذلت با تو است ... مرا ياري كن

( به لباس ها نزديك مي شود )

بهرنگ: ( يكهو از جا مي پرد ) آهاي . داري سر من كلاه مي گذاري ( با يك خيز خودش را به كوهرنگ مي رساند و خر او را مي چسبد ) دروغگوي حقه باز .

كوهرنگ: اين اولين درسي بود دوست عزيز ! تا حقه باز نباشي ارباب نخواهي شد ...

بهرنگ: حقه ات نگرفت !

كوهرنگ: تو هوشيارتر از آني كه بايد باشي ... اگر غير از تو بود مي گرفت

بهرنگ: حالا كه نگرفت

كوهرنگ: باشد بر مي گرديم به وضعيت اول

بهرنگ: من ديگر دعا نمي كنم .

كوهرنگ: نبايد هم دعا كرد . اگر با دعا بود ، مي بايد در همان قدم اول قلم پاي من مي شكست ( پايش را نشان مي دهد ) كه مي بيني نشكسته و سالم است .

بهرنگ: حالا من مي گويم كه چكار كنيم !

كوهرنگ: بگو !

بهرنگ: در يك خط مي ايستيم و مي شمريم يك ! دو ! سه ! سر سه راه مي افتيم . هر كس زودتر رسيد . او ارباب خواهد بود .

كوهرنگ: قبول  !

بهرنگ: چون چاره ديگري نداري ، از حالا مطمئن باش كه من اربابم

كوهرنگ: درس اول را فراموش نكن ! تا حقه باز نباشي ارباب نخواهي شد .

بهرنگ: مي بينيم !

كوهرنگ: مي بينيم ! من ميشمرم !

بهرنگ: نه !  حقه بي حقه !  من خودم مي شمرم

كوهرنگ: باشد !

بهرنگ: يك ...

كوهرنگ: كمي صبر ...

بهرنگ: ها ، منظور .

كوهرنگ: يك كم آنطرف تر

بهرنگ: اينجا هم مثل آنجا است . مگر تفاوت دارد .

كوهرنگ: اينجا كه من هستم يك كمي سربالائيش تيزتر است

بهرنگ: اين بهانه است

كوهرنگ: اصلاً جا عوض مي كنيم

بهرنگ: براي اينكه ديگر بهانه اي نداشته باشي . بيا !

( جا عوض مي كنند )

كوهرنگ: ( با خودش ) با اين پا بهتر مي توانم ...

بهرنگ: سه ...

كوهرنگ: نه . از سر . من آماده نبودم .

بهرنگ: اين وقت تلف كردن است .

كوهرنگ: ( چند بار پايش را جلو و عقب مي برد و پا پشت پا گذاشتن را تمرين مي كند )

بهرنگ: بي كلك

كوهرنگ: دارم نرمش مي كنم تا آماده شوم ... خوب ... شروع كن

بهرنگ: يك ... دو ... سه (مي دود )

( كوهرنگ پا پشت پاي بهرنگ مي گذارد و او زمين مي خورد )

كوهرنگ: ( به لباس ها مي رسد ) من رسيدم !‌

بهرنگ: تو كلك زدي .

كوهرنگ: تبصره اي بر درس اول . براي ارباب شدن هر نوع كلكي مجاز است .

بهرنگ: با زور پسشون مي گيرم

كوهرنگ: اين كار را نمي كني .

بهرنگ: مي كنم .

كوهرنگ: آنوقت به حكم قانون ( دست را كاردوار زير گردنش مي كشد ) "پخ " خواهي شد .

بهرنگ: كدام قانون ؟

كوهرنگ: قانوني كه من هم الان وضع مي كنم ... من بعد از اين تند تند قانون وضع مي كنم .

ماده اول . مالكيت محترم است و تجاوز به حقوق مالك سزايش اعدام است .

ماده دوم : مالك مي تواند و حق دارد به هر شكل كه بخواهد از ( دارائيش ) استفاده كند .

ماده سوم : مالك مي تواند به هر تمهيدي براي ازدياد دارائيش دست بزند .

ماده چهارم : مالكيت موروثي است و پشت در پشت به اعقاب مالك مي رسد .

ماده پنجم : ...

 

بهرنگ: بسه ديگه . لابد مي خواهي تا صبح قيامت قانون وضع كني و همه اش هم به نفع خودت .

كوهرنگ: نه بگذار اين يكي به نفع تو است .

ماده پنجم : مالك مي تواند نوكر يا نوكرهائي از ابواب جمعي انسان ها داشته باشد .

تبصره 1 : مالك بايد بخور و نمير زندگي نوكر يا نوكرهايش را تامين كند .

تبصره 2 : نوكر بايد چشمش كور ، زبانش لال و گوشش كر باشد و از جانو دل به مالكش خدمت كند .

بهرنگ: احسنت ... خب ديگه ؟

كوهرنگ: تا آنجا كه به من و تو مربوط است همين جا كافي است .

بهرنگ: اينها همه اش غير انساني است !

كوهرنگ: در عوض همه اش قانوني است !

بهرنگ: اما من به اين قانون گردن نمي گذارم .

كوهرنگ: ولي بايد بگذاري !

بهرنگ: انساني نيست !

كوهرنگ: با اين وجود مي بيني كه انسان ها گردن گذاشته اند .

بهرنگ: خوب گذاشته باشند به من چه ؟

كوهرنگ: آخر ما داريم زندگي آنها را بازي مي كنيم .

بهرنگ: هاي ! ( مي خندد ) من داشتم فراموش مي كردم كه داريم بازي مي كنيم .

كوهرنگ: پس به اين ترتيب من ارباب هستم و تو نوكر و حالا لباسهايمان را ميپوشيم ... بيا ...

( لباسهاي بهرنگ را به طرفش مي اندازد و هر دو در صحنه لباس عوض مي كنند . ضمن لباس پوشيدن شوخي مي كنند )

بهرنگ: اما تو به من كلك زدي ، اين نامرديه

كوهرنگ: ( مي خندد ) نامرد بودن لازمه ارباب بودنه

بهرنگ: حالا باشد تا خدمتت برسم .

كوهرنگ: وقتي مي توني خدمت من برسي كه مغزتو به كار بندازي

بهرنگ: بالاخره يه روز  به كار مي افتد .

كوهرنگ: حتماً ( لباس پوشيده است ) و حالا قصه را دنبال مي كنيم ( لباسش را مرتب مي كند و ژست ارباب ها را مي گيرد ) حالا من اربابم . ( يكهو با فرياد ) زود باش پسر .

بهرنگ: ها !

كوهرنگ: دستپاچه بشو  و بگو چشم ارباب .

بهرنگ: ( دستپاچه ) چشم ارباب .

كوهرنگ: ( شلاقش را تكان مي دهد ) زود ! زود ! زودتر !

بهرنگ: چشم ارباب  ! چشم ارباب !

كوهرنگ: ها راستي بگذار ببينم ، تو شايسته نوكري هستي ؟ يا نه ، تو شايستگي انتخاب را داري ، آخر در آن قصه ارباب به سفري طولاني ميرود و براي اين سفر احتياج به نوكري دارد با مشخصاتي منحصر به فرد ، نوكر شايسته اين سفر بايد عضلاتي به سختي پولاد داشته باشد ( جلو ميرود و دست به عضلات بهرنگ  ميزند ، همه جا را امتحان ميكند ، نسبتاً راضي)  اي . بد نيست ! بد نيست ! مي تواني كوله بار را به دوش بگيري و صخره ها را در نوردي و مي تواني اگر لازم شد مرا هم روي كولبار سوار كني . مي تواني . نه !

بهرنگ: بله ارباب !

كوهرنگ: و مادر گفت : ارباب به نوكري اينسان نياز داشت و نيز به نوكري نياز داشت كه بتواند يك تنه با دزدان قافله زن كه آن روزها راه و بي راه در كمين بودند نبرد كند و حافظ جان و مال ارباب باشد . چه مادر معتقد بود كه ارباب ها در آن روزگار مثل امروز در امنيت كامل به سر نمي بردند . و هر لحظه خطر در كمينشان بود . و تو مي تواني عهده دار اين وظيفه ی بزرگ باشي ؟

بهرنگ: حتماً ارباب . با جان و دل .

كوهرنگ: و من در اينصورت به تو كمك خواهم كرد تا بتواني زندگي كني كه مي داني اگر من نخواهم تو روز اول نه ، روز دوم ، از گرسنگي سقط خواهي شد .

بهرنگ: حتماً ارباب ! ممنونم ارباب !

كوهرنگ: پس زود باش !

بهرنگ: چشم ارباب ! منتظر دستورم ارباب !

كوهرنگ: ما سفري دراز در پيش داريم . ها راستي . من بايد براي عيال و اولادم خرجي جا بگذارم . هر چند آنها به پول نيازي ندارند و خانه من پر از بنشن است ، اما ( جيبهايش را مي گردد )

يك هميان ( هميان را بيرون مي كشد درش را باز مي كند و نگاه مي كند )

يك هميان زر ( در هميان را مي بندد و به طرف بهرنگش مي اندازد ) بگير اين را به منزل من بده ، بگو اين خرجي آنها است تا من از سفر برگردم .

بهرنگ: ( متعجب هميان را نگاه مي كند ) من ببرم ؟ ( هميان را در دستهايش مي چلاند ) من چرا ؟ ارباب خودتان ببريد بهتر است .

كوهرنگ: منظوري دارم . تا تو برگردي من كوله بارم را مي بندم زودباش پسر !

بهرنگ: ( همان طور كه كسي دم موشي را ميگيرد و از ترس نجسي آن را از خودش دور نگاه مي دارد ) چشم ارباب ( راه مي افتد )

كوهرنگ: ( بافرياد ) هاي !

بهرنگ: بله ارباب !

كوهرنگ: بي شعور آنطور نه . اگر كسي آن را قاپ زد چه ؟ مال مرا بايد روي قلبت بگذاري و با هر دو دست آن را بچسبي !

بهرنگ: چشم ارباب . ( هميان را توي يقه اش فرو مي كند و با هر دو دست آن را مي چسبد ) چشم ارباب .

كوهرنگ: بله اينطور و حالا ميروي ...

و مادر گفت ارباب بارها و بارها نوكرش را آزمود

( بهرنگ زود بر مي گردد )

ها . برگشتي ... فكر نمي كنيم به همين زودي رفته باشي .

بهرنگ: حق با ارباب است هنوز نرفته ام .

كوهرنگ: هنوز نرفته اي ؟ وقت ضايع كن ! ( با شلاق حمله مي كند )

بهرنگ: نه ارباب صبر كنيد چيزي ... چيزي به خاطرم رسيد ...

كوهرنگ: خدا كند نفعي براي من داشته باشد و گرنه .

بهرنگ: مطمئنم كه نفع دارد . گفتم بگذار به جاي دوبار رفتن يك بار بروم ... اگر ارباب اجازه دهند از آنجا هم سري به منزل خودم بزنم و يك كم از مرحمتي ارباب را برايشان جا بگذارم .

كوهرنگ: ها! مرحمتي من !! من كه چيزي به تو مرحمت نكرده ام !

بهرنگ: آنچه كه مرحمت خواهند كرد .

كوهرنگ: ها ! تو بزمجه خيال داري پيشكي از من پول بگيري !؟( با فرياد ) مگر پول علف خرس است كه دورش بريزند شايد تو همين حالا ... يا نه يك ساعت ديگر يا امشب يا فردا صبح يا نمي دانم هر وقت ديگر خواستي زحمتت را از گردن اين دنيا كم كني . آنوقت چه ؟ پول من ، پول من چطور خواهد شد ؟ وانگهي آنها بايد از مزد گذشته تو بخوردند نه از مزد آينده تو ... برو برو ... خيال خام مكن ... و آنجا توي آن كيسه صد سكه طلا هست كه زنم يكي يكي خواهدشان شمرد و حتي اگر نگاه تو هم به آنها خورده باشد او حسش مي كند ... زود باش وقت ضايع مكن ! احمق !

بهرنگ: ( يكه خورده ) ها . تو ... تو به من احمق گفتي . ( كيسه را روي زمين ول مي دهد ) من نيستم تو ديگه راستي راستي داري به من توهين مي كني .

كوهرنگ: هاي ! هاي !نه ... نه دوست عزيز از نظر ارباب ها اين واقعيتي است . مگر در نظر ارباب نوكر چيزي بيشتر از يك احمق است و به روايتي : حق هم دارد ، آخر آنكه كيسه طلا را مي گيرد و آن را مي برد صحيح و سالم به دست زن اربابش مي سپارد ...

بهرنگ: راستي چرا نوكر اين كار را مي كند ؟ آيا احمق است ؟!

كوهرنگ: اين را تو بايد تشخيص داده باشي .

بهرنگ: من ؟ چرا من آن كار را مي كردم ، ولي از احمقي نبود .

كوهرنگ: پس از چه بوده ؟

بهرنگ: از ... از ترس بود ... ترس از قانون ...

كوهرنگ: بله حتماً همين است ، ولي آنكس كه هستيش از دزدي است . و دزد هستي ها است و آنكس كه چوب قانون تا مغز استخوانش را نسوزانده حق دارد آنكس را كه نمي دزدد احمق بداند .

بهرنگ: و من بايد لقب احمقي را هم در رديف لقب هاي ديگرم بپذيرم ؟

كوهرنگ: از جانب ارباب بله ... و در قصه مادر چنين است ، نوكر بارها و بارها امتحان صداقتش را داد ... البته نه اين كه خيال كنيم در آن قصه براي اين صداقت ارزش قايل شده اند ، نه . در قصه ، صداقت نوكر چيزي است در حد يك وظيفه ، وظيفه اي كه نوكر محكوم به انجام آن است و اگر انجام ندهد آنوقت ديگر نوكر نيست . بلكه خائن است و نمك به حرام ...

بهرنگ: نمك به حرام !

كوهرنگ: آري نمك به حرام و در قاموس ارباب ها حفظ حق نان و نمك از جمله واجب ها است يعني اگر تو نمك كسي را خوردي ...

بهرنگ: حتي اگر آنكس ارباب لعين تو هم باشد ...؟

كوهرنگ: حتي اگر آنكس ارباب لعين تو هم باشد ، تو ديگر نبايد به خودت اجازه دهي كه به او يا به مال او چپ نگاه كني

بهرنگ: اگر نگاه كنم ؟

كوهرنگ: نمك گير خواهي شد .

بهرنگ: نمك گير شدن چگونه است ؟

كوهرنگ: اولين شكل تظاهرش كوري است . كه تكيه كلام ارباب ها براي ترساندن نوكرها هميشه اين بوده ، نمكم چشمتو بگيره ؟.

بهرنگ: لابد مي گرفته .

كوهرنگ: لابد . چون آخر عاقبت اغلب نوكرها كور مي شدن .

بهرنگ: نمك گير شدن ؟

كوهرنگ: نه از ظلم كور مي شدن !

بهرنگ: اونوقت اربابا ظلمشونو به حساب نمكشون ميذاشتن ، حقه ها !

كوهرنگ: اين برميگرده ، به درس اول ...

بهرنگ: بازي امروز چه جالبه من خيلي بيشتر از آنچه ارباب ها را مي شناختم دارم مي شناسم .

كوهرنگ: و بيشتر خواهي شناخت !

بهرنگ: پس ادامه مي دهيم ( باز ژست نوكري به خود مي گيرد ) ارباب چه فرمودن ؟

كوهرنگ: ( او هم ژست اربابي مي گيرد ) گفتم زود باش وقت ضايع كن احمق !

بهرنگ: چشم ارباب ! چشم ارباب !

كوهرنگ: ( با فرياد ) زودتر !!

بهرنگ: ( ضمن اين كه بيرون مي رود) چشم ارباب !

هر دو: و قصه مادر نه در اين روال بود ، او فقط گفت كه ارباب و نوكرش راهي سفري دور شدند ولي او نگفت چگونه راهي شدند .

 

 

« نور »

 

(2)

 

بياباني برهوت :

 

( ارباب عصا زنان و نوكر لوله باركشان راه مي سپرند . مدتي صحنه در سكوت مي گذرد )

 

بهرنگ: چه راه سنگلاخي !

كوهرنگ: چه بيابان سوت و كوري !

بهرنگ: آره خيلي سوت و كوره ... برهوت برهوت !

كوهرنگ: ( با خودش ) پس او هم متوجه اين نكته شده است .

بهرنگ: تا چشم كار مي كند جنبنده اي نيست ...

كوهرنگ: ( با خودش ) او حالا به چه فكر مي كند ... لابد به زن و بچه هايش كه بي خرجي مانده اند ... كاش مي توانستم فكرش را بخوانم ... چه سوت و كور ... چه بياباني ؟ هاي ( چند لحظه در خود ) در جائي خواندم كه در بيابان قانون ها را بر يخ مي نويسند ... او ... او در اينجا مي تواند هر كاري كه مي خواهد با من بكند ... اينجا ديگر قانون مرا حفظ نمي كند . بايد فكري كرد ... هاي ! آره بايد از حقه ام استفاده كنم ... او احمق است اصلاً همه نوكرها احمقند ... بايد از حماقتشان استفاده كرد ( تلخ مي خندد ) هاي !  مي داني ( با بهرنگ است ) پشيماني دارد مرا مي خورد ؟!.

بهرنگ: (سكوت ... و در خود )

كوهرنگ: او ... او فكرش جاي ديگر است ... حتماً ... حتماً دارد نقشه مي كشد . هاي با توام !

بهرنگ: بله ! ... بله ارباب !

كوهرنگ: گفتم كه پشيماني دارد مرا مي خورد !

بهرنگ: ارباب از چه پشيمان شده اند ؟

كوهرنگ: از كاري كه كردم ...

بهرنگ: از چه كار ؟

كوهرنگ: از اينكه پول ندادم تا تو براي زن و بچه هايت خرجي جا بگذاري . واي كه من چه بد كردم ... لعنت بر من ! هاي ! مي بينم كه از خستگي نفس نفس مي زني و عرق كرده اي ... اينكه تو خسته شده اي مرا مي آزارد ...

استراحت مي كنم ( جلو مي دود ) كمك كنم . ( دروغكي دست را دور و نزديك كوله بار نگاه مي دارد )

 

بهرنگ: ( مي ايستد و كوله بارش را زمين مي گذارد ) از اين كه مي بينم لطف ارباب دارد شامل حال من مي شود . خوشحالم .

كوهرنگ: و از اين به بعد هميشه اينطور خواهد بود ... ديگر به من ارباب نگو . بگو برادر .

بهرنگ: اين جسارتي است كه در حد من نيست .

كوهرنگ: برعكس ... برعكس براي من بالاترين خوشبختي ها است . وقتي تو به من برادر بگوئي من احساس آرامش مي كنم .

بهرنگ: هر طور كه ارباب اراده كند ...

كوهرنگ: و اراده كرده ام در برگشتن همه دارائيم را با تو برادروار نصف كنم .

بهرنگ: (متعجب ) ها !

كوهرنگ: و شايد سهم ترا چرب تر هم دادم !

بهرنگ: ( گيج ) نكند آفتاب مغزش را جوش آورده باشد ( جلوتر ميرود ودر چهره ارباب دقيق مي شود ) ارباب شما مطمئن هستيد كه هذيان نمي گوئيد ؟

كوهرنگ: گفتم كه به من ارباب نگو !

بهرنگ: جسارتاً عرض مي كنم برادر ، تو مطمئني كه حالت خوب است ؟

كوهرنگ: از هميشه بهتر ... كاش قاضي شرع اينجا بود تا مي ديدي چقدر راست مي گويم ...

بهرنگ: ( گيج و دستپاچه ) بگذاريد برايتان جا درست كنم ...

كوهرنگ: تو ،  نه ... خودم ..خودم ... از اين به بعد ما برادروار رفتار خواهيم كرد ... فقط ( نگاهش به كوله بار راه مي كند ) اين ... اين براي جثه ی من زيادي سنگين نيست ؟

بهرنگ: استغفراله اگر بگذارم شما كوله بارتان را خودتان برداريد ... پس جواب اين همه لطف را من چطور بدهم ؟

كوهرنگ: ممنونم برادر ... ممنونم ! ( مي خواهد جاي استراحتش را درست كند )

بهرنگ: نه ... نه نمك به حرامم اگر بگذارم !

كوهرنگ: مي دانم كه ناراحت خواهي شد و گرنه ...

بهرنگ: حتماً‌ ناراحت خواهم شد ... من تا عمر دارم خدمتگذار شما خواهم بود .

كوهرنگ: ( با خودش ) همه ی نوكرها احمقند و اين بزرگترين شانس ارباب ها است و من به گول زدن ادامه مي دهم ... ( نقش بازي مي كند ) آه اي نداي وجدان دست از سر من بردار ...  من پشيمانم ... پشيمانم ... پشيمانم ... من از كرده ی خود پشيمانم ... من بد كردم ... مي دانم كه بد كردم و اينك به تلافي يك بدي هزار خوبي خواهم كرد ... ( به طرف بهرنگ مي رود ) بگذار ... برادر بگذار تا من دستهاي تو را كه دارد به من خدمت مي كند ببوسم ... بگذار ( اشكش راه گرفته است )

بهرنگ: واي بر من ... واي بر من !  اگر بگذارم چنين بشود ... من سگ كمترين ، كي باشم كه اربابي بزرگوار دست بوسم شود !

كوهرنگ: پس بگذار صورتت را ببوسم ... صورتي كه عرق زحمت بر آن شيار زده است . زحمتي كه براي من و در راه من بوده حلال كن برادر ... مرا حلال كن ... من مي دانم كه پوست و گوشت و استخوانم از زحمت تو است مرا حلال كن بيا ... بيا ( بهرنگ را بغل مي كند و مي بوسد ) ( يكهو انگار دارد حالش بهم مي خورد رو ترش مي كند و با خودش ) واي . كه از بوي تنش عقم گرفت ... اين كثافت ها حتي آب را هم از خودشان دريغ مي كنند ... اما مهم نيست ... بايد به خر كردنش ادامه بدهم ... آري برادر . من دارم از پشيماني شاخ در مي آورم و اگر اين از پشيماني شاخ در آوردن راست بود ، من حالا حتماً مي توانستم با شاخهايم ابرهاي آسمان را به هم بزنم ... ( با بهرنگ )‌ همه اش به فكر زن و بچه هاي تو  هستم برادر راستي آنها بي خرجي چكار مي كنند ؟

بهرنگ: بس كنيد ارباب عزيز  . بس كنيد اين همه جوش خوردن براي سلامتي شما مضر است ...

كوهرنگ: به من مگو ارباب ، مگو ارباب عزيز ... بگو برادر عزيز ... خواهش ميكنم بگو برادر عزيز .

بهرنگ: با عرض معذرت برادر عزيز ، من براي سلامتي شما نگرانم .

كوهرنگ: مي دانم ... مي دانم برادر عزيز اما اختيار با خودم نيست ... نداي وجدان نداي اين وجدان سرخورده كه بيدار شده است .

بهرنگ: وجدانتان آسوده  باشد . با عرض معذرت . برادر عزيز . زن و بچه هاي من به نخوردن عادت كرده اند و مطمئن باشيد با اين چند روز نخوردن هم طوري نخواهند شد و در عوض وقتي برگشتم ...

كوهرنگ: آري برادر . . .   آری حق با تو است . . .   من انگار زیادی تاراحتم وقتی برگشتم . . . نه . . .   نه فراموشم نشده. . .   نصف همه ی دار و ندارم مال تو خواهد بود و آنها. . .

بهرنگ: حتماً ذوق زده خواهید شد ارباب. . .   ببخشید. . .   برادر عزیز. . .    (با خودش) وای  من چه اشتباه می کردم. بهترین ارباب های دنیا مال من بود و من نمی دانستم و نزدیک بود . . . 

كوهرنگ: ما،  نزدیک بود که چی؟  (با خودش) نگفتم.

بهرنگ: هیچی.  هیچی.  بگذریم. . .

كوهرنگ: آره . . .   آره بهتر است از گذشته ها حرف نزنیم . . .

بهرنگ: و من چطور می توانم جواب خوبی های شما را بدهم. . . من . . .   های. (خوشحال) فهمیدم. هر چند کاهی است در مقابل کوهی. هم الآن برایتان بهترین قلیان های دنیا را چاق خواهم کرد. می دانم که بیشتر از هر چیز الآن به یک قلیان احتیاج دارید.

كوهرنگ: نه برادر. . .   نه.  بعد از این  کارهای خودم را خودم خواهم کرد.

بهرنگ: وای بر من.  وای بر من اگر بگذارم که شما دست به سیاه و سفید بزنید . . .   شما استراحت کنید . . .   هم الآن برمیگردم

كوهرنگ: (با خودش) خوب شد ، زود اقدام کردم. . .   گفت که نزدیک بود . . .   ولی به خیر گذشت و حالا که دیگر بدون دغدغه ی خاطر می توانم استراحت کنم. گفتم که بزرگترین شانس ارباب ها احمق بودن نوکرهاست . . .   راستی اگر نوکرها احمق نبودند . . .   وای خدای من . . . یکیشان برای صدتای ما کافی بود . . .  همین حالا در مقابل این عضله های فولادی ، اندام من که به نرمی پنبه است چه می توانست بکند . . .   باید به خر کردنش ادامه بدهم

بهرنگ: (تندی برمیگردد) های راستی تو فکر می کنی ما داریم درست عمل می کنیم . . .   فکر  می کنی اینکه ما داریم بازی می کنیم تقلید درستی است از زندگی.

بهرنگ: تو چه فکر می کنی؟

كوهرنگ: من فكر مي كنم بايد همينطور باشد ، چون در آن قصه آمده است كه ارباب خوب بود و بارها بر اين خوبي تأكيد شده است ... ولي از تو مي پرسم يك ارباب چه وقت مي تواند خوب باشد يا اصلاً ارباب مي تواند خوب باشد ؟

بهرنگ: منهم همين سؤال را دارم !

كوهرنگ: من وقتي داشتم بازي مي كردم دنبال راهي براي خوب ( بودن ) مي گشتم ولي هيچ راهي نبود كه يكباره به ياد اين ضرب المثل افتادم " بزي از ناتواني مهربان است "  و آنوقت به اين نتيجه رسيدم كه خوب بودن ارباب حتماً از ناتواني بوده ... از ترس بوده ... از اين بوده كه هر آن تصور مي كرده كه ممكن است نوكرش بپرد و گلوي او را بفشارد ...

بهرنگ: و اما در مورد نوكر . اين يكي چطور ؟ تو فكر مي كني واقعاً در مغز نوكر هيچ چيز نمي گذشته ؟

كوهرنگ: اين را تو بايد احساس كرده باشي

بهرنگ: چرا؟ گذشت ... همه چيز گذشت . من آن وقت كه كوله بار به پشت دنبال تو راه مي آمدم ، از فكرم مي گذشت كه سنگي بردارم و با آن سر تو را چون سر يك مار له كنم

كوهرنگ: پس چرا نكردي ؟

بهرنگ: آخر مي ترسيدم !

كوهرنگ: از چه ؟

بهرنگ: از قانون !

كوهرنگ: اما اين جا كه از قانون خبري نبود .

بهرنگ: نبود ؟ .

كوهرنگ: يا اگر هم بود به نفع تو بود !

بهرنگ: به نفع من ؟

كوهرنگ: مگر نه قانون هميشه در خدمت زورمندان است ؟

بهرنگ: چرا ؟

كوهرنگ: و اين جا زورمند كيست ؟ من يا تو ؟

بهرنگ: من ؟

كوهرنگ: پس اين جا ديگر توئي كه بايد قانون وضع كني !

بهرنگ: من به فكر اين يكي نبودم .

كوهرنگ: تقريباً هيچ كدام از نوكرها به فكر اين يكي نيستند .

بهرنگ: اگر به فكرش بودند ؟

كوهرنگ: گول نمي خوردند .

بهرنگ: و فقط كافي است كه گول نخورند .

كوهرنگ: و فقط كافي است كه گول نخورند ، چه هميشه لبه ی تيز تيغ ارباب ها خود نوكرها بوده اند .

بهرنگ: ها!

كوهرنگ: مگر غير از اين است ، آنكس كه كت و بغل نوكر خطاكار را مي بندد و او را به پاي چوبه دار مي برد . يا نه ، اصلاً آنكه با نوكر خطاكار مي جنگد و او را دست بند مي زند و به پاي ميز محاكمه مي كشاند كيست ... نوكر است يا ارباب ؟

بهرنگ: يعني ؟ هاي ! پس اينكه مي گويند چاقو دسته خودش را نمي برد ؟!

كوهرنگ: اين هم دروغي ديگر و در اين مورد تا بوده هميشه چاقو دسته ی خودش را بريده و هميشه اسپارتاكوس ها را اسپارتاكوس هاي گول خورده اسير كرده اند و در پيش پاي اربابان قرباني كرده اند .

بهرنگ: پس ...

كوهرنگ: بي پس ... اگر اسپارتاكوس هاي گول خورده نبودند همان يك اسپارتاكوس كافي بود تا همه ی قانون ها را به نفع نوكرها عوض كند .

بهرنگ: ( گيج ) هاي . تو فكر نميكني كه داري زيادي تند مي روي ، من اسپارتاكوس را نمي شناسم !

كوهرنگ: اسپارتاكوس هم نوكري بود كه در روال قصه مادر مي شود او را نمك به حرام دانست .

بهرنگ: چه نمك به حرام خوبي ، كاش همه نمك به حرام بودند 

كوهرنگ: و بايد همه نمك به حرام باشند .

( بهرنگ به طرف جلوي صحنه مي آيد ميرود )

هاي !

بهرنگ: ( با فرياد )                 

                                                همه نمك به حرام

                                                همه اسپارتاكوس

                                                            بايد شد

( به كوهرنگ )

توهم فرياد بزن

كوهرنگ: من عمل مي كنم

بهرنگ: من فرياد مي زنم

كوهرنگ: باعمل كرد!

بهرنگ: بايد فرياد زد

                                                همه نمك به حرام

                                                همه اسپارتاكوس

                                                            بايد شد

بايد بود

 

كوهرنگ: بايد عمل كرد !

بهرنگ: بايد فرياد زد ( با فرياد ) همه اسپاتاكوس ....

 

( صحنه تاريك ميشود )

 

(3)

 

صداي رعد و برق كه هر لحظه قوي تر مي شود و نوري برق آسا كه مشخص كننده لحظات است ... ارباب ديده مي شود كه سراسيمه و وحشت زده است و دور خودش مي چرخد و نوكر ديده مي شود كه خشماگين است و نفس نفس مي زند . راه مي سپرند ... در ادامه همين وضع

 

كوهرنگ: نداي وجدان ! نداي وجدان !

بهرنگ: بي وجدان ترين دارد از وجدان حرف مي زند !

كوهرنگ: من بد بودم ... من بد كردم . من مرتكب زشتي ها و پليدي ها شدم ... من ديگر بدي نخواهم كرد ... من به جاي هر بدي صدها خوبي خواهم كرد .

بهرنگ: دروغ ! دروغ ! دروغ ! دروغ !

كوهرنگ: ( زانو ميزند ) نه ... به خدا دروغ نيست ! راست مي گويم به شرف همه ی اجداد شريفم سوگند كه راست مي گويم !

بهرنگ: و اين فريبي ابدي است ( با همه وجود ) نه !

                       

( صحنه با نوري شايد قرمز روشن مي شود )

 

كوهرنگ: ( ذليل و بيچاره ) هاي . هاي نوكرهاي من . نوكرهاي وفادار من . كجا هستيد ؟ يك نمك به حرام . ( با گريه ) هاي نوكرهاي حلال لقمه ی من كجا هستید ؟ كجا هستید تا حق اين نمك به حرام را كف دستش بگذاريد ؟

بهرنگ: ديگر تمام شد ، ديگر هيچ نوكري فريب نخواهد خورد . ديگر هيچ نوكري لبه ی تيز تيغ هيچ اربابي نخواهد شد ... همه ی نوكرها ...

كوهرنگ: نمك به حرام شده اند ...

بهرنگ: اسپارتاكوس ها شده اند ...

كوهرنگ: بزرگترين بدبختي تاريخ ...

بهرنگ: بزرگترين خوشبختي تاريخ ...

كوهرنگ: غروب همه تمدن ها ...

بهرنگ: طلوع همه تمدن ها ...

كوهرنگ: ديگر كسي آشغالي نخواهد شد و كثافت همه ی زمين را خواهد پوشاند ...

بهرنگ: آنكس كه مي خورد همو آشغالي اشغال خودش خواهد شد .

كوهرنگ: ( با گريه ) آخر من ... من عادت دارم كه بعد از غذا بلافاصله يك چرت بخوابم .

بهرنگ: و ماده دوم قانون ما چنين خواهد بود .

ماده دوم : كار اساس زندگي است و آنكس كه كار نكند بايد بميرد .

كوهرنگ: چه وحشتناك : حتماً ماده اول از اين هم وحشتناكتر است .

بهرنگ: مي خواهي بداني ؟

كوهرنگ: بايد بدانم !

بهرنگ: ماده اول : همه انسان ها برابرند و هيچ كس بر ديگري برتر نيست مگر در كار .

كوهرنگ: چه ظلمي ؟

بهرنگ: و ما به اين ترتيب راهمان را ادامه خواهيم داد!

كوهرنگ: من كي مي توانم ؟

بهرنگ: بايد بتواني . آنكس كه نمي تواند بايد بميرد !

 

 

« نور »

 

(4)

 

صحنه روشن مي شود . نور معمولي است . نوكر و ارباب هر دو كوله بار به دوش راه مي سپرند . نوكر پرتوان و مصمم گام بر مي دارد اما ارباب قدم هايش سست است و زير بار دارد وا ميرود ... ادامه دارد .... ارباب ديگر  به سختي گام بر مي دارد و ناگاه به رو مي افتد . نوكر برمي گردد و با تمسخر به او كه چون سنگي بر جاي مانده مي نگرد و باز به راهش ادامه مي دهد و مي خواند:

                                               

همه اسپارتاكوس

                                                همه نمك به حرام

                                                همه اسپارتاكوس

همه نمك به حرام

                                                            بايد شد

بايد بود

 

(كوهرنگ از جايش برمي خيزد و لباسش را در مي آورد و دور مي اندازد ... ديگري هنوز دارد زمزمه مي كند و راه مي سپرد.)

 

كوهرنگ: بسه ديگه .

بهرنگ: من دوست دارم كه ادامه بدهم ( ادامه مي دهد )

كوهرنگ: هاي . با توام . تمام شد .

بهرنگ: اين بازي نيست من دارم زندگي مي كنم .

كوهرنگ: و مادر گفت نوكر نمك به حرام بود . اما او نگفت چگونه نمك به حرام بود ( به بهرنگ ) هاي .

بهرنگ: بگذار : ( مي خواند )

 

همه نمك به حرام

                                                همه اسپارتاكوس

                                                            بايد بود

بايدشد

 

( به كوهرنگ ) با هم

كوهرنگ: من عمل مي كنم .

بهرنگ: من ... من باز هم فرياد مي زنم ( دستش را با مشت بالا مي برد دهانش به فرياد باز مي شود و در همان حال مي ماند . )                

 

« نور »

 

 

 

* * *

 

نقل از دفتر دوم "شورای نویسندگان و هنرمندان ایرن" – زمستان 1359

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 19:26  توسط آستروفسکی  | 

ایدآل یک نفر پیرمرد دهگانی

 

 

 

ایدآل یک نفر پیرمرد دهگانی

 

اثر میرزاده ی عشقی

 

 

 

 

فارسی زبان ها !

 

 

من شروع کردم به یک شکل نوظهوری افکار شاعرانه را به نظم در آورم و پیش خود خیال کردم که انقلاب ادبیات  زبان فارسی با این اقدام ، انجام خواهد گرفت .

سه تابلو ایدآل مرا که به مرور در جریده ی شریفه ی شفق سرخ منتشر می شود به دقت بخوانید اگر نواقصی در آن دیدید چون در آغاز کار است مرا معذور بدارید ، انشاء الله شعرای آینده ، دنباله ی این طرز گفتار را گرفته تکمیل خواهند کرد . (1)

                                                                                               عشقی

 

ایدآل یک نفر پیرمرد دهگانی در سه تابلو

تابلو اول : شب مهتاب

تابلو دوم : روز مرگ مریم

تابلو سوم : سرگذشت پدر مریم و ایدآل او

***

 

به آقای علی دشتی

 

عزیز عشقی ، دشتی ، تو خوب حال مرا

شناختی و از آن خوبتر خیال مرا

تو بهتر از خود من دانی ایدآل مرا

تمام مایه ی بدبختی و ملال مرا

که من ز مردم این مملکت نیَم خوشبین

من ایدآل خود ایدر به آسمان گفتم

یک ایدآل نک، از قول دیگران گفتم

هر آنچه را که بخواهد دل تو ، آن گفتم

که ایدآل یکی مرد مرزبان گفتم

خدا نصیب کند ایدآل آن مسکین

 

 

تابلو اول

 

شب مهتاب

اوائل گل سرخ است و انتهای بهار

نشسته ام سر سنگی کنار یک دیوار

جوار دره ی دربند و  دامن کهسار

فضای شمران ، اندک ز قرب مغرب تار

هنوز  بُد اثر روز ، بر فراز " اوین " (2)

نموده در پسِ کُه ، آفتاب ، تازه غروب

سواد شهرِ ری از دور نیست پیدا خوب

جهان ، نَه روز بود در شِمُر (3) ، نه شب محسوب

شفق ز سرخی نیمیش بیرق آشوب

سپس ز  زردی ، نیمیش ، پرده ی زرین

چو آفتاب پس کوهسار ، پنهان شد

ز شرق از پس اشجار ، مه نمایان شد

هنوز شب نشده ، آسمان چراغان شد

جهان ز پرتو مهتاب ، نور باران شد

چو نو عروس ، سفیداب کرد روی زمین

اگر چه قاعدتاً ، شب سیاهی است پدید

خلاف هر شبه ، امشب دگر شبی است سپید

شما به هر چه که خوب است ، ماه می گوئید

بیا که امشب ، ماه است و دهر ، رنگ امید

بخود گرفته همانا در این شب سیمین

جهان سپیدتر از فکرهای عرفانیست

رفیق روح من ، آن عشقهای پنهانیست

درون مغزم از افکار خوش ، چراغانیست

چرا که در شب مه ، فکر نیز نورانیست

چنانکه دل شب تاریک ، تیره است و حزین

نشسته ام به بلندی و پیش چشمم باز

به هر کجا که کند چشم کار ، چشم انداز

فتاده بر سر من فکرهای دور و دراز

بر آنسرم که کنم سوی آسمان پرواز

فغان که دهر به من پر نداده چون شاهین

فکنده نور مه از لابلای شاخه ی بید

به جویبار و چمنزار خالهای سفید

بسان قلب پر از یأس و نقطه های امید

خوش آنکه دور جوانیِ من شود تجدید

ز سی عقب بِنَهم پا به سال بیستمین

درون بیشه سیاه و سپید دشت و دمن

تمام خطه ی تجریش سایه و روشن

ز سایه روشن عمرم رسید خاطر من

گذشته های سپید و سیه ز سوز و مِحَن

که روزگار گهی تلخ بود و گه شیرین

به ابر پاره ، چو مه ، نور خویش افشاند

بسان پنبه ی آتش گرفته  می ماند

ز من مپرس که کبکم خروس می خواند

چو من ز حسن طبیعت که  قدر میداند

مگر کسان چو من موشکاف و نازک بین

حباب سبز چه رنگست شب ز نور چراغ ؟

نموده است همان رنگ ماه ، منظرِ باغ

نشان آرزوی خویش ، این دلِ پُر داغ

از لابلای درختان ، همی گرفت سراغ

کجاست آنکه بیاید مرا دهد تسکین

 

***

چو زین سیاحت من ، یک دو ساعتی بگذشت

ز دور دختر دهقانه ئی هویدا گشت

قدم به نازِ " به کافوروش " زمین می هَشت

نظرکنان همه سو ، بیمناک بر در و دشت

چو فکرِ از همه مظنون ، مردمان ظنین

تنش نهفته به چادر نماز آبیگون

برون فتاده از آن پرده ، چهره ی گلگون

در آن قیافه گهی شادمان و گه محزون

به صد دلیل به آثار عاشقی مشحون

ز سوز عشق نشان ها ، در آن لب نمکین

به رسم پوشش دوشیزگان شمرانی

ز حیث جامه نه شهری بُد و نه دهقانی

بر او تمام مزایای حسن ارزانی

شبیه تر به فرشته است تا به انسانی

مردّدم که بشر بود یا که حورالعین

چو روی سبزه ، لب جو، نشست آهسته

بُد او چو شاخ گلی ، روی سبزه رُسته

شد آن فرشته در آن سبزه زار گلدسته

گل ار چه بود ، شد از سبزه نیز آرسته

هم او ز سبزه و هم سبزه یافت زو تزئین

فکنده زلف ز دو سوی ، بر جبین سفید

تلألوئی به عذارش ز ماهتاب پدید

بسان آینه ای در مقابل خورشید

نه هیچ عضو ، مر او راست در خورِ تنقید

که هست در خورِ تمجید و قابلِ تحسین

نه هیچ وصف مر او را ، نه درِ خورِ تحسین

نگاهِ مردمک دیده اش سوی بالاست

عیان از این حرکت ، گو توجّهش به خداست

و یا در این حرکت ، چیزی از خدا میخواست

گهی نظر کند از زیر چشم بر چپ و راست

چنانکه در اثر انتظار ، منتظرین

سیاهی ای به همین دم ز دور پیدا بود

رسید پیش ، جوانی بلند بالا بود

ز آب و رنگ ، همی بد نبود ، زیبا بود

ز حیث جامه هم ، از مردمانِ بالا بود

کلاه ساده و شلوار و ژاکت و پوتین

 (جوان) : سلام مریم مهپاره ! (مریم): کیست ایوائی !

(جوان) : منم نترس عزیز ، از چه وقت اینجائی ؟

(مریم) : توئی عزیز دلم ، به چه دیر می آیی

سپس در آن شب مه ، آن شب تماشایی

شد آن جوان بر آن مهپاره جایگزین

دگر بقیه ی احوال پرسی و آداب

به ماچ و بوسه بجا آمد ، اندر آن مهتاب

خوش آنکه بر رخ یارش نظر کند شاداب

لبش نجنبد و قلبش کند :  سئوال و جواب

(عشقی) برای من بخدا ، بارها شدست چنین

پس از سه چار دقیقه ، ببرد دست آن مرد

دو شیشه ی سرخ ، ز جیب بغل برون آورد

از آن دوای که ، آن شب بدردشان میخورد

نخست جام به آن ماهرو تعارف کرد

(مریم): هزار مرتبه گفتم نمیخودم من ازین

(جوان): بخور که نیست به از این شراب اندر دهر

(مریم): برای منکه نخوردم ، بتر بود از زهر:

شراب خوب است اما برای مردم شهر :

که هست خوردن نان از تنور و آب از نهر:

نشاط و عشرت ما مردمان کوه نشین

(جوان): ولم بکن ، کم از این حرفها بزن ، ده بیا :

بخور عزیز دل من ، (مریم):  نمیخورم والله

(جوان):  بخور ترا بخدا ، (مریم): نه نمیخورم بخدا

(جوان): بخور، بخور ، ده بخور ، (مریم): ولم بکن آقا

خودت بنوش ازین تلخ باده ی ننگین

(جوان): بخور تصّدق بادام چشمهات بخور

فدای آن لب شیرینتر از نبات بخور

ترا قسم به تمام مقدسات بخور

ترا قسم به خداوند کائنات بخور

(مریم):  پیِ شراب کم اسم خدا ببر بیدین !

(جوان): ترا قسم به دل عاشقان افسرده

به غنچه های سحر ناشکفته پژمرده

به مرگ عاشق ناکام نوجوان مرده

بخور، بخور ، ده بخور نیم جرعه ، یک خورده

چو دید رام نگردد بحرف ، ماه جبین

همی نمود پر از می پیاله را وان پس

همی نهاد به لبش ، او همی زد پس

(عشقی): دل من از تو چه پنهان ، نموده بود هوس

که کاش زین همه اصرار ، قدر بال مگس

به من شدی که به زودی نمودمی تمکین

خلاصه کرد به اصرار ، نرم یارو را

به زور روی ، ز رو برد نازنین رو را

نمود با لب وی آشنای ، دارو را

خوراند آخر کار ، آن " نمیخورم گو" را

نه دو پیاله ، نه سه ، نه چهار ، بل چندین

پس از سه چار دقیقه ، ز روی شنگولی

شروع شد به سخنهای عشق معمولی

" تصدقت بروم ، بَه ! ، چقدر مقبولی

تو از تمام دواهای حسن کپسولی

قسم به عشق ، تو شیرینتری ز ساخارین

سخن گهی هم در ضمن شوخی و خنده

بُد از عروسی و عقد و نکاح زیبنده

شریک بودن در زندگی آینده

پس آن جوان پیِ تفریح ، پنجه افکنده

گرفت در کف ، از آن ماه گیسوی پرچین

کشیده نعره که امشب بهشت " دربند" است

رسد به آرزویش ، هر که آرزومند است

دو دست من بسر زلف یار پیوند است

بریز باده بحلقم که دست من بند است

بجای نقل ، بنه بر لبم لب شکرین

بروی دشت و دمن ، ماهتاب با من جفت

بیار باده ! که شکر خدای باید گفت

ز بعد آنکه مر ، این نکته ی چو دُر را سفت

ز بسکه ، جام بهم خورد ، گوش من بشنفت

بنام شکر پیاپی ، صدای جین جین جین

از آن به بعد بدیدم که هر دو خوابیدند

خدای شکر که آنها مرا نمی دیدند

بهم چو شهد و شکر آن دو یار چسبیدند

بروی سبزه ، بسی روی هم بغلطیدند

دگر زیاده بر این نمی کنم تبیین (3)

بروی دشت و دمن ، ماهتاب تابیده

بهر کجا که نگری ، نقره گرد پاشیده

بروی سبزه چمن ، آن دو یار خوابیده

مرا ز دیدنشان ، لذتیست در دیده

چگویمت که طبیعت چگونه باشد حین ؟

صدای قهقهه ی کبکی (4) ز کوهسار آید

غریوِ ریختن آب ، از آبشار آید

ز دور زمزمه ی سوزناک تار آید

در این میانه ، صدائی از آن دو یار آید

ز فرط خوردن لبهای زیر بر زبرین

وَزان ز جانبِ " توچال" بادی اندک سرد

که شاخه های درختان از آن بهم میخورد

همی گذشت چو از خوابگاه آن زن و مرد

برای شامه ها ، بوی عشق می آورد

هزار بار بِه ، از بوی سنبل و نسرین

در آن دقیقه که آنها جدا شدند از هم

به عضو پردگیِ و محرمانه ی مریم

فتاد دیده ی پروین و ماه نامحرم

ستاره ها همه دیدند ، آسمانها هم

که نیمی از تن مریم برون بُد از پاچین

 

***

 

تابلوی دوّم

 

روز مرگ مریم

 

دو ماه رفته ز پائیز و برگها ، همه زرد

فضای شمران ، از باد مهرگان ، پُر گرد

هوای" دربند" از قُربِ ماهِ آذر ، سرد

پس از جوانی ، پیری بُوَد، چه باید کرد ؟

بهار سبز به پائیز زرد شد منجر

به تازه اول روز است و آفتاب به ناز

فکنده در بن اشجار ، سایه های دراز

روان بروی زمین ، برگها  ز  بادِ ایاز

بجای آن شبی ام ، بر فراز سنگی باز

نشسته ام من و از وضع روزگار پکر

شعاع کم اثر آفتاب افسرده

گیاهها همگی خشک و زرد و پژمرده

تمام مرغان ، سر به زیر بالها برده

بساط حسن طبیعت ، همه بهم خورده

بسان بیرق غم ، سرو آیدم به نظر

بجای آنکه نشینند ، مرغهای قشنگ

بروی شاخه ی گل ، خفته اند برسر سنگ

تمام دره ی دربند ، زعفرانی رنگ

ز قال و قیل بسی زاغهای زشت آهنگ

شدست بیشه ، پر از بانگ غلغل منکر

نحیف و خشک شده ، سبزه های نو رسته

کلاغ روی درختان خشک بنشسته

ز هر درخت ، بسی شاخه باد بشکسته

صفا زخطه ی ییلاق ، رخت بربسته

ز کوهپایه همی خرمی  نموده سفر

بهار هر چه نشاط آور و خوش و زیباست

بعکس پائیز افسرده است و غم افزاست

همین کتیبه یی از بی وفایی دنیاست

از این معامله ، ناپایداریش پیداست

که هر چه سازد اول ، کند خراب آخر

به یاد آن شب مه افتی گر در این ایام

گذشته زان شب مهتاب ، پنج ماه تمام

خبر ز مریم اگر پرسی ، دختر ناکام

بجای آن شبیش ،اوفتاده است آرام

ولی سراپا پیچیده است آن پیکر

به یک سفید کتانی ، ز فرق تا به قدم

چو غنچه بپیچیده پیکرش محکم

بکنده اند یکی گور و قامت مریم

بخفته است در آن تیره خوابگاهِ عدم

هنوز سنگ ننهشتند ، روی آن دلبر

نشسته بر لب آن گور ، پیرمردی زار

فشاند اشک همی ، روی خاک های مزار

ولی عیان بود از آن دو دیده ی خونبار

که با زمانه گرفته است کشتی بسیار

جبینش از ستم روزگار ، پر ز اثر

به گور ، خاک همی ریزد ، او ، ولی کم کم

تو گو که میل ندارد ، بزیر گِل مریم

نهان شود ، پدر مریم است این آدم

بعید نیست تو نشناسی اش ، اگر من هم !

گرفته ام همی الساعه زین قضیه خبر

خمیده پشت ، زنی پیر ، لند لند کنان

دو سه دقیقه ی پیش آمد و نمود فغان

که صد هزاران لعنت به مردم تهران

سپس نگاهی بر من نمود و گشت روان

بدو بگفتم از من چه دیده ای مادر

ازین سئوال من آن پیرزن به حرف آمد

که من ز مردم تهران ندیدم جز بد

ز فرط خشم همی زد بروی خاک لگد

گهی پیاپی سیلی بروی خود میزد

همی بگفتم آخر بگو چه گشته مگر

جواب داد که : ما مردمان شمرانی

ز دست رفتیم آخر ، ز دست تهرانی

از این میان ، یکی آن پیرمرد دهقانی

ببین بگور نهد ، دخترش به پنهانی

تو مطلع نه ای از ماجرای این دختر !

همینکه گفت چنین ، من که تا  به آن هنگام

خبر نبودم ، کآن مردک سیه ایام

بروی خاک ، چه کاری همی دهد انجام ؟

نظر نمودم و دیدم که دختری ناکام

بزیر خاک سیه میرود بدست پدر

خلاصه آنچه که ، آن پیرزن بیان بنمود

که نام این زن ناکام مرده ، مریم بود

چنان بسوخت دلم ، کز سرم برآمد دود

دهان سپس ، پی و دنباله ی سخن بگشود

که این بگور جوان رفته ی سیه آخر

چراغ روشن دربند بود ،این مهوش

دلم گرفته ز خاموش گشتنش ، آتش

به تازه بود جوان مرده ، هیجده سالش

قشنگ و با ادب و خانه دار و زحمتکش

نصیب خاک شد ، آن پنجه های پر زهنر

ندانی آنکه ، به صورت ، چقدر بُد زیبا ؟

ندانی آنکه به قامت ، چگونه بُد ، رعنا ؟

کنون که مرده و دادست عمر خود به شما

خلاصه امسال از یک جوان خودآرا ،

فریب خورد و جوانمرگ گشت و خاک بسر

جوانک فکلی ای ، به شیطنت استاد !

دو سال در پیِ این دختر جوان افتاد

که تو ز خوبی شیرین شدی و من فرهاد

تو کام من بده و من ترا نمایم شاد

فرستم از پیِ تو خواستگار و انگشتر

عروسی از تو نمایم ، به بهترین ترتیب

دو سال طفره زد ، آن دختر عفیف و نحیف

ولیک اول امسال از او بخورد فریب

چه چاره داشت گه او را بُد این بلیه نصیب

نشاید آنکه جدال کرد ، با قضا و فدر

قریب شش مه ز آغاز سال نو با هم

بُدند گرم همانا ، همینکه شد کم کم

بزرگ ز اول پائیز ، اشکم مریم

بساط عشق دگر ، ز آن به بعد خورد بهم

شدند عاشق و معشوق ، خصم یکدیگر

چو گفته بود به او مریم ، آخر ای آقا

مرا شکم شده پُر ، پس چه شد عروسی ما ؟

جواب داد بدو ، من از این عروسی ها

هزار گونه دهم وعده ! کی کنم اجرا !

ببین چه پند بدو داده بود آن کافر!

که گر ز من شنوی رو  ، به " شهرِ نو " بنشین

نما تو چند صباح زندگی رنگین

( عشقی): تفو بروی جوانان شهری ننگین!

ندانم آنکه خود اینگونه مردم بیدین :

چه میدهند جواب ، خدای در محشر ؟

میانشان پس از این گفتگو ، دگر ببرید

دو ماه پائیز ، این دخترک چها نکشید

همی بخویش ، به مانندِ مار می پیچید

خلاصه تا پدرش این قضیه را فهمید:

ز شرم قوه ی طاعت در او نماند دگر !

همیکه دید که بر ننگ وی ، پدر پی برد:

غروب تریاک آورد خانه و شب خورد

همی ز اول شب کند جان، سحرگه مرد

ز مرگ خود ، پدر پیر خویش را آزرد

ز گریه نصفه شد این پیرمرد خون به جگر !

همی ننالد و بغضش گرفته راهِ گلو

به زور میکند آنرا درون سینه فرو

خلاصه تا نبرد کس ز اهل شمران تو

بر این قضیه ی بی عصمتیِ دختر او

نهان ز خلق مر ، او را نهد به خاک اندر !

غرض نکرد خبر ، هیچکس ، نه مرد و نه زن

ز بانگ صبحدم ، این پیرمرد با شیون

خودش بداد ورا غسل و هم نمود کفن

خودش برای وی آراست حجله ی مدفن

مگر به مردم تهران خدا دهد کیفر !

چه ما که زور نداریم و قادرند آنها

هر آنچه میل کنند آورند بر سر ما

دگر ز ناله و نفرین نماند هیچ بجا

که بهرِ مردم تهران ، ورا نکرد ادا

به اختصار نوشتم من اندرین دفتر

غرض تمامی اسرار را بگفت آن زن

پس از شنیدن این جمله هاست کاکنون من

نشسته ام به تماشای آن سیه مدفن

به زیر خاک سیه ، خفته آن سپید کفن

چقدر حالت این منظره است حزن آور ؟

پدر نشسته و ناخوانده هیچکس برِ خویش

نهاده نعش جگر گوشه ، در برابر خویش

گهی فشاند یک مشت خاک ، بر سر خویش

گهی فشاند مشتی ، بروی دختر خویش

ای آسمان بستان ، انتقام این منظر !

چو آن سفید کفن خورده ، خورده شد پنهان

به زیر خاک سیاه و از او نماند نشان

نهاد پیر ، یکی تخته سنگ بر سر آن

سپس به چشم خداحافظیِ جاویدان

نگاه کرد بر آن گور ، داغدیده پدر

پیرمرد :

به زیر خاک سیه فام ، مریم  ای مریم !

چه خوب خفته ای ، آرام مریم ای مریم !

بِرَستی از غمِ ایام ، مریم ای مریم !

بخواب دختر ناکام ، مریم ای مریم !

بخواب تا ابد ، ای دختر اندرین این بستر !

 

تابلوی سوم

سرگذشت پدر مریم و ایدآل او

 

ز مرگ مریم ، اینک سه روز بگذشته

سر مزار وی ، آن پیر مرد سرگشته :

نشسته رخ ، به سر زانوان خود هشته

من از سیاحت بالای کوه برگشته

بر آن شدم که من آن پیر را دهم تسکین

( من ) : خدات صبر دهد زین مصیبت عظمی :

حقیقتاً که دلم سوخت ، از برای شما

 

( پیرمرد ) : مگر به گوش شما هم رسیده قصه ما !

(من ) : شنیده ام گل عمر تو چیده اند ، خدا :

                     به خاک تیره سپارد جوانی گلچین !

( پیرمرد ) : درون خاک مرا دختری جوان افتاد

برای آنکه جوانی شود دو روزی شاد !

( من ): بر آن جوانک ناپاک روح ، لعنت باد،

خدای داند هر گه از او نمایم یاد :

هزارگونه به نوع بشر کنم نفرین !

بشر مگوی ، بر این نسل فاسد میمون

بشر نه ! افعیِ با دست و پاست ، این ددِ دون !

هزار مرتبه گفتم که تف بر این گردون

ببین به شکل بنی آدم آمدست برون !

چقدر آلت قتاله زین کهن ماشین ؟

 

( پیر مرد ) :

تو ز آن جوان شده ای دشمن بشر ، او کیست ؟

بشر هزار برابر بتر بود او چیست ؟

از او بترها  دیدم من، اینکه چیزی نیست!

برای ذمِ بشر : سرگذشت من کافیست

اگر بخواهی آگه شوی ، بیا بنشین !

نشستم و بنمود ، او شروع بر اظهار :

(پیرمرد) : من اهل کرمان بودم در آن خجسته دیار

قرین عزّت بودم ، نه همچو اکنون خوار

که شغل دولتی ام بود و دولت بسیار

به هر وظیفه که بودم ، بُدَم درست و امین

هزار و سیصد و هجده (*) ز جانب تهران

بشد جوانک جلفی ، حکومتِ کرمان

مرا که سابقه ها  بُد بخدمت دیوان

معاونت بسپرد او به موجب فرمان

ز فرط لطف مرا کرد بُد ، به خویش رهین

پس از دو ماهی ، روزی به شوخی و خنده

بگفت : خانمکی خواهم از تو زیبنده !

برو بجوی که جوینده است یابنده

بگفتمش که خود این کار ، ناید از بنده !

برای من بود ، این امر حکمران توهین !

قسم به مردی ، من مرد و نه نامردم

به آبروی در این شهر زندگی کردم

جواب داد که قربان مردمی گردم

من این سخن پیِ شوخی به پیش آوردم

مرنج از من ، از این شوخی و مباش غمین !

چو دید آب ز من ، گرم می نشاید کرد

میانه اش پس از آن روز ، گشت با من سرد

پس از دو روزی ، روزی بهانه ای آورد

مرا بداد فکندند سخت و تا می خورد

زدند بر بدن من ، چماق های وزین

نمود منفصلم از مشاغل دیوان

برای من نه دگر ، رتبه ماند و نی عنوان

ببین شرافت و مردانگی ، در این دوران

گذشته زانکه ندارد ثمر ، دهد خسران

بسان صحبت نادان و جامه ی چرمین

به شهر کرمان ، بدنام مرده شوئی بود

که بین مرده شویان شسته آبروئی بود

کریه منظر و رسوا و زشتخوئی بود

خلاصه آدم بی شرم و چشم و روئی بود

شبی به نزد حکومت برفت آن بیدین

حکومت آنچه به من گفت ، گفتمش بیجاست

که این عمل، نه سزاوار مردمان خداست

به او چو گفت : تو گوئی که از خدا میخواست

جواب داد که البته این وظیفه ی ماست!

من آنکسم که بگویم بر این دعا آمین

برفت زود ، در آغاز دخترش را برد

چو سرد گشت او را ، رفت خواهرش را برد

برای آخر سر نیز همسرش را برد

چو خسته گشت ز زنها ، برادرش را برد !

نثار کرد بر او هر چه داشت در خورجین !

بدین وسیله بر حکمران مقرب شد

رفیق روز و هم آهنگ خلوت شب شد

به شغل دولتی آن مرده شو ، مجرب شد

خلاصه صاحب عنوان و شغل و منصب شد

به بخت نیک ، ز نیروی ننگ گشت قرین !

به آن سیاه دل از بسکه خلق رو دادند

پس از دو ماه ، مقام مرا بدو دادند

زمام مردم کرمان ، به مرده شو دادند

تعارفات بر او از هزار سو دادند

قباله هائی از املاک و اسبها با زین

ز من شنو که چسان سخت شد به من دنیا

زنم ز گرسنگی داد عمر خود به شما

نبود هیچ بجز خاک ، فرش خانه ی من

بجز گرسنگی و حسرت و غم و سرما

نماند خوردنی ای خانه ی من مسکین

پس از سه سال که بودم به سختی و ذلت

شنیده شد که به تهران گروهی از ملت

بخواستند عدالت سرائی از دولت

چو در مذلت من ، ظلم گشته بود علت

بدم نیامد ازین نغمه ی عدالت گین

فتادم از پی غوغا و انجمن سازی

به شب کمیته و هر روز پارتی بازی

همیشه نامه یشب ، بهر حاکم اندازی

در این طریق نمودم ز بسکه جانبازی

شدند دور و برم جمع ، جمله معتقدین

مرا بخواست پس ، آن مرده شویِ بی سر وپا

بمن بگفت که مشروطه کی شود اجرا ؟

چه حکم شاه در ایران زمین ، چه حکم خدا

مده تو گوش بر این حرفهای پا به هوا

بگفتمش که لکم دینکم وَلیَ دین

عوض نکردم ، آئین خویشتن ، باری

ز بس نمودم ، در عزم خویش پاداری

شبانه عاقبت آن مرده شویِ ادباری

برون نمود ز کرمان مرا به صد خواری

به جرم اینکه ، تو در شهر کرده ای تفتین

من و تو تن پسرم ، شب پیاده از کرمان

برون شدیم زمستانِ  سخت  یخ بندان

نه توشه ای و نه روپوش ، مفلس و عریان

چگویمت که چه بر ما گذشت از بوران

رسید نعش من و بچه هام تا  نائین

چو ماجرای مرا ، اهل شهر بشنفتند

تمام مردمِ مشروطه خواه آشفتند

چو میهمان عزیزی ، مرا پذیرفتند

چرا که مردم آنروزه ، راست میگفتند

نه مثل مردم امروزه ، بددل و بیدین !

بدون سابقه و آشنائی روشن

به این دلیل که مشروطه خواه هستم من

یکی اعانه به من داد و آندگر مسکن

خلاصه آخر از آن مردمان گرفتم زن

چو داد سر خطِ مشروطه ، شه مظفردین

درست روزی ، کآن شهریار اعلان داد

یگانه دختر ناکام من ، ز مادر زاد

تمام مردم ، دلشاد مرگ استبداد

من از دو مسئله خوشحال و خرم و شاد

یکی ز زادن مریم ، دگر ز وضع نوین

سپس چو دوره ی فرزند شه مظفر شد

تو خویش دانی ، اوضاع طور دیگر شد

میان خلق و شه ، ایجاد کین و کیفر شد

به توپ بستن مجلس ، قضیه منجر شد

زمانه گشت دوباره به کام مرتجعین

دوباره سلطنت خودسری ، بشد اعلان

مرا که بیم خطر بود ، اندر آن دوران

بر آن شدم که به شهری روم  شوم پنهان

شدم ز نائین بیرون ، به جانب تهران

ولی نه از ره نیزار ، ازطریق خمین

به ری رسیدم و پنهان شدم ، دو روزی چند

ولی چه فایده ، آخر فتادم اندر بند

پلیس مخفی آمد به محبسم افکند

چه محبسی که هوائی نداشت غیر از گند

چه کلبه ای که پلاسی نداشت جز سرگین

دو هفته بر من در آن سیاه چال گذشت

در آن دو هفته چگویم بمن چه حال گذشت

دو هفته مثل دو هفتصد هزار سال گذشت

پس از دو هفته از آنجا یک از رجال گذشت

مرا خلاص نمود ، آن بزرگ پاک آئین

یکی دو ماه ز بعد خلاصی ام دوران

دگر نماند بدانسان و گشت دیگر سان

که رفته رفته شورش فتاد در جریان

نوید نهضت ستارخان و باقرخان

فکند سخت تزلزل ، به تخت و تاج و نگین

به خاصه خبرها ، رسید از گیلان

ز وضع شورش و از قتل آقا بالاخان

فتاد غلغله در شهر و حومه ی تهران

که عنقریب به شه میشود چنین و چنان

چنانکه کرد به ملت ، خود او چنان و چنین

سپس من و پسرانم چو این چنین دیدیم

بدان لحاظ که مشروطه می پرستیدیم

به سوی رشت ، شبانه روانه گردیدیم

چهار پنج شبی ، بین راه خوابیدیم

که تا به خطه ی گیلان شدیم جایگزین

ز جیب خویش خریدیم اسب و زین و تفنگ

قبول زر ننمودیم از کمیته ی جنگ

که زر گرفتن ، بهر عقیده باشد ننگ

خلاصه آنکه ، پس از مشقهای رنگارنگ

شدیم رَهسِپُر جنگ هر سه چون تابین

همینکه گشت به قزوین صدای تیر بلند

دو تن جوان من ، اول بروی خاک افکند

یکی از ایشان بروی سینه ام جان کند

زدند نزد پدر غوطه آن دو تن فرزند

میان خون خود و خاک خطه ی قزوین

ولیک با همه ی حس و مهر اولادی

چو طفلکانم دادند جان در آن وادی

به طیبِ خاطر گفتم : فدای آزادی

مرا بُد از پیِ مشروطه ، عشق فرهادی

ولیک حیف که آن تلخ بود ، نی شیرین

چو دورِ ری ، بنمودند شهسواری ها

مجاهدین و سپهدار و بختیاری ها

گرفت خاتمه ، عمرِ سیاهکاری ها

وزیر خائن بگریخت با فراری ها

پیاده ماند شَه و مات شد ، ازین فرزین !

بشد سپهدار اول ، وزیر صدر پناه

دوباره خلوتیان مظفرالدین شاه

شدند مصدر کار و مقرب درگاه

یکی وزیر شد و آندگر رئیس سپاه

شد اینچنین چو سپهدار گشت رکنِ رکین

منی که کندم جان ، جان به پای مشروطه

ز پا فتاده بُدَم ، از برای مشروطه

بشد دو میوه ی عمرم ، فدای مشروطه

عریضه دادم بر اولیای مشروطه

که من که بودم و اکنون شدست حالم این

سپس برفتم ، هر روز هیئت وزرا

جواب نامه ی خود را نمودم استدعا

ز بعد شش مه ، هر روز وعده ی فردا

چنین نوشت سپهدار ، عرضحال شما :

بمن رسید و جوابش به شعر گویم هین :

" هنوز اول عشق است اضطراب مکن

تو هم به مطلب خود می رسی شتاب مکن "

ز من اگر شنوی ، خویش را خراب مکن

ز انقلاب تقاضای نان و آب مکن

برو ز راه دگر ، نان خود نما تأمین ! "

شد این سخن به دل من چو خنجر کاری

برای اینکه پس از آنهمه فداکاری

روا نبود ، کنم فکر کار بازاری

چه خواستم من ازین انقلاب ادباری

به غیر شغل قدیمی و رتبه ی دیرین

زنم برای من ، از بسکه غصه خورد همی

پس از سه مه تب لازم گرفت و مرد همی

یگانه دختر خود را به من سپرد همی

همان هم آخر ، از دست من ببرد همی

کسی که کام از او برگرفت بی کابین

دگر نمودم ، از آنگاه فکر دهقانی

شدم دگر من ، از آندم به بعد شمرانی

به من گذشت در اینجا ، همانکه  میدانی

غرض قناعت کردم به شغل بُستانی

بسر ببردم در خانه ی خراب و گلین

چگویمت من ازین انقلابِ بَد بنیاد

که شد وسیله ای از بهرِ دسته ای شیاد

چه مردمان خرابی ، شدند از آن آباد

گر انقلاب بُد این ، زنده باد استبداد !

که هر چه بود ، ازین انقلاب بود بهین

ز بعد آنهمه زحمت ، مرا در این پیری

شد از نتیجه ی این انقلاب تزویری

نصیب ، بیل زدن ، روزی از زمین گیری

پیِ نکوهش این انقلاب اکبیری

شنو حکایت آن مرده شوی دل چرکین

چو توپ بست محمد علی شهِ منفور

به کاخ مجلس و زو گشت ملتی مقهور

به شهر کرمان آن مرده شوی ، بُد مأمور

بسی ز ملتیان زنده زنده کرد به گور

ببین که عاقبت آن کهنه مرده شوی لعین

همینکه دید شه از تخت گشت افکنده

هزار مرتبه مشروطه تر شد از بنده

ز بسکه گفت که مشروطه باد پاینده

فلان دوله شد ، آن دل ز آبرو کنده

کنون شدست ز اشراف نامدار مهین

چو صحبت از لقب او بشد کشیدم آه

(من) : شناختم چه کس است آن پلیدِ نامه سیاه

عجب که خواندم در نامه ای تجددخواه

" فلان که هست ز اشراف جدی و آگاه

به حکمرانی شهر فلان شده تعیین "

پیرمرد :

مگر که ذهن تو از این محیط بیگانه است

گمان مدار که این مرده شوی یکدانه است

عمو ! تمام ادارات ، مرده شو خانه است

و زین ره است که این کهنه ملک ویرانه است

ز من نمی شنوی رو ! به چشم خویش ببین

برو به مالیه تا آنکه چیزها بینی

برو به نظمیه تا آنکه چیزها بینی

برو به عدلیه تا بی تمیزها بینی

که مرده شوها در پشت میزها بینی

چه بی تمیز کسانی شدند میزنشین . . . !

به پشت میز کس ار مرده شو نباشد نیست

کسیکه با تو همرنگ و بو باشد نیست

کسیکه همسر و همکار او نباشد نیست

کسیکه بی شرف و آبرو نباشد نیست

همی ز بالا بگرفته است تا پائین !

چرا نگردد آئین مرده شوئی باب ؟

چو نیست هیچ درین مملکت حساب و کتاب !

کدام دوره تو دیدی که این رجال خراب

پیِ محاکمه دعوت شوند پایِ حساب ؟

بجز سه ماهه ی زمان مهین ضیاء الدین

در این زمانه ، هر آنکس گذشت از انصاف

ز هیچ بی شرفی ، می نکرد استنکاف

شرف ورا شود آنگاه کمترین اوصاف

از این ره است که آن مرده شو شد از اشراف

که مرده شو ببرد این شرافت ننگین !

چرا نباید این مملکت ذلیل شود

در انقلاب " سپهدار" چون دخیل شود

رجال دوره ی او هم از این قبیل شود

یقین بدان تو که این مرده شو ، وکیل شود

کند رسوم و قوانین برای ما تدوین

شود زمانی ار این مرده شوی از وزرا

عجب مدار ز دیوانه بازی دنیا

که این زمانه ی نااصل و دهر بی سر و پا

زمان موسی ، گوساله را نمود خدا

ولی نداشت ، جهان پاس خدمت داروین

به چشم عشقی دنیا چنان نماید پست

که هرزه بازی شش ساله طفل دائم مست

به چشم پیر حکیمی رسانده سال به شصت

به اعتقاد من : این کائنات بازیچه است

به حیرتم من از این بچه بازی تکوین !

(من):  کنون که گشت مبرهن به من که حال تو چیست

به عمر سفله ، از این بیش اتصال تو چیست ؟

دگر ز ماندن در این جهان ، خیال تو چیست ؟

به قول مردم امروزه ، ایدآل تو چیست؟

ز زندگی بِرَهان خویش ز اندکی مرفین

 

(پیرمرد) :

کنون که دم زدی از ایده آل ، گویم راست :

برای من دگر اینگونه زندگی بی جاست

که اگر بمیرم امروز ، بهتر از فرداست

مرا ولیک یکی  ایده آل در دنیاست

که سال ها پیِ وصلش نشسته ام به کمین:

مراست مدِّ نظر ، مقصدی که مستورش

مدام دارم و   سازم بر تو مذکورش

همینکه  خواست بگوید که چیست منظورش

بگشت منقلب ، آنسان دو چشم پرنورش

که انقلاب نماید چو چشم های لنین

 

زبان میان دهانش ، به جنیش آمد چون

زبان نبود ، بُد آن سرخ گوشت ، بیرق خون

بشد سپس سخنانی ، از آن دهان بیرون

که دیدم آتیه ی سرزمین افریدون

شود سراسر ، یک قطعه آتش خونین

ز ایدآل خود ، او چیزها نمود اظهار

از آن میان بشد این جمله ها بسی تکرار :

در این محیط چو من بینوا بُوَد بسیار

که دیده اند ، چو من ظلم و زور و رنج و فشار

که دیده اند چو من ، بس مصیبت سنگین

به غیر من چه بسا  کس که مرده شو دارد ؟

که تیره بختی خود را ، همه از او دارد

تو هر که را که ببینی ، یک آرزو دارد :

به این خوش است که دنیا هزار رو دارد

شود که گردد ، یک روز ، روز کیفر و کین

چه خوب روزی آنروز، روز کشتار است

گر آن زمان برسد ، مرده شوی بسیار است

حواله ی همه ی این رجال ، بر دار است

برای خائن ، چوب و طناب در کار است

سزای جمله شود داده از یسار و یمین

تمام مملکت آنروز زیر و رو گردد

که قهر ملت با ظلم روبرو گردد

به خائنینِ زمین ، آسمان عدو گردد

زمان کشتن افواج مرده شو گردد

 

بسیط خاک ز خون پلیدشان رنگین

وزیر عدلیه ها ، بر فراز دار روند

رئیس نظمیه ها ، سوی آن دیار روند

کفیل مالیه ها ، زنده در مزار روند

وزیر خارجه ها ، از جهان کنار روند

که تا نماند از ایشان نشان ، بروی زمین

بساط بی شرفی ، ز آن سپس خورد بر هم

رسد به کیفر خود ، نیز قاتل مریم

سپس چو گشت خریدارِ مرده شویان کم

دگر نماند در این ملک ، از این قبیل آدم

همی شود دگر ایران زمین ، بهشت برین

دگر در آنگه ، وجدان کشی ، هنر نَبوَد

شرف به اشرفی و سکه های زر نَبوَد

شرف به دزدی کفِ رنجِ رنجبر نَبوَد

شرف به داشتنِ قصر معتبر نَبوَد

شرف نه هست درشکه ، نه چرخهای زرین

همی نگردد، آباد این محیطِ خراب

اگر نگردد از خونِ خائنین سیراب

گمان مدار که این حرفهاست ، نقش بر آب

یقین بدان تو که تعبیر می شود این خواب

مدان ! تو این پدر انقلاب را عنین

گرفتم آنکه نباشد مرا ، از این پس زیست

بماند از من این فکر ، پس مرا غم چیست ؟

چرا که فکرِ من صدمه دیده ای  مسریست

چو گشت مسری فکری ، زمانه ول کن نیست

سرِ وِرا  نهد آخر ، بروی یک بالین

 

 

 

 

به آقای برزگر ( فرج الله بهرامی دبیر اعظم )

 

مطرح کننده ی ایدآل

 

 

جناب برزگر ! این ایده آل دهقانست

نه ایدآال ِ دروغ فلان و بهمان است

ز من هم ار که بپرسی تو، ایده آل آنست

همین مقدمه ی انقلاب ایران است

 

ولیک حیف که بر مرده می کنم تلقین !

 

در این محیط که بس مرده شوی دون دارد

وزین قبیل عناصر ز حد فزون دارد

عجب مدار اگر شاعری جنون دارد

به دل همیشه تقاضای " عید خون " دارد

چگونه شرح دهم ایده آل خود بِه ازین ؟

 

 

                                     فروردین 1303

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

توضیح  :

1-  نقل از روزنامه ی شفق سرخ

2-   از جمله ییلاقات کوهستانی تهران در دامنه ی کوه البرز است .

3- بیان

4-    یا اینکه "مرغی"

 

 

توضیح :

*  سال 1318 هجری قمری است باید به سال خورشیدی تبدیل شود .

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 10:15  توسط آستروفسکی  | 

در تمام طول شب . . .

 

 

 

در تمام طول شب . . .  

سیاوش کسرایی

 

ولی نگاه کنید!

درست نگاه کنید!

آفتاب دارد بالا می آید.

 

 

همین روشن شد که انهدام شعله های رستاخیز 1917 در محل وقوعش دیگر ممکن نیست، مقرر گردید آتش را محاصره کنند تا مهار شود، دیوارهای عایقی ضرور می نمود تا عبور نور و حرارت را مانعی باشد، حکومتهائی پدید آمد که با همه ی گونه گونی در نام و نشان ، در دشمنی با رشد و بالندگی و آنچه مایه بهزیستی است ، وحدت داشتند.

شب رفته رفته بر این مناطق تسلط می یابد، صدای چکاکاک شمشیرها و شیهه ی اسبان و انفجار گلوله های توپ و تفنگ و بوی باروت از میان می رود اما نبردی دیگر خاموشانه آغاز می شود، نبرد نور و ظلمت در پهنه ی ادب و اندیشه و نیمای جوان که در کار نخستین قلم اندازی هاست یکی از مبارزان آن عرصه است که از این پیش با برادرش لادبن به صف آزادگان پیوسته، چنانکه خود  می گوید: «انقلابات حوالی سالهای 99 و 300 مرا از هنر خود ... دور کرد» ولی پس از شکست نهضت جنگل و سازمان های سیاسی آن ، نیما ادامه ی روشنگری اش را در کار شعر فارسی تعهد می کند، بدین ترتیب نیما قلم را بر می دارد، و چون در تاریکی است، روشنائی می خواهد. پس نطفه ی شب و روز از اینجا در شعر او منعقد می شود. نیما یک تن از ساکنان وادی خاموشانست که خاموش نمی نشیند و گاه گاهی از فراز دیوار به جهان روشنائی گردن می کشد، و به زمین های تشنه و کشتگاه های سوخته ابر و باران را مژده می آورد، شب را تفسیر می کند و به شیوه ی خود با آن می جنگد و در این نبرد جانانه چون شهرزاد قصه گوی داستانها می کند تا فرود آوردن تیغ را بر گلوی زیبائی و پاکی به تأخیر افکند. باشد که آفتاب طالع برآید و رستگاری به بار آورد. در مجموعه ی شعرهای منتشر شده ی نیما واژه ی شب 323 بار به کار گرفته شده و هیچ کلمه ی مشخص دیگری در سراسر اشعارش بدان برتری ندارد و روز و صبح و سپیده کمترین لغاتی است که نیما بدان عنایت کرده، چه شب محیط اوست، جون آب سیاه مرداب پیرامون ماهی  قرمز، و اما روز یا روشنائی آرزوست امیدی دوردست. شعر نیما گرچه کم کم در شب فرو می رود اما راهیاب دومین است.

گفتار امروز ما در ردیابی این سیر در شعرهای نیماست: شعر روزگار بند و فروبستگی، شعری که شدت درد در آن کبود می نماید، شعری که به تب و تاب کم هوائی مبتلاست و اندوه غروب و حسرت آزادی مرغ قفس با خود دارد. رودی جوشان است که شب همه ی تاریکی اش را در دل آن فرو تکانیده یا کوهیست با صلابت که صبورانه خیمه ی ابری سنگین را بر دوش می برد یا ساده تر سنگ سیاهی است که نطفه ی آتش در اوست.

نیما نخستین برخوردش را با اندیشه های روشنگرانه که بی شک بازتاب کشیده شدن موج همسایه بر ساحل شمال ایران و بازگشت ناگریز آن است به نحوی دلپذیر بیان می دارد:

من چراغم را در آمد رفتن همسایه ام افروختم در یک شب تاریک

«در شب سرد زمستانی»

 

که با آوردن دو صفت سوختن و افروختن، شب چراغ اندیشه اش را از سایر چراغها و گرما دهنده های دیگر ممتاز می دارد:

در شب سرد زمستانی

کوره ی خورشید هم چون کوره ی گرم چراغ من نمی سوزد

و به مانند چراغ من

نه می افروزد چراغی هیچ

نه فرو بسته به یخ ماهی که از بالا می افروزد.

«در شب سرد زمستانی»

 

در شب سردی که وطن ما را فرا گرفته نیروهای یاری دهنده ی تازه وارد از بیم در خطر افتادن کانون انقلاب و لزوم خنثی کردن آن نیروی جهانی که از جنوب سر بر می آورد باز می گردند و میدان برای تاخت و تاز ارتجاع خودی باز می ماند.

... درآی با من نزدیک

تا قصه گویمت ز شبی سرد

کامد چگونه با کفش آتش

اول درآمد از در

- گرچه نگه نه هراسا-

خاموش وار دستش بگشاد

باشد که مشکلی کند آسان

آخر نهاد با من باقی

این قصه ام که خون جگر شد

با ابری از شمال درآمد

وز بادی از جنوب بدر شد

«چراغ را»

 

نیما ضمن نمایش آشفتگی های آن دوران از این جدائی به درد و دریغ یاد می کند:

و شب سرد زمستان بود

باد می پیچید با کاج

در میان کومه ها خاموش

گم شد او از من، جدا زین جاده ی باریک

«در شب سرد زمستانی»

 

و همواره حق شناسانه آنچه را گرفته است بازگو می کند:

* این آتشم به پیکر اندوخت و برفت

او این زبان گرمم آموخت و برفت

«چراغ را»

 

شباهنگام بر سر هر کوی و برزن بانگ بر می دارد و نگرانست تا دیگر بار چه کسی قصه ی افروختن و پاسداری آتش را بر عهده گیرد:

که می افروزد؟ که می سوزد؟

چه کسی این قصه را در دل می اندوزد؟

«در شب سرد زمستانی»

 

با فانوس افروخته اش در قلمرو شب بر خفتگان نهیب بیداری می زند، اما اولین برخوردش با شب از سر نا آشنائی و خامی است و بیشتر به گلایه می ماند:

هان ای شب شوم وحشت انگیز

تا چند زنی به جانم آتش

یا چشم مرا ز جای برکن

یا پرده ز روی خود فروکش ... .

«ای شب»

 

در گام های نخستین او در تاریکی نیز ناامیدی به چشم می خورد. چنان که در شعر تلخ با این آغاز:

پای آبله ز راه بیابان رسیده ام

بشمرده دانه دانه کلوخ خراب او

برده به سر به بیخ گیاهان و آب تلخ

«تلخ»

 

که در پایان چون مخاطب گریان او چاره جوئی می کد شاعر پاسخ درستی برای او ندارد:

چون این شنید بر سر بالین من گریست

گفتا کنون چه چاره ؟ بگفتم اگر رسد

با روزگار هجر و صبوری شراب تلخ

«تلخ»

 

یا در جای دیگر:

دیدمش، راه ازو جستم، گفت:

بعد از اینت، شب و این ویرانی

«در فروبند»

 

یا:

در فروبند که با من دیگر...

رغبتی نیست به دیدار کسی...

فکر کاین خانه چه وقت آبادان

بود بازیچه ی دست هوسی.

«در فرو بند»

 

و آنجا با خیل خفتگان رو به رو می شود به جای حتی بانگی، اشک در دیده می گرداند:

غم این خفته ی چند

خواب در چشم ترم می شکند...

«مهتاب»

 

اما این سرخوردگی های عقل کوتاه دست است که پشتوانه ی تجربی ندارد، با راه آشنا نیست و چشمش به تاریکی شب عادت نکرده است. از این پس نیز تا سالیانی چند واکنش ها اگرچه در جهتی درست است اما فردیست. چنان که در شعر «خواب زمستانی» با مرغ تیز پروازی آشنا می شویم که چون نمی خواهد با دل بدو جایانِ ناهمرنگ با مرغانی که روزی در هوائی دیگر می پریده اند و امروز به هوای چینه ای در قفس جست و خیز می کنند در شور و پرواز تنگ دامنه شان هماهنگ باشد، خواب زمستانی را بهانه می کند، نیم مردی می کند، کناره می گیرد و از زیر بالها به بازبینی جهان پیرامون می پردازد:

سرشکسته وار در بالش کشیده

نه هوائی یاریش داده

آفتابی نه دمی با بوسه ی گرمش به سوی او دویده

تیز پروازی به سنگین خواب روزانش زمستانی

خواب می بیند جهان زندگانی را

در جهان بین مرگ و زندگانی

می پرند از پیش روی او

دل بدو جایانِ ناهمرنگ

و آفرین خلق بر آنهاست

نیک با طبع خموش اوست

چشم باش زندگانی ها ...

«خواب زمستانی»

 

اما به زودی نیما از دو سو به دریافت های تازه می رسد. نخست آن که با ترفندهای کارآوران شب آشنا می شود و اندیشه ی آنان را که با دستهای مردم دیوار جدائی را در میان مردم برمی آورند و خطوطی را که با ظلمت می نویسند می خواند :

من به سوی رخنه های شهرهای روشنائی

راه بردم را به خوبی می شناسم، خوب می دانم

من خطوطی را که با ظلمت نوشته اند

وندر آن اندیشه ی دیوار سازان می دهد تصویر

دیرگاهی هست می خوانم

«در نخستین ساعت شب»

 

دیگر آنکه در می یابد در روزگار همبستگی های بزرگ، یأس و امید هیچکس از آن خود تنهای او نیست. ما که در بهره برداری از مجموعه ی کار و نیرو و امکانات جماعت سهیم هستیم نیک و بد ما، بیم و امید ما، راه و روش ما نیز در سرنوشت دگران اثر می گذارد. زمانه ایست که در کشیدن آهی از سینه یا برآوردن سرودی از سر شادی، نفس از گروه می گیریم.

با این دست آوردهاست که ترس و تردید نخستین ، جای خود را به همپشتی نیروی بزرگ مردمان می دهد و پرده ها از برابر چشم نیما کنار می رود و در برابر بیمارستانی می بیند، قرقگاه پای تا سرشکمان که تا شبشان سهل و آسان گذرد. گماشتگان بر مردم نهاده اند تا مبادا خواب از چشمها زایل گردد، چه می دانند اگر این خفته بیمار برخیزد کاری می کند کارستان:

دست بردار ز روی دیوار

شب قورق باشد بیمارستان

اگر از خواب برآید بیمار

کرد خواهد کاری کارستان

«شب قورق»

 

و مي ‌بيند كه شب چون ماده ی سياه سيالي در همه‌جا و بر همه چيز جاريست، بر دلها مي‌شنيند و آنرا سياه مي‌كند، در كالبدها فرو مي‌رود و آنرا منجمد مي‌دارد، حبس‌گاه‌ها را تاريكتر و گورها را مخوفتر مي‌نمايد، حتي چون كفني سياه به گرد چراغ مي‌تند، وحشت سرائي مي‌سازد كه خيال روشنائي نيز در آن به غارت رفته، اينك به خوبي آشكار است كه دستبرد به چنين سرائي كه هيچكس را ياراي آن نيست كه چشم بر بيداري بگشايد چه آسان مي‌نمايد:

شب به تشويش در گشاده

و حكايت از آن دارد كه:

ناروائي به راه مي‌پايد

«ناروائي در راه»

 

آري، بيگانه، چپاولگر ورود مي‌كند:

دست بدكار پيش مي‌آيد

در لختي بر او گشاده شده

موش مرگ است در همه تن او ...

«ناروائي در راه»

 

و حاصل دستبرد او اينكه ديري نمي‌گذرد كه در هر كنار گوشه ی اين ملك:

در دل كومه ی خاموش فقير

خبري نيست ...

فقر از هرچه كه در بارش بود

داد آشفته درين گوشه تكان

مادري و پسري را بنهاد

بي نان خوردني ... اما كو نان؟

«مادري و پسري»

 

و در صحنه‌اي ديگر نمونه‌اي ديگر از روستاهاي يغما شده:

... در شكسته و بگسسته پنجره

ديگر چرا كه اطاقي

روشن نمي‌شود به چراغي

دوك اوفتاده، پيرزن افسرده، در اجاق

بگرفته است آتش، سردي

و نارون خموش

و باغ ديده غارت، بر حرفها كه هست

بسته‌ست گوش.

« در ره نهفت و فراز ده»

 

تاريكي و شب نه تنها براي دزدي و غارت كه براي سرگرداني و گمراهيست:

راه سر منزل مقصود و ره روز خلاص

در كدامين سوي تاريك بيابان شب است؟

«نامه به يك زنداني»

 

و هم به سبب تيرگي شب است كه:

نمي‌يابد اگر گمشده اي راهش را