تبليغاتX
چگونه پولاد آبدیده شد؟

چگونه پولاد آبدیده شد؟

متون سیاسی

"... اما من اشکهای او را دیدم."

 

 

 

خاطره ای :    

         "... اما من اشکهای او را دیدم."

 

 

روزی ، رفیق زارعی کارگر توده ای پالایشگاه آبادان چنین نقل کرد:

 

            " تازه کودتا شده بود . اینجا و آنجا ، هر روزه شاهد دیدن یورش «امنیتی» های رژیم برای دستگیری اعضا و هوداران حزب بودیم. کارگران و روشنفکران توده ای ، با مقاومت خویش صحنه های زیبا و بدیعی خلق میکردند ، هرچند گهگاهی خبرهایی از برخی تسلیم طلبان نیز شنیده می شد. اما نای مشمئزکننده ی این آخری در وزش آرام ، متین ، اما پیگیر نسیم جانبخش روح مقاوم آن اولی وا می رفت. هرچند که بعدها دشمنان مردم و بوجارلنجانان کودتا صدها هزار حدیث جعلی از باصطلاح تسلیم و خیانت را ضرب کرده و آنگاه در دهه های بعدی انبوه پشه وار روشنفکران بریده از "تولید" و خلق بر سبیل "عنعنه" این "اخبار" را برای خوش آمدِ "بالائی ها"  و اربابانِ"ماورای بحار" آگراندیسمان نمودند.

در بالای کوره های نفتی برای اُورهول (Overhaul) مشغول کار بودیم که سروصدای هجوم مأموران امنیتی را در پائین شنیدیم . عربده های چارواداری شخصی همه را شوکه کرده بود. با لئیمانه ترین کلمات ممکن حزب و توده ای را خطاب قرار می داد. این شخص کسی جز "علی چکشی" نبود. (وی از مزدوران انگلیسی ها بود. وجه تسمیه ی نامش این بود که هنگام اعتصاب اوائل دهه ی بیست کارگران تحت رهبری "شورای متحده" ، با چکش بر روی ستونهای فلزی می کوبید تا همه فکر کنند که کار همچنان ادامه دارد و اعتصابی در کار نیست از اینرو کارگران توده ای ، این آقای "علی" را به نام با مسمای "علی چکشی" ملقب ساختند. اعطای این لقب به توحش و دریدگی هرچه بیشتر آقای چکشی منجر شده بود.) علی امید پرآوازه از بزرگترین رجل سندیکالیست را همه می شناسند، نیاز به معرفی نیست. رفیق نجفی از یاران پیگیر علی امید و از باوفاترین اعضای حزب بود. در موج دستگیری ها ظاهراً کمی دیر به سراغ او آمده بودند. کوره ها بسیار بلند و مرتفع بودند. صحنه را در نظر بگیرید: گروه ایغار مأمورین امنیتی با لکه ی کریه علی چکشی بر پیشانی در پائین و نجفی سرشار از عشق به ادامه ی مبارزه در بالا.  یکباره علی چکشی نعره برآورد که:

" نجفی"ملعون" ، ای توده ای (نجس)،  بیا پائین، آمده ایم برای دستگیری ات. همه چیز تمام شد. سندیکا و شورای متحده مرد، حزب مرد. توده ای گری برچیده شد. و . . .  ،  و کمونیسم مرد! " 

همگی کارگران با شگفتی صحنه را تماشا می کردند. تشبثات لومپنی علی چکشی همه را میخکوب کرده بود حتی مأمورین را.  در آن هنگام بود که قهرمان کارگران ، نجفی در آن بالا بر پای خواست. ابزار کار را به کناری نهاد با سینه ای ستبر و با صدایی رسا ، چکشی را خطاب قرار داد: " چکشی، آهای چکشی گوش کن اینها که گفتی همه توهّم است. حزب نمرده، سندیکا و شورای متحده نمرده، کمونیسم نمرده، . . . ای مردک بدان که ما هیچکدام این دروغ های بزرگ را باور نمی کنیم. حتی اگر مارکس، انگلس، و لنین سر از قبر برآورند و بگویند نجفی ! کمونیسم مُرد. بی تردید خواهم گفت غلط کنید !  بروید توی قبر ، دروغ نگوئید !

* * *

رفیق زارعی بسیار خوددار و  نیز  از اعصاب نیرومندی برای کنترل احساساتش برخودار بود، اما نتوانست جلوی سرازیر شدن اشکهایش را بگیرد، روی را از قبل برگردانده بود . اما من اشکهای او را دیدم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

با تشکر از پژم عزیز ، فرستنده ی این خاطره

«چگونه پولاد آبدیده شد؟»

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 1:41  توسط آستروفسکی  | 

ارباب و نوكر - نمایشنامه ای از رفیق نصرت الـله نویدی

 

 

 

نمایشنامه ای از رفیق نصرت الـله نویدی

{از اعضای سازمان افسران انقلابی (حزب توده ایران)}

 

رفیق نصرت الـله نویدی همراه با عده ای از افسران توده ای و از آنجمله نویسنده ی شهیر و انسان والا ابراهیم یونسی محکوم به اعدام شد که کمی پیش از اجرای حکم تیربارانن ، رژیم ستمشاهی زیر افکار اوپوزیسیون داخلی و فشار بین المللی با تخفیف این حکم به زندان ابد دست به عقب نشینی تاکتیکی زد. در فرصت مناسب زندگینامه ای از این مبارز هنرمند تهیه و تقدیم به دوستداران تاریخ و فرهنگ مبارزه جویانه ی میهنمان خواهد شد.در این باره ما را یاری کنید.

 

. . .

تاریخ که بر باد رود رنج و سرورش

نازد به سزاوار به گردان غیورش

 . . .                      (ا. ط.)

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

همه انسان ها برابرند و هيچ كس بر ديگري برتر نيست مگر در كار.

كار اساس زندگي است و آنكس كه كار نكند بايد بميرد . (از متن نمایش)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

ارباب و  نوكر

 

 

از : نصرت الـله نويدي

( نمايشنامه در يك پرده )

 

 

 (1)

صحنه خالي است ، دو پسر بچه از دو طرف سن نمايان مي شوند ، جلو مي آيند ، رو به تماشاچي ها سر مي خوابانند.

 

كوهرنگ: من كوهرنگم ، پسر كوهرنگ سرباز ...

بهرنگ: من هم بهرنگم ، پسر بهرنگ معلم ...

كوهرنگ: پدرهامان از ستم مردند ...

بهرنگ: و مادرهامان ستم كشيدند و بزرگمان كردند .

كوهرنگ: و از هم اين رو  است ...

بهرنگ: كه از ستم بيزاريم ...

كوهرنگ: و با آن در ستيزيم .

بهرنگ: ما دريافتيم كه از ما بهتران ...

كوهرنگ: و از ما بدتران ...

بهرنگ: وجود ندارند.

كوهرنگ: و دريافتيم كه ستم ...

بهرنگ: نه آسماني ...

كوهرنگ: بلكه زميني است ...

بهرنگ: و ما دريافتيم ...

كوهرنگ: كه براي مبارزه با ستم ...

بهرنگ: به فكرهاي ورزيده ...

كوهرنگ: بيشتر از بازوهاي ورزيده ...

بهرنگ: نيازست .

كوهرنگ: ما با هم دوستيم ...

بهرنگ: و پايه دوستيمان بر همفكري است .

 كوهرنگ: اصل اول دوستي !

بهرنگ: ما در اين راه ...

كوهرنگ: به دوستان زيادي نياز داريم ...

بهرنگ: تا كاخ ستم را ويران كنيم .

كوهرنگ: و ريشه ستم را ...

بهرنگ: براندازيم .

كوهرنگ: ما امروز براي شما ...

بهرنگ: قصه خواهيم گفت ...

كوهرنگ: قصه اي از گذشته ها ...

بهرنگ: از حال و از آينده .

كوهرنگ: ما امروز بين گذشته و آينده ...

بهرنگ: پلي خواهيم زد ...

كوهرنگ: و همراه شما ...

بهرنگ: از اين پل خواهيم گذشت ...

كوهرنگ: و خواهيم كوشيد ...

بهرنگ: تا شما با ما دوست شويد ...

كوهرنگ: هم فكر شويد .

بهرنگ: چه دريافته ايم

كوهرنگ: آنسان كه گفته اند :

بهرنگ: يكدست بي صدا است .

كوهرنگ: ما امروز براي شما بازي خواهيم كرد ...

بهرنگ: قصه اي را ...

كوهرنگ: كه دير زماني از آغاز آن گذشته ...

بهرنگ: و هنوز به پايان نرسيده است

هر دو: ما به اين ايمان داريم

بهرنگ: اينك قصه ما !

كوهرنگ: بازي كنيم !

بهرنگ: بازي كنيم !

كوهرنگ: تو بگو ( به بهرنگ )

بهرنگ: و مادر گفت : اربابي بود كه نوكري داشت ...

كوهرنگ: پس ما امروز براي بازيمان به يك ارباب نياز داريم و يك نوكر ( به بهرنگ ) پس يكي از ما ارباب خواهد شد و آن ديگري نوكر .

بهرنگ: من ارباب !

كوهرنگ: من قبول ميكنم به شرطي كه تو بتواني ثابت كني كه لياقتش را داري .

بهرنگ: لياقتش را دارم . همين !

كوهرنگ: با حرف نه ، با عمل !

بهرنگ: با عمل !؟

كوهرنگ: ببين آنجا دو دست لباس گذاشته شده . يكي در خور يك ارباب و ديگر درخور يك نوكر . مي بيني از همين جا مي شود تشخيص داد كدام درخور يك ارباب است .

بهرنگ: لابد آنكه يراق دوزي است و زرق و برق دارد مال ارباب است .

كوهرنگ: همين طور است ، ببين لباس آنجا است و من و تو اينجا . حالا هر كدام از ما زودتر توانست آن لباس را به چنگ آورد او ارباب خواهد شد .

بهرنگ: معلومه من زودتر به چنگش ميارم چون زورم بيشتره !

كوهرنگ: امتحان كنيم . ما در شرايط مساوي قرار مي گيريم بيا بيا  در يك خط به ايستيم

( آنها در يك خط مي ايستند )

بهرنگ: خب ، شروع كنيم .

كوهرنگ: نه ، اينطور نه ،   بگذار آنطور كه شروع كردند ، شروع كنيم .

بهرنگ: چطور ؟

كوهرنگ: تو به چه معتقدي ؟

بهرنگ: ( آهسته ) به چه بايد معتقد باشم ؟

كوهرنگ: ( آهسته ) به خدا !

بهرنگ: من ... من ... به خدا معتقدم

كوهرنگ: پس زانو بزن و دعا كن تا خداوندت در اين راه ياريت كند .

بهرنگ: دعا لازم نيست . من مي دانم كه حتماً موفق خواهم شد .

كوهرنگ: اگر از آن بالا افتادي و قلم پايت شكست ؟

بهرنگ: ها !

كوهرنگ: يا اگر وسط راه چاهي دهان باز كرد و تو را بلعيد ؟

بهرنگ: ها !

كوهرنگ: يا اگر درنده اي راه بر تو گرفت و پاره ات كرد ؟

بهرنگ: ها !

كوهرنگ: پس دعا كن .

بهرنگ: پس تو ؟

كوهرنگ: من ...؟ نه . ولي چرا ! چرا! منهم دعا خواهم كرد ( زانو مي زند ) بيا ! تو هم زانو بزن .

( بهرنگ هم زانو مي زند )

و حالا از صميم قلب از خدايت بخواه تا تو را ياري كند

( خود كوهرنگ هم لب هايش مي جنبد )

نگاهت را ببند .

 

بهرنگ: تو چرا نمي بندي ؟

كوهرنگ: من زود بسته ام

بهرنگ: بيا ... بستم ( چشمهايش را مي بندد )

كوهرنگ: با همه وجود ... با همه وجود

بهرنگ: با همه وجود !

كوهرنگ: و اگر لازم مي بيني براي موفقيت بيشتر پيشاني بر زمين بگذار

بهرنگ: تو هم مي گذاري ؟

كوهرنگ: تا چه اندازه به ارباب شدن علاقه مند باشم

بهرنگ: من كه علاقه مندم

كوهرنگ: پس بگذار

بهرنگ: چه را بگذارم ؟

كوهرنگ: پيشانيت را ... پيشانيت را به زمين بگذار و دعا كن

بهرنگ: بيا . ( پيشاني بر زمين مي گذارد )

كوهرنگ: خوب ... خوب .... توجه ات  جز خدا به هيچ چيز ديگر نبايد باشد . ( آهسته سرپا مي شود ) دعا كن . بگو اي كه خداي يكتائي  نزاده اي و زاده نشده اي ... بگو اي كه هيچ كس با تو برابر نيست

( ضمن گفتن اينها دارد نوك پا ... نوك پا به لباس ها نزديك مي شود )

بگو اي عزت با تو است و ذلت با تو است ... مرا ياري كن

( به لباس ها نزديك مي شود )

بهرنگ: ( يكهو از جا مي پرد ) آهاي . داري سر من كلاه مي گذاري ( با يك خيز خودش را به كوهرنگ مي رساند و خر او را مي چسبد ) دروغگوي حقه باز .

كوهرنگ: اين اولين درسي بود دوست عزيز ! تا حقه باز نباشي ارباب نخواهي شد ...

بهرنگ: حقه ات نگرفت !

كوهرنگ: تو هوشيارتر از آني كه بايد باشي ... اگر غير از تو بود مي گرفت

بهرنگ: حالا كه نگرفت

كوهرنگ: باشد بر مي گرديم به وضعيت اول

بهرنگ: من ديگر دعا نمي كنم .

كوهرنگ: نبايد هم دعا كرد . اگر با دعا بود ، مي بايد در همان قدم اول قلم پاي من مي شكست ( پايش را نشان مي دهد ) كه مي بيني نشكسته و سالم است .

بهرنگ: حالا من مي گويم كه چكار كنيم !

كوهرنگ: بگو !

بهرنگ: در يك خط مي ايستيم و مي شمريم يك ! دو ! سه ! سر سه راه مي افتيم . هر كس زودتر رسيد . او ارباب خواهد بود .

كوهرنگ: قبول  !

بهرنگ: چون چاره ديگري نداري ، از حالا مطمئن باش كه من اربابم

كوهرنگ: درس اول را فراموش نكن ! تا حقه باز نباشي ارباب نخواهي شد .

بهرنگ: مي بينيم !

كوهرنگ: مي بينيم ! من ميشمرم !

بهرنگ: نه !  حقه بي حقه !  من خودم مي شمرم

كوهرنگ: باشد !

بهرنگ: يك ...

كوهرنگ: كمي صبر ...

بهرنگ: ها ، منظور .

كوهرنگ: يك كم آنطرف تر

بهرنگ: اينجا هم مثل آنجا است . مگر تفاوت دارد .

كوهرنگ: اينجا كه من هستم يك كمي سربالائيش تيزتر است

بهرنگ: اين بهانه است

كوهرنگ: اصلاً جا عوض مي كنيم

بهرنگ: براي اينكه ديگر بهانه اي نداشته باشي . بيا !

( جا عوض مي كنند )

كوهرنگ: ( با خودش ) با اين پا بهتر مي توانم ...

بهرنگ: سه ...

كوهرنگ: نه . از سر . من آماده نبودم .

بهرنگ: اين وقت تلف كردن است .

كوهرنگ: ( چند بار پايش را جلو و عقب مي برد و پا پشت پا گذاشتن را تمرين مي كند )

بهرنگ: بي كلك

كوهرنگ: دارم نرمش مي كنم تا آماده شوم ... خوب ... شروع كن

بهرنگ: يك ... دو ... سه (مي دود )

( كوهرنگ پا پشت پاي بهرنگ مي گذارد و او زمين مي خورد )

كوهرنگ: ( به لباس ها مي رسد ) من رسيدم !‌

بهرنگ: تو كلك زدي .

كوهرنگ: تبصره اي بر درس اول . براي ارباب شدن هر نوع كلكي مجاز است .

بهرنگ: با زور پسشون مي گيرم

كوهرنگ: اين كار را نمي كني .

بهرنگ: مي كنم .

كوهرنگ: آنوقت به حكم قانون ( دست را كاردوار زير گردنش مي كشد ) "پخ " خواهي شد .

بهرنگ: كدام قانون ؟

كوهرنگ: قانوني كه من هم الان وضع مي كنم ... من بعد از اين تند تند قانون وضع مي كنم .

ماده اول . مالكيت محترم است و تجاوز به حقوق مالك سزايش اعدام است .

ماده دوم : مالك مي تواند و حق دارد به هر شكل كه بخواهد از ( دارائيش ) استفاده كند .

ماده سوم : مالك مي تواند به هر تمهيدي براي ازدياد دارائيش دست بزند .

ماده چهارم : مالكيت موروثي است و پشت در پشت به اعقاب مالك مي رسد .

ماده پنجم : ...

 

بهرنگ: بسه ديگه . لابد مي خواهي تا صبح قيامت قانون وضع كني و همه اش هم به نفع خودت .

كوهرنگ: نه بگذار اين يكي به نفع تو است .

ماده پنجم : مالك مي تواند نوكر يا نوكرهائي از ابواب جمعي انسان ها داشته باشد .

تبصره 1 : مالك بايد بخور و نمير زندگي نوكر يا نوكرهايش را تامين كند .

تبصره 2 : نوكر بايد چشمش كور ، زبانش لال و گوشش كر باشد و از جانو دل به مالكش خدمت كند .

بهرنگ: احسنت ... خب ديگه ؟

كوهرنگ: تا آنجا كه به من و تو مربوط است همين جا كافي است .

بهرنگ: اينها همه اش غير انساني است !

كوهرنگ: در عوض همه اش قانوني است !

بهرنگ: اما من به اين قانون گردن نمي گذارم .

كوهرنگ: ولي بايد بگذاري !

بهرنگ: انساني نيست !

كوهرنگ: با اين وجود مي بيني كه انسان ها گردن گذاشته اند .

بهرنگ: خوب گذاشته باشند به من چه ؟

كوهرنگ: آخر ما داريم زندگي آنها را بازي مي كنيم .

بهرنگ: هاي ! ( مي خندد ) من داشتم فراموش مي كردم كه داريم بازي مي كنيم .

كوهرنگ: پس به اين ترتيب من ارباب هستم و تو نوكر و حالا لباسهايمان را ميپوشيم ... بيا ...

( لباسهاي بهرنگ را به طرفش مي اندازد و هر دو در صحنه لباس عوض مي كنند . ضمن لباس پوشيدن شوخي مي كنند )

بهرنگ: اما تو به من كلك زدي ، اين نامرديه

كوهرنگ: ( مي خندد ) نامرد بودن لازمه ارباب بودنه

بهرنگ: حالا باشد تا خدمتت برسم .

كوهرنگ: وقتي مي توني خدمت من برسي كه مغزتو به كار بندازي

بهرنگ: بالاخره يه روز  به كار مي افتد .

كوهرنگ: حتماً ( لباس پوشيده است ) و حالا قصه را دنبال مي كنيم ( لباسش را مرتب مي كند و ژست ارباب ها را مي گيرد ) حالا من اربابم . ( يكهو با فرياد ) زود باش پسر .

بهرنگ: ها !

كوهرنگ: دستپاچه بشو  و بگو چشم ارباب .

بهرنگ: ( دستپاچه ) چشم ارباب .

كوهرنگ: ( شلاقش را تكان مي دهد ) زود ! زود ! زودتر !

بهرنگ: چشم ارباب  ! چشم ارباب !

كوهرنگ: ها راستي بگذار ببينم ، تو شايسته نوكري هستي ؟ يا نه ، تو شايستگي انتخاب را داري ، آخر در آن قصه ارباب به سفري طولاني ميرود و براي اين سفر احتياج به نوكري دارد با مشخصاتي منحصر به فرد ، نوكر شايسته اين سفر بايد عضلاتي به سختي پولاد داشته باشد ( جلو ميرود و دست به عضلات بهرنگ  ميزند ، همه جا را امتحان ميكند ، نسبتاً راضي)  اي . بد نيست ! بد نيست ! مي تواني كوله بار را به دوش بگيري و صخره ها را در نوردي و مي تواني اگر لازم شد مرا هم روي كولبار سوار كني . مي تواني . نه !

بهرنگ: بله ارباب !

كوهرنگ: و مادر گفت : ارباب به نوكري اينسان نياز داشت و نيز به نوكري نياز داشت كه بتواند يك تنه با دزدان قافله زن كه آن روزها راه و بي راه در كمين بودند نبرد كند و حافظ جان و مال ارباب باشد . چه مادر معتقد بود كه ارباب ها در آن روزگار مثل امروز در امنيت كامل به سر نمي بردند . و هر لحظه خطر در كمينشان بود . و تو مي تواني عهده دار اين وظيفه ی بزرگ باشي ؟

بهرنگ: حتماً ارباب . با جان و دل .

كوهرنگ: و من در اينصورت به تو كمك خواهم كرد تا بتواني زندگي كني كه مي داني اگر من نخواهم تو روز اول نه ، روز دوم ، از گرسنگي سقط خواهي شد .

بهرنگ: حتماً ارباب ! ممنونم ارباب !

كوهرنگ: پس زود باش !

بهرنگ: چشم ارباب ! منتظر دستورم ارباب !

كوهرنگ: ما سفري دراز در پيش داريم . ها راستي . من بايد براي عيال و اولادم خرجي جا بگذارم . هر چند آنها به پول نيازي ندارند و خانه من پر از بنشن است ، اما ( جيبهايش را مي گردد )

يك هميان ( هميان را بيرون مي كشد درش را باز مي كند و نگاه مي كند )

يك هميان زر ( در هميان را مي بندد و به طرف بهرنگش مي اندازد ) بگير اين را به منزل من بده ، بگو اين خرجي آنها است تا من از سفر برگردم .

بهرنگ: ( متعجب هميان را نگاه مي كند ) من ببرم ؟ ( هميان را در دستهايش مي چلاند ) من چرا ؟ ارباب خودتان ببريد بهتر است .

كوهرنگ: منظوري دارم . تا تو برگردي من كوله بارم را مي بندم زودباش پسر !

بهرنگ: ( همان طور كه كسي دم موشي را ميگيرد و از ترس نجسي آن را از خودش دور نگاه مي دارد ) چشم ارباب ( راه مي افتد )

كوهرنگ: ( بافرياد ) هاي !

بهرنگ: بله ارباب !

كوهرنگ: بي شعور آنطور نه . اگر كسي آن را قاپ زد چه ؟ مال مرا بايد روي قلبت بگذاري و با هر دو دست آن را بچسبي !

بهرنگ: چشم ارباب . ( هميان را توي يقه اش فرو مي كند و با هر دو دست آن را مي چسبد ) چشم ارباب .

كوهرنگ: بله اينطور و حالا ميروي ...

و مادر گفت ارباب بارها و بارها نوكرش را آزمود

( بهرنگ زود بر مي گردد )

ها . برگشتي ... فكر نمي كنيم به همين زودي رفته باشي .

بهرنگ: حق با ارباب است هنوز نرفته ام .

كوهرنگ: هنوز نرفته اي ؟ وقت ضايع كن ! ( با شلاق حمله مي كند )

بهرنگ: نه ارباب صبر كنيد چيزي ... چيزي به خاطرم رسيد ...

كوهرنگ: خدا كند نفعي براي من داشته باشد و گرنه .

بهرنگ: مطمئنم كه نفع دارد . گفتم بگذار به جاي دوبار رفتن يك بار بروم ... اگر ارباب اجازه دهند از آنجا هم سري به منزل خودم بزنم و يك كم از مرحمتي ارباب را برايشان جا بگذارم .

كوهرنگ: ها! مرحمتي من !! من كه چيزي به تو مرحمت نكرده ام !

بهرنگ: آنچه كه مرحمت خواهند كرد .

كوهرنگ: ها ! تو بزمجه خيال داري پيشكي از من پول بگيري !؟( با فرياد ) مگر پول علف خرس است كه دورش بريزند شايد تو همين حالا ... يا نه يك ساعت ديگر يا امشب يا فردا صبح يا نمي دانم هر وقت ديگر خواستي زحمتت را از گردن اين دنيا كم كني . آنوقت چه ؟ پول من ، پول من چطور خواهد شد ؟ وانگهي آنها بايد از مزد گذشته تو بخوردند نه از مزد آينده تو ... برو برو ... خيال خام مكن ... و آنجا توي آن كيسه صد سكه طلا هست كه زنم يكي يكي خواهدشان شمرد و حتي اگر نگاه تو هم به آنها خورده باشد او حسش مي كند ... زود باش وقت ضايع مكن ! احمق !

بهرنگ: ( يكه خورده ) ها . تو ... تو به من احمق گفتي . ( كيسه را روي زمين ول مي دهد ) من نيستم تو ديگه راستي راستي داري به من توهين مي كني .

كوهرنگ: هاي ! هاي !نه ... نه دوست عزيز از نظر ارباب ها اين واقعيتي است . مگر در نظر ارباب نوكر چيزي بيشتر از يك احمق است و به روايتي : حق هم دارد ، آخر آنكه كيسه طلا را مي گيرد و آن را مي برد صحيح و سالم به دست زن اربابش مي سپارد ...

بهرنگ: راستي چرا نوكر اين كار را مي كند ؟ آيا احمق است ؟!

كوهرنگ: اين را تو بايد تشخيص داده باشي .

بهرنگ: من ؟ چرا من آن كار را مي كردم ، ولي از احمقي نبود .

كوهرنگ: پس از چه بوده ؟

بهرنگ: از ... از ترس بود ... ترس از قانون ...

كوهرنگ: بله حتماً همين است ، ولي آنكس كه هستيش از دزدي است . و دزد هستي ها است و آنكس كه چوب قانون تا مغز استخوانش را نسوزانده حق دارد آنكس را كه نمي دزدد احمق بداند .

بهرنگ: و من بايد لقب احمقي را هم در رديف لقب هاي ديگرم بپذيرم ؟

كوهرنگ: از جانب ارباب بله ... و در قصه مادر چنين است ، نوكر بارها و بارها امتحان صداقتش را داد ... البته نه اين كه خيال كنيم در آن قصه براي اين صداقت ارزش قايل شده اند ، نه . در قصه ، صداقت نوكر چيزي است در حد يك وظيفه ، وظيفه اي كه نوكر محكوم به انجام آن است و اگر انجام ندهد آنوقت ديگر نوكر نيست . بلكه خائن است و نمك به حرام ...

بهرنگ: نمك به حرام !

كوهرنگ: آري نمك به حرام و در قاموس ارباب ها حفظ حق نان و نمك از جمله واجب ها است يعني اگر تو نمك كسي را خوردي ...

بهرنگ: حتي اگر آنكس ارباب لعين تو هم باشد ...؟

كوهرنگ: حتي اگر آنكس ارباب لعين تو هم باشد ، تو ديگر نبايد به خودت اجازه دهي كه به او يا به مال او چپ نگاه كني

بهرنگ: اگر نگاه كنم ؟

كوهرنگ: نمك گير خواهي شد .

بهرنگ: نمك گير شدن چگونه است ؟

كوهرنگ: اولين شكل تظاهرش كوري است . كه تكيه كلام ارباب ها براي ترساندن نوكرها هميشه اين بوده ، نمكم چشمتو بگيره ؟.

بهرنگ: لابد مي گرفته .

كوهرنگ: لابد . چون آخر عاقبت اغلب نوكرها كور مي شدن .

بهرنگ: نمك گير شدن ؟

كوهرنگ: نه از ظلم كور مي شدن !

بهرنگ: اونوقت اربابا ظلمشونو به حساب نمكشون ميذاشتن ، حقه ها !

كوهرنگ: اين برميگرده ، به درس اول ...

بهرنگ: بازي امروز چه جالبه من خيلي بيشتر از آنچه ارباب ها را مي شناختم دارم مي شناسم .

كوهرنگ: و بيشتر خواهي شناخت !

بهرنگ: پس ادامه مي دهيم ( باز ژست نوكري به خود مي گيرد ) ارباب چه فرمودن ؟

كوهرنگ: ( او هم ژست اربابي مي گيرد ) گفتم زود باش وقت ضايع كن احمق !

بهرنگ: چشم ارباب ! چشم ارباب !

كوهرنگ: ( با فرياد ) زودتر !!

بهرنگ: ( ضمن اين كه بيرون مي رود) چشم ارباب !

هر دو: و قصه مادر نه در اين روال بود ، او فقط گفت كه ارباب و نوكرش راهي سفري دور شدند ولي او نگفت چگونه راهي شدند .

 

 

« نور »

 

(2)

 

بياباني برهوت :

 

( ارباب عصا زنان و نوكر لوله باركشان راه مي سپرند . مدتي صحنه در سكوت مي گذرد )

 

بهرنگ: چه راه سنگلاخي !

كوهرنگ: چه بيابان سوت و كوري !

بهرنگ: آره خيلي سوت و كوره ... برهوت برهوت !

كوهرنگ: ( با خودش ) پس او هم متوجه اين نكته شده است .

بهرنگ: تا چشم كار مي كند جنبنده اي نيست ...

كوهرنگ: ( با خودش ) او حالا به چه فكر مي كند ... لابد به زن و بچه هايش كه بي خرجي مانده اند ... كاش مي توانستم فكرش را بخوانم ... چه سوت و كور ... چه بياباني ؟ هاي ( چند لحظه در خود ) در جائي خواندم كه در بيابان قانون ها را بر يخ مي نويسند ... او ... او در اينجا مي تواند هر كاري كه مي خواهد با من بكند ... اينجا ديگر قانون مرا حفظ نمي كند . بايد فكري كرد ... هاي ! آره بايد از حقه ام استفاده كنم ... او احمق است اصلاً همه نوكرها احمقند ... بايد از حماقتشان استفاده كرد ( تلخ مي خندد ) هاي !  مي داني ( با بهرنگ است ) پشيماني دارد مرا مي خورد ؟!.

بهرنگ: (سكوت ... و در خود )

كوهرنگ: او ... او فكرش جاي ديگر است ... حتماً ... حتماً دارد نقشه مي كشد . هاي با توام !

بهرنگ: بله ! ... بله ارباب !

كوهرنگ: گفتم كه پشيماني دارد مرا مي خورد !

بهرنگ: ارباب از چه پشيمان شده اند ؟

كوهرنگ: از كاري كه كردم ...

بهرنگ: از چه كار ؟

كوهرنگ: از اينكه پول ندادم تا تو براي زن و بچه هايت خرجي جا بگذاري . واي كه من چه بد كردم ... لعنت بر من ! هاي ! مي بينم كه از خستگي نفس نفس مي زني و عرق كرده اي ... اينكه تو خسته شده اي مرا مي آزارد ...

استراحت مي كنم ( جلو مي دود ) كمك كنم . ( دروغكي دست را دور و نزديك كوله بار نگاه مي دارد )

 

بهرنگ: ( مي ايستد و كوله بارش را زمين مي گذارد ) از اين كه مي بينم لطف ارباب دارد شامل حال من مي شود . خوشحالم .

كوهرنگ: و از اين به بعد هميشه اينطور خواهد بود ... ديگر به من ارباب نگو . بگو برادر .

بهرنگ: اين جسارتي است كه در حد من نيست .

كوهرنگ: برعكس ... برعكس براي من بالاترين خوشبختي ها است . وقتي تو به من برادر بگوئي من احساس آرامش مي كنم .

بهرنگ: هر طور كه ارباب اراده كند ...

كوهرنگ: و اراده كرده ام در برگشتن همه دارائيم را با تو برادروار نصف كنم .

بهرنگ: (متعجب ) ها !

كوهرنگ: و شايد سهم ترا چرب تر هم دادم !

بهرنگ: ( گيج ) نكند آفتاب مغزش را جوش آورده باشد ( جلوتر ميرود ودر چهره ارباب دقيق مي شود ) ارباب شما مطمئن هستيد كه هذيان نمي گوئيد ؟

كوهرنگ: گفتم كه به من ارباب نگو !

بهرنگ: جسارتاً عرض مي كنم برادر ، تو مطمئني كه حالت خوب است ؟

كوهرنگ: از هميشه بهتر ... كاش قاضي شرع اينجا بود تا مي ديدي چقدر راست مي گويم ...

بهرنگ: ( گيج و دستپاچه ) بگذاريد برايتان جا درست كنم ...

كوهرنگ: تو ،  نه ... خودم ..خودم ... از اين به بعد ما برادروار رفتار خواهيم كرد ... فقط ( نگاهش به كوله بار راه مي كند ) اين ... اين براي جثه ی من زيادي سنگين نيست ؟

بهرنگ: استغفراله اگر بگذارم شما كوله بارتان را خودتان برداريد ... پس جواب اين همه لطف را من چطور بدهم ؟

كوهرنگ: ممنونم برادر ... ممنونم ! ( مي خواهد جاي استراحتش را درست كند )

بهرنگ: نه ... نه نمك به حرامم اگر بگذارم !

كوهرنگ: مي دانم كه ناراحت خواهي شد و گرنه ...

بهرنگ: حتماً‌ ناراحت خواهم شد ... من تا عمر دارم خدمتگذار شما خواهم بود .

كوهرنگ: ( با خودش ) همه ی نوكرها احمقند و اين بزرگترين شانس ارباب ها است و من به گول زدن ادامه مي دهم ... ( نقش بازي مي كند ) آه اي نداي وجدان دست از سر من بردار ...  من پشيمانم ... پشيمانم ... پشيمانم ... من از كرده ی خود پشيمانم ... من بد كردم ... مي دانم كه بد كردم و اينك به تلافي يك بدي هزار خوبي خواهم كرد ... ( به طرف بهرنگ مي رود ) بگذار ... برادر بگذار تا من دستهاي تو را كه دارد به من خدمت مي كند ببوسم ... بگذار ( اشكش راه گرفته است )

بهرنگ: واي بر من ... واي بر من !  اگر بگذارم چنين بشود ... من سگ كمترين ، كي باشم كه اربابي بزرگوار دست بوسم شود !

كوهرنگ: پس بگذار صورتت را ببوسم ... صورتي كه عرق زحمت بر آن شيار زده است . زحمتي كه براي من و در راه من بوده حلال كن برادر ... مرا حلال كن ... من مي دانم كه پوست و گوشت و استخوانم از زحمت تو است مرا حلال كن بيا ... بيا ( بهرنگ را بغل مي كند و مي بوسد ) ( يكهو انگار دارد حالش بهم مي خورد رو ترش مي كند و با خودش ) واي . كه از بوي تنش عقم گرفت ... اين كثافت ها حتي آب را هم از خودشان دريغ مي كنند ... اما مهم نيست ... بايد به خر كردنش ادامه بدهم ... آري برادر . من دارم از پشيماني شاخ در مي آورم و اگر اين از پشيماني شاخ در آوردن راست بود ، من حالا حتماً مي توانستم با شاخهايم ابرهاي آسمان را به هم بزنم ... ( با بهرنگ )‌ همه اش به فكر زن و بچه هاي تو  هستم برادر راستي آنها بي خرجي چكار مي كنند ؟

بهرنگ: بس كنيد ارباب عزيز  . بس كنيد اين همه جوش خوردن براي سلامتي شما مضر است ...

كوهرنگ: به من مگو ارباب ، مگو ارباب عزيز ... بگو برادر عزيز ... خواهش ميكنم بگو برادر عزيز .

بهرنگ: با عرض معذرت برادر عزيز ، من براي سلامتي شما نگرانم .

كوهرنگ: مي دانم ... مي دانم برادر عزيز اما اختيار با خودم نيست ... نداي وجدان نداي اين وجدان سرخورده كه بيدار شده است .

بهرنگ: وجدانتان آسوده  باشد . با عرض معذرت . برادر عزيز . زن و بچه هاي من به نخوردن عادت كرده اند و مطمئن باشيد با اين چند روز نخوردن هم طوري نخواهند شد و در عوض وقتي برگشتم ...

كوهرنگ: آري برادر . . .   آری حق با تو است . . .   من انگار زیادی تاراحتم وقتی برگشتم . . . نه . . .   نه فراموشم نشده. . .   نصف همه ی دار و ندارم مال تو خواهد بود و آنها. . .

بهرنگ: حتماً ذوق زده خواهید شد ارباب. . .   ببخشید. . .   برادر عزیز. . .    (با خودش) وای  من چه اشتباه می کردم. بهترین ارباب های دنیا مال من بود و من نمی دانستم و نزدیک بود . . . 

كوهرنگ: ما،  نزدیک بود که چی؟  (با خودش) نگفتم.

بهرنگ: هیچی.  هیچی.  بگذریم. . .

كوهرنگ: آره . . .   آره بهتر است از گذشته ها حرف نزنیم . . .

بهرنگ: و من چطور می توانم جواب خوبی های شما را بدهم. . . من . . .   های. (خوشحال) فهمیدم. هر چند کاهی است در مقابل کوهی. هم الآن برایتان بهترین قلیان های دنیا را چاق خواهم کرد. می دانم که بیشتر از هر چیز الآن به یک قلیان احتیاج دارید.

كوهرنگ: نه برادر. . .   نه.  بعد از این  کارهای خودم را خودم خواهم کرد.

بهرنگ: وای بر من.  وای بر من اگر بگذارم که شما دست به سیاه و سفید بزنید . . .   شما استراحت کنید . . .   هم الآن برمیگردم

كوهرنگ: (با خودش) خوب شد ، زود اقدام کردم. . .   گفت که نزدیک بود . . .   ولی به خیر گذشت و حالا که دیگر بدون دغدغه ی خاطر می توانم استراحت کنم. گفتم که بزرگترین شانس ارباب ها احمق بودن نوکرهاست . . .   راستی اگر نوکرها احمق نبودند . . .   وای خدای من . . . یکیشان برای صدتای ما کافی بود . . .  همین حالا در مقابل این عضله های فولادی ، اندام من که به نرمی پنبه است چه می توانست بکند . . .   باید به خر کردنش ادامه بدهم

بهرنگ: (تندی برمیگردد) های راستی تو فکر می کنی ما داریم درست عمل می کنیم . . .   فکر  می کنی اینکه ما داریم بازی می کنیم تقلید درستی است از زندگی.

بهرنگ: تو چه فکر می کنی؟

كوهرنگ: من فكر مي كنم بايد همينطور باشد ، چون در آن قصه آمده است كه ارباب خوب بود و بارها بر اين خوبي تأكيد شده است ... ولي از تو مي پرسم يك ارباب چه وقت مي تواند خوب باشد يا اصلاً ارباب مي تواند خوب باشد ؟

بهرنگ: منهم همين سؤال را دارم !

كوهرنگ: من وقتي داشتم بازي مي كردم دنبال راهي براي خوب ( بودن ) مي گشتم ولي هيچ راهي نبود كه يكباره به ياد اين ضرب المثل افتادم " بزي از ناتواني مهربان است "  و آنوقت به اين نتيجه رسيدم كه خوب بودن ارباب حتماً از ناتواني بوده ... از ترس بوده ... از اين بوده كه هر آن تصور مي كرده كه ممكن است نوكرش بپرد و گلوي او را بفشارد ...

بهرنگ: و اما در مورد نوكر . اين يكي چطور ؟ تو فكر مي كني واقعاً در مغز نوكر هيچ چيز نمي گذشته ؟

كوهرنگ: اين را تو بايد احساس كرده باشي

بهرنگ: چرا؟ گذشت ... همه چيز گذشت . من آن وقت كه كوله بار به پشت دنبال تو راه مي آمدم ، از فكرم مي گذشت كه سنگي بردارم و با آن سر تو را چون سر يك مار له كنم

كوهرنگ: پس چرا نكردي ؟

بهرنگ: آخر مي ترسيدم !

كوهرنگ: از چه ؟

بهرنگ: از قانون !

كوهرنگ: اما اين جا كه از قانون خبري نبود .

بهرنگ: نبود ؟ .

كوهرنگ: يا اگر هم بود به نفع تو بود !

بهرنگ: به نفع من ؟

كوهرنگ: مگر نه قانون هميشه در خدمت زورمندان است ؟

بهرنگ: چرا ؟

كوهرنگ: و اين جا زورمند كيست ؟ من يا تو ؟

بهرنگ: من ؟

كوهرنگ: پس اين جا ديگر توئي كه بايد قانون وضع كني !

بهرنگ: من به فكر اين يكي نبودم .

كوهرنگ: تقريباً هيچ كدام از نوكرها به فكر اين يكي نيستند .

بهرنگ: اگر به فكرش بودند ؟

كوهرنگ: گول نمي خوردند .

بهرنگ: و فقط كافي است كه گول نخورند .

كوهرنگ: و فقط كافي است كه گول نخورند ، چه هميشه لبه ی تيز تيغ ارباب ها خود نوكرها بوده اند .

بهرنگ: ها!

كوهرنگ: مگر غير از اين است ، آنكس كه كت و بغل نوكر خطاكار را مي بندد و او را به پاي چوبه دار مي برد . يا نه ، اصلاً آنكه با نوكر خطاكار مي جنگد و او را دست بند مي زند و به پاي ميز محاكمه مي كشاند كيست ... نوكر است يا ارباب ؟

بهرنگ: يعني ؟ هاي ! پس اينكه مي گويند چاقو دسته خودش را نمي برد ؟!

كوهرنگ: اين هم دروغي ديگر و در اين مورد تا بوده هميشه چاقو دسته ی خودش را بريده و هميشه اسپارتاكوس ها را اسپارتاكوس هاي گول خورده اسير كرده اند و در پيش پاي اربابان قرباني كرده اند .

بهرنگ: پس ...

كوهرنگ: بي پس ... اگر اسپارتاكوس هاي گول خورده نبودند همان يك اسپارتاكوس كافي بود تا همه ی قانون ها را به نفع نوكرها عوض كند .

بهرنگ: ( گيج ) هاي . تو فكر نميكني كه داري زيادي تند مي روي ، من اسپارتاكوس را نمي شناسم !

كوهرنگ: اسپارتاكوس هم نوكري بود كه در روال قصه مادر مي شود او را نمك به حرام دانست .

بهرنگ: چه نمك به حرام خوبي ، كاش همه نمك به حرام بودند 

كوهرنگ: و بايد همه نمك به حرام باشند .

( بهرنگ به طرف جلوي صحنه مي آيد ميرود )

هاي !

بهرنگ: ( با فرياد )                 

                                                همه نمك به حرام

                                                همه اسپارتاكوس

                                                            بايد شد

( به كوهرنگ )

توهم فرياد بزن

كوهرنگ: من عمل مي كنم

بهرنگ: من فرياد مي زنم

كوهرنگ: باعمل كرد!

بهرنگ: بايد فرياد زد

                                                همه نمك به حرام

                                                همه اسپارتاكوس

                                                            بايد شد

بايد بود

 

كوهرنگ: بايد عمل كرد !

بهرنگ: بايد فرياد زد ( با فرياد ) همه اسپاتاكوس ....

 

( صحنه تاريك ميشود )

 

(3)

 

صداي رعد و برق كه هر لحظه قوي تر مي شود و نوري برق آسا كه مشخص كننده لحظات است ... ارباب ديده مي شود كه سراسيمه و وحشت زده است و دور خودش مي چرخد و نوكر ديده مي شود كه خشماگين است و نفس نفس مي زند . راه مي سپرند ... در ادامه همين وضع

 

كوهرنگ: نداي وجدان ! نداي وجدان !

بهرنگ: بي وجدان ترين دارد از وجدان حرف مي زند !

كوهرنگ: من بد بودم ... من بد كردم . من مرتكب زشتي ها و پليدي ها شدم ... من ديگر بدي نخواهم كرد ... من به جاي هر بدي صدها خوبي خواهم كرد .

بهرنگ: دروغ ! دروغ ! دروغ ! دروغ !

كوهرنگ: ( زانو ميزند ) نه ... به خدا دروغ نيست ! راست مي گويم به شرف همه ی اجداد شريفم سوگند كه راست مي گويم !

بهرنگ: و اين فريبي ابدي است ( با همه وجود ) نه !

                       

( صحنه با نوري شايد قرمز روشن مي شود )

 

كوهرنگ: ( ذليل و بيچاره ) هاي . هاي نوكرهاي من . نوكرهاي وفادار من . كجا هستيد ؟ يك نمك به حرام . ( با گريه ) هاي نوكرهاي حلال لقمه ی من كجا هستید ؟ كجا هستید تا حق اين نمك به حرام را كف دستش بگذاريد ؟

بهرنگ: ديگر تمام شد ، ديگر هيچ نوكري فريب نخواهد خورد . ديگر هيچ نوكري لبه ی تيز تيغ هيچ اربابي نخواهد شد ... همه ی نوكرها ...

كوهرنگ: نمك به حرام شده اند ...

بهرنگ: اسپارتاكوس ها شده اند ...

كوهرنگ: بزرگترين بدبختي تاريخ ...

بهرنگ: بزرگترين خوشبختي تاريخ ...

كوهرنگ: غروب همه تمدن ها ...

بهرنگ: طلوع همه تمدن ها ...

كوهرنگ: ديگر كسي آشغالي نخواهد شد و كثافت همه ی زمين را خواهد پوشاند ...

بهرنگ: آنكس كه مي خورد همو آشغالي اشغال خودش خواهد شد .

كوهرنگ: ( با گريه ) آخر من ... من عادت دارم كه بعد از غذا بلافاصله يك چرت بخوابم .

بهرنگ: و ماده دوم قانون ما چنين خواهد بود .

ماده دوم : كار اساس زندگي است و آنكس كه كار نكند بايد بميرد .

كوهرنگ: چه وحشتناك : حتماً ماده اول از اين هم وحشتناكتر است .

بهرنگ: مي خواهي بداني ؟

كوهرنگ: بايد بدانم !

بهرنگ: ماده اول : همه انسان ها برابرند و هيچ كس بر ديگري برتر نيست مگر در كار .

كوهرنگ: چه ظلمي ؟

بهرنگ: و ما به اين ترتيب راهمان را ادامه خواهيم داد!

كوهرنگ: من كي مي توانم ؟

بهرنگ: بايد بتواني . آنكس كه نمي تواند بايد بميرد !

 

 

« نور »

 

(4)

 

صحنه روشن مي شود . نور معمولي است . نوكر و ارباب هر دو كوله بار به دوش راه مي سپرند . نوكر پرتوان و مصمم گام بر مي دارد اما ارباب قدم هايش سست است و زير بار دارد وا ميرود ... ادامه دارد .... ارباب ديگر  به سختي گام بر مي دارد و ناگاه به رو مي افتد . نوكر برمي گردد و با تمسخر به او كه چون سنگي بر جاي مانده مي نگرد و باز به راهش ادامه مي دهد و مي خواند:

                                               

همه اسپارتاكوس

                                                همه نمك به حرام

                                                همه اسپارتاكوس

همه نمك به حرام

                                                            بايد شد

بايد بود

 

(كوهرنگ از جايش برمي خيزد و لباسش را در مي آورد و دور مي اندازد ... ديگري هنوز دارد زمزمه مي كند و راه مي سپرد.)

 

كوهرنگ: بسه ديگه .

بهرنگ: من دوست دارم كه ادامه بدهم ( ادامه مي دهد )

كوهرنگ: هاي . با توام . تمام شد .

بهرنگ: اين بازي نيست من دارم زندگي مي كنم .

كوهرنگ: و مادر گفت نوكر نمك به حرام بود . اما او نگفت چگونه نمك به حرام بود ( به بهرنگ ) هاي .

بهرنگ: بگذار : ( مي خواند )

 

همه نمك به حرام

                                                همه اسپارتاكوس

                                                            بايد بود

بايدشد

 

( به كوهرنگ ) با هم

كوهرنگ: من عمل مي كنم .

بهرنگ: من ... من باز هم فرياد مي زنم ( دستش را با مشت بالا مي برد دهانش به فرياد باز مي شود و در همان حال مي ماند . )                

 

« نور »

 

 

 

* * *

 

نقل از دفتر دوم "شورای نویسندگان و هنرمندان ایرن" – زمستان 1359

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 19:26  توسط آستروفسکی  | 

ایدآل یک نفر پیرمرد دهگانی

 

 

 

ایدآل یک نفر پیرمرد دهگانی

 

اثر میرزاده ی عشقی

 

 

 

 

فارسی زبان ها !

 

 

من شروع کردم به یک شکل نوظهوری افکار شاعرانه را به نظم در آورم و پیش خود خیال کردم که انقلاب ادبیات  زبان فارسی با این اقدام ، انجام خواهد گرفت .

سه تابلو ایدآل مرا که به مرور در جریده ی شریفه ی شفق سرخ منتشر می شود به دقت بخوانید اگر نواقصی در آن دیدید چون در آغاز کار است مرا معذور بدارید ، انشاء الله شعرای آینده ، دنباله ی این طرز گفتار را گرفته تکمیل خواهند کرد . (1)

                                                                                               عشقی

 

ایدآل یک نفر پیرمرد دهگانی در سه تابلو

تابلو اول : شب مهتاب

تابلو دوم : روز مرگ مریم

تابلو سوم : سرگذشت پدر مریم و ایدآل او

***

 

به آقای علی دشتی

 

عزیز عشقی ، دشتی ، تو خوب حال مرا

شناختی و از آن خوبتر خیال مرا

تو بهتر از خود من دانی ایدآل مرا

تمام مایه ی بدبختی و ملال مرا

که من ز مردم این مملکت نیَم خوشبین

من ایدآل خود ایدر به آسمان گفتم

یک ایدآل نک، از قول دیگران گفتم

هر آنچه را که بخواهد دل تو ، آن گفتم

که ایدآل یکی مرد مرزبان گفتم

خدا نصیب کند ایدآل آن مسکین

 

 

تابلو اول

 

شب مهتاب

اوائل گل سرخ است و انتهای بهار

نشسته ام سر سنگی کنار یک دیوار

جوار دره ی دربند و  دامن کهسار

فضای شمران ، اندک ز قرب مغرب تار

هنوز  بُد اثر روز ، بر فراز " اوین " (2)

نموده در پسِ کُه ، آفتاب ، تازه غروب

سواد شهرِ ری از دور نیست پیدا خوب

جهان ، نَه روز بود در شِمُر (3) ، نه شب محسوب

شفق ز سرخی نیمیش بیرق آشوب

سپس ز  زردی ، نیمیش ، پرده ی زرین

چو آفتاب پس کوهسار ، پنهان شد

ز شرق از پس اشجار ، مه نمایان شد

هنوز شب نشده ، آسمان چراغان شد

جهان ز پرتو مهتاب ، نور باران شد

چو نو عروس ، سفیداب کرد روی زمین

اگر چه قاعدتاً ، شب سیاهی است پدید

خلاف هر شبه ، امشب دگر شبی است سپید

شما به هر چه که خوب است ، ماه می گوئید

بیا که امشب ، ماه است و دهر ، رنگ امید

بخود گرفته همانا در این شب سیمین

جهان سپیدتر از فکرهای عرفانیست

رفیق روح من ، آن عشقهای پنهانیست

درون مغزم از افکار خوش ، چراغانیست

چرا که در شب مه ، فکر نیز نورانیست

چنانکه دل شب تاریک ، تیره است و حزین

نشسته ام به بلندی و پیش چشمم باز

به هر کجا که کند چشم کار ، چشم انداز

فتاده بر سر من فکرهای دور و دراز

بر آنسرم که کنم سوی آسمان پرواز

فغان که دهر به من پر نداده چون شاهین

فکنده نور مه از لابلای شاخه ی بید

به جویبار و چمنزار خالهای سفید

بسان قلب پر از یأس و نقطه های امید

خوش آنکه دور جوانیِ من شود تجدید

ز سی عقب بِنَهم پا به سال بیستمین

درون بیشه سیاه و سپید دشت و دمن

تمام خطه ی تجریش سایه و روشن

ز سایه روشن عمرم رسید خاطر من

گذشته های سپید و سیه ز سوز و مِحَن

که روزگار گهی تلخ بود و گه شیرین

به ابر پاره ، چو مه ، نور خویش افشاند

بسان پنبه ی آتش گرفته  می ماند

ز من مپرس که کبکم خروس می خواند

چو من ز حسن طبیعت که  قدر میداند

مگر کسان چو من موشکاف و نازک بین

حباب سبز چه رنگست شب ز نور چراغ ؟

نموده است همان رنگ ماه ، منظرِ باغ

نشان آرزوی خویش ، این دلِ پُر داغ

از لابلای درختان ، همی گرفت سراغ

کجاست آنکه بیاید مرا دهد تسکین

 

***

چو زین سیاحت من ، یک دو ساعتی بگذشت

ز دور دختر دهقانه ئی هویدا گشت

قدم به نازِ " به کافوروش " زمین می هَشت

نظرکنان همه سو ، بیمناک بر در و دشت

چو فکرِ از همه مظنون ، مردمان ظنین

تنش نهفته به چادر نماز آبیگون

برون فتاده از آن پرده ، چهره ی گلگون

در آن قیافه گهی شادمان و گه محزون

به صد دلیل به آثار عاشقی مشحون

ز سوز عشق نشان ها ، در آن لب نمکین

به رسم پوشش دوشیزگان شمرانی

ز حیث جامه نه شهری بُد و نه دهقانی

بر او تمام مزایای حسن ارزانی

شبیه تر به فرشته است تا به انسانی

مردّدم که بشر بود یا که حورالعین

چو روی سبزه ، لب جو، نشست آهسته

بُد او چو شاخ گلی ، روی سبزه رُسته

شد آن فرشته در آن سبزه زار گلدسته

گل ار چه بود ، شد از سبزه نیز آرسته

هم او ز سبزه و هم سبزه یافت زو تزئین

فکنده زلف ز دو سوی ، بر جبین سفید

تلألوئی به عذارش ز ماهتاب پدید

بسان آینه ای در مقابل خورشید

نه هیچ عضو ، مر او راست در خورِ تنقید

که هست در خورِ تمجید و قابلِ تحسین

نه هیچ وصف مر او را ، نه درِ خورِ تحسین

نگاهِ مردمک دیده اش سوی بالاست

عیان از این حرکت ، گو توجّهش به خداست

و یا در این حرکت ، چیزی از خدا میخواست

گهی نظر کند از زیر چشم بر چپ و راست

چنانکه در اثر انتظار ، منتظرین

سیاهی ای به همین دم ز دور پیدا بود

رسید پیش ، جوانی بلند بالا بود

ز آب و رنگ ، همی بد نبود ، زیبا بود

ز حیث جامه هم ، از مردمانِ بالا بود

کلاه ساده و شلوار و ژاکت و پوتین

 (جوان) : سلام مریم مهپاره ! (مریم): کیست ایوائی !

(جوان) : منم نترس عزیز ، از چه وقت اینجائی ؟

(مریم) : توئی عزیز دلم ، به چه دیر می آیی

سپس در آن شب مه ، آن شب تماشایی

شد آن جوان بر آن مهپاره جایگزین

دگر بقیه ی احوال پرسی و آداب

به ماچ و بوسه بجا آمد ، اندر آن مهتاب

خوش آنکه بر رخ یارش نظر کند شاداب

لبش نجنبد و قلبش کند :  سئوال و جواب

(عشقی) برای من بخدا ، بارها شدست چنین

پس از سه چار دقیقه ، ببرد دست آن مرد

دو شیشه ی سرخ ، ز جیب بغل برون آورد

از آن دوای که ، آن شب بدردشان میخورد

نخست جام به آن ماهرو تعارف کرد

(مریم): هزار مرتبه گفتم نمیخودم من ازین

(جوان): بخور که نیست به از این شراب اندر دهر

(مریم): برای منکه نخوردم ، بتر بود از زهر:

شراب خوب است اما برای مردم شهر :

که هست خوردن نان از تنور و آب از نهر:

نشاط و عشرت ما مردمان کوه نشین

(جوان): ولم بکن ، کم از این حرفها بزن ، ده بیا :

بخور عزیز دل من ، (مریم):  نمیخورم والله

(جوان):  بخور ترا بخدا ، (مریم): نه نمیخورم بخدا

(جوان): بخور، بخور ، ده بخور ، (مریم): ولم بکن آقا

خودت بنوش ازین تلخ باده ی ننگین

(جوان): بخور تصّدق بادام چشمهات بخور

فدای آن لب شیرینتر از نبات بخور

ترا قسم به تمام مقدسات بخور

ترا قسم به خداوند کائنات بخور

(مریم):  پیِ شراب کم اسم خدا ببر بیدین !

(جوان): ترا قسم به دل عاشقان افسرده

به غنچه های سحر ناشکفته پژمرده

به مرگ عاشق ناکام نوجوان مرده

بخور، بخور ، ده بخور نیم جرعه ، یک خورده

چو دید رام نگردد بحرف ، ماه جبین

همی نمود پر از می پیاله را وان پس

همی نهاد به لبش ، او همی زد پس

(عشقی): دل من از تو چه پنهان ، نموده بود هوس

که کاش زین همه اصرار ، قدر بال مگس

به من شدی که به زودی نمودمی تمکین

خلاصه کرد به اصرار ، نرم یارو را

به زور روی ، ز رو برد نازنین رو را

نمود با لب وی آشنای ، دارو را

خوراند آخر کار ، آن " نمیخورم گو" را

نه دو پیاله ، نه سه ، نه چهار ، بل چندین

پس از سه چار دقیقه ، ز روی شنگولی

شروع شد به سخنهای عشق معمولی

" تصدقت بروم ، بَه ! ، چقدر مقبولی

تو از تمام دواهای حسن کپسولی

قسم به عشق ، تو شیرینتری ز ساخارین

سخن گهی هم در ضمن شوخی و خنده

بُد از عروسی و عقد و نکاح زیبنده

شریک بودن در زندگی آینده

پس آن جوان پیِ تفریح ، پنجه افکنده

گرفت در کف ، از آن ماه گیسوی پرچین

کشیده نعره که امشب بهشت " دربند" است

رسد به آرزویش ، هر که آرزومند است

دو دست من بسر زلف یار پیوند است

بریز باده بحلقم که دست من بند است

بجای نقل ، بنه بر لبم لب شکرین

بروی دشت و دمن ، ماهتاب با من جفت

بیار باده ! که شکر خدای باید گفت

ز بعد آنکه مر ، این نکته ی چو دُر را سفت

ز بسکه ، جام بهم خورد ، گوش من بشنفت

بنام شکر پیاپی ، صدای جین جین جین

از آن به بعد بدیدم که هر دو خوابیدند

خدای شکر که آنها مرا نمی دیدند

بهم چو شهد و شکر آن دو یار چسبیدند

بروی سبزه ، بسی روی هم بغلطیدند

دگر زیاده بر این نمی کنم تبیین (3)

بروی دشت و دمن ، ماهتاب تابیده

بهر کجا که نگری ، نقره گرد پاشیده

بروی سبزه چمن ، آن دو یار خوابیده

مرا ز دیدنشان ، لذتیست در دیده

چگویمت که طبیعت چگونه باشد حین ؟

صدای قهقهه ی کبکی (4) ز کوهسار آید

غریوِ ریختن آب ، از آبشار آید

ز دور زمزمه ی سوزناک تار آید

در این میانه ، صدائی از آن دو یار آید

ز فرط خوردن لبهای زیر بر زبرین

وَزان ز جانبِ " توچال" بادی اندک سرد

که شاخه های درختان از آن بهم میخورد

همی گذشت چو از خوابگاه آن زن و مرد

برای شامه ها ، بوی عشق می آورد

هزار بار بِه ، از بوی سنبل و نسرین

در آن دقیقه که آنها جدا شدند از هم

به عضو پردگیِ و محرمانه ی مریم

فتاد دیده ی پروین و ماه نامحرم

ستاره ها همه دیدند ، آسمانها هم

که نیمی از تن مریم برون بُد از پاچین

 

***

 

تابلوی دوّم

 

روز مرگ مریم

 

دو ماه رفته ز پائیز و برگها ، همه زرد

فضای شمران ، از باد مهرگان ، پُر گرد

هوای" دربند" از قُربِ ماهِ آذر ، سرد

پس از جوانی ، پیری بُوَد، چه باید کرد ؟

بهار سبز به پائیز زرد شد منجر

به تازه اول روز است و آفتاب به ناز

فکنده در بن اشجار ، سایه های دراز

روان بروی زمین ، برگها  ز  بادِ ایاز

بجای آن شبی ام ، بر فراز سنگی باز

نشسته ام من و از وضع روزگار پکر

شعاع کم اثر آفتاب افسرده

گیاهها همگی خشک و زرد و پژمرده

تمام مرغان ، سر به زیر بالها برده

بساط حسن طبیعت ، همه بهم خورده

بسان بیرق غم ، سرو آیدم به نظر

بجای آنکه نشینند ، مرغهای قشنگ

بروی شاخه ی گل ، خفته اند برسر سنگ

تمام دره ی دربند ، زعفرانی رنگ

ز قال و قیل بسی زاغهای زشت آهنگ

شدست بیشه ، پر از بانگ غلغل منکر

نحیف و خشک شده ، سبزه های نو رسته

کلاغ روی درختان خشک بنشسته

ز هر درخت ، بسی شاخه باد بشکسته

صفا زخطه ی ییلاق ، رخت بربسته

ز کوهپایه همی خرمی  نموده سفر

بهار هر چه نشاط آور و خوش و زیباست

بعکس پائیز افسرده است و غم افزاست

همین کتیبه یی از بی وفایی دنیاست

از این معامله ، ناپایداریش پیداست

که هر چه سازد اول ، کند خراب آخر

به یاد آن شب مه افتی گر در این ایام

گذشته زان شب مهتاب ، پنج ماه تمام

خبر ز مریم اگر پرسی ، دختر ناکام

بجای آن شبیش ،اوفتاده است آرام

ولی سراپا پیچیده است آن پیکر

به یک سفید کتانی ، ز فرق تا به قدم

چو غنچه بپیچیده پیکرش محکم

بکنده اند یکی گور و قامت مریم

بخفته است در آن تیره خوابگاهِ عدم

هنوز سنگ ننهشتند ، روی آن دلبر

نشسته بر لب آن گور ، پیرمردی زار

فشاند اشک همی ، روی خاک های مزار

ولی عیان بود از آن دو دیده ی خونبار

که با زمانه گرفته است کشتی بسیار

جبینش از ستم روزگار ، پر ز اثر

به گور ، خاک همی ریزد ، او ، ولی کم کم

تو گو که میل ندارد ، بزیر گِل مریم

نهان شود ، پدر مریم است این آدم

بعید نیست تو نشناسی اش ، اگر من هم !

گرفته ام همی الساعه زین قضیه خبر

خمیده پشت ، زنی پیر ، لند لند کنان

دو سه دقیقه ی پیش آمد و نمود فغان

که صد هزاران لعنت به مردم تهران

سپس نگاهی بر من نمود و گشت روان

بدو بگفتم از من چه دیده ای مادر

ازین سئوال من آن پیرزن به حرف آمد

که من ز مردم تهران ندیدم جز بد

ز فرط خشم همی زد بروی خاک لگد

گهی پیاپی سیلی بروی خود میزد

همی بگفتم آخر بگو چه گشته مگر

جواب داد که : ما مردمان شمرانی

ز دست رفتیم آخر ، ز دست تهرانی

از این میان ، یکی آن پیرمرد دهقانی

ببین بگور نهد ، دخترش به پنهانی

تو مطلع نه ای از ماجرای این دختر !

همینکه گفت چنین ، من که تا  به آن هنگام

خبر نبودم ، کآن مردک سیه ایام

بروی خاک ، چه کاری همی دهد انجام ؟

نظر نمودم و دیدم که دختری ناکام

بزیر خاک سیه میرود بدست پدر

خلاصه آنچه که ، آن پیرزن بیان بنمود

که نام این زن ناکام مرده ، مریم بود

چنان بسوخت دلم ، کز سرم برآمد دود

دهان سپس ، پی و دنباله ی سخن بگشود

که این بگور جوان رفته ی سیه آخر

چراغ روشن دربند بود ،این مهوش

دلم گرفته ز خاموش گشتنش ، آتش

به تازه بود جوان مرده ، هیجده سالش

قشنگ و با ادب و خانه دار و زحمتکش

نصیب خاک شد ، آن پنجه های پر زهنر

ندانی آنکه ، به صورت ، چقدر بُد زیبا ؟

ندانی آنکه به قامت ، چگونه بُد ، رعنا ؟

کنون که مرده و دادست عمر خود به شما

خلاصه امسال از یک جوان خودآرا ،

فریب خورد و جوانمرگ گشت و خاک بسر

جوانک فکلی ای ، به شیطنت استاد !

دو سال در پیِ این دختر جوان افتاد

که تو ز خوبی شیرین شدی و من فرهاد

تو کام من بده و من ترا نمایم شاد

فرستم از پیِ تو خواستگار و انگشتر

عروسی از تو نمایم ، به بهترین ترتیب

دو سال طفره زد ، آن دختر عفیف و نحیف

ولیک اول امسال از او بخورد فریب

چه چاره داشت گه او را بُد این بلیه نصیب

نشاید آنکه جدال کرد ، با قضا و فدر

قریب شش مه ز آغاز سال نو با هم

بُدند گرم همانا ، همینکه شد کم کم

بزرگ ز اول پائیز ، اشکم مریم

بساط عشق دگر ، ز آن به بعد خورد بهم

شدند عاشق و معشوق ، خصم یکدیگر

چو گفته بود به او مریم ، آخر ای آقا

مرا شکم شده پُر ، پس چه شد عروسی ما ؟

جواب داد بدو ، من از این عروسی ها

هزار گونه دهم وعده ! کی کنم اجرا !

ببین چه پند بدو داده بود آن کافر!

که گر ز من شنوی رو  ، به " شهرِ نو " بنشین

نما تو چند صباح زندگی رنگین

( عشقی): تفو بروی جوانان شهری ننگین!

ندانم آنکه خود اینگونه مردم بیدین :

چه میدهند جواب ، خدای در محشر ؟

میانشان پس از این گفتگو ، دگر ببرید

دو ماه پائیز ، این دخترک چها نکشید

همی بخویش ، به مانندِ مار می پیچید

خلاصه تا پدرش این قضیه را فهمید:

ز شرم قوه ی طاعت در او نماند دگر !

همیکه دید که بر ننگ وی ، پدر پی برد:

غروب تریاک آورد خانه و شب خورد

همی ز اول شب کند جان، سحرگه مرد

ز مرگ خود ، پدر پیر خویش را آزرد

ز گریه نصفه شد این پیرمرد خون به جگر !

همی ننالد و بغضش گرفته راهِ گلو

به زور میکند آنرا درون سینه فرو

خلاصه تا نبرد کس ز اهل شمران تو

بر این قضیه ی بی عصمتیِ دختر او

نهان ز خلق مر ، او را نهد به خاک اندر !

غرض نکرد خبر ، هیچکس ، نه مرد و نه زن

ز بانگ صبحدم ، این پیرمرد با شیون

خودش بداد ورا غسل و هم نمود کفن

خودش برای وی آراست حجله ی مدفن

مگر به مردم تهران خدا دهد کیفر !

چه ما که زور نداریم و قادرند آنها

هر آنچه میل کنند آورند بر سر ما

دگر ز ناله و نفرین نماند هیچ بجا

که بهرِ مردم تهران ، ورا نکرد ادا

به اختصار نوشتم من اندرین دفتر

غرض تمامی اسرار را بگفت آن زن

پس از شنیدن این جمله هاست کاکنون من

نشسته ام به تماشای آن سیه مدفن

به زیر خاک سیه ، خفته آن سپید کفن

چقدر حالت این منظره است حزن آور ؟

پدر نشسته و ناخوانده هیچکس برِ خویش

نهاده نعش جگر گوشه ، در برابر خویش

گهی فشاند یک مشت خاک ، بر سر خویش

گهی فشاند مشتی ، بروی دختر خویش

ای آسمان بستان ، انتقام این منظر !

چو آن سفید کفن خورده ، خورده شد پنهان

به زیر خاک سیاه و از او نماند نشان

نهاد پیر ، یکی تخته سنگ بر سر آن

سپس به چشم خداحافظیِ جاویدان

نگاه کرد بر آن گور ، داغدیده پدر

پیرمرد :

به زیر خاک سیه فام ، مریم  ای مریم !

چه خوب خفته ای ، آرام مریم ای مریم !

بِرَستی از غمِ ایام ، مریم ای مریم !

بخواب دختر ناکام ، مریم ای مریم !

بخواب تا ابد ، ای دختر اندرین این بستر !

 

تابلوی سوم

سرگذشت پدر مریم و ایدآل او

 

ز مرگ مریم ، اینک سه روز بگذشته

سر مزار وی ، آن پیر مرد سرگشته :

نشسته رخ ، به سر زانوان خود هشته

من از سیاحت بالای کوه برگشته

بر آن شدم که من آن پیر را دهم تسکین

( من ) : خدات صبر دهد زین مصیبت عظمی :

حقیقتاً که دلم سوخت ، از برای شما

 

( پیرمرد ) : مگر به گوش شما هم رسیده قصه ما !

(من ) : شنیده ام گل عمر تو چیده اند ، خدا :

                     به خاک تیره سپارد جوانی گلچین !

( پیرمرد ) : درون خاک مرا دختری جوان افتاد

برای آنکه جوانی شود دو روزی شاد !

( من ): بر آن جوانک ناپاک روح ، لعنت باد،

خدای داند هر گه از او نمایم یاد :

هزارگونه به نوع بشر کنم نفرین !

بشر مگوی ، بر این نسل فاسد میمون

بشر نه ! افعیِ با دست و پاست ، این ددِ دون !

هزار مرتبه گفتم که تف بر این گردون

ببین به شکل بنی آدم آمدست برون !

چقدر آلت قتاله زین کهن ماشین ؟

 

( پیر مرد ) :

تو ز آن جوان شده ای دشمن بشر ، او کیست ؟

بشر هزار برابر بتر بود او چیست ؟

از او بترها  دیدم من، اینکه چیزی نیست!

برای ذمِ بشر : سرگذشت من کافیست

اگر بخواهی آگه شوی ، بیا بنشین !

نشستم و بنمود ، او شروع بر اظهار :

(پیرمرد) : من اهل کرمان بودم در آن خجسته دیار

قرین عزّت بودم ، نه همچو اکنون خوار

که شغل دولتی ام بود و دولت بسیار

به هر وظیفه که بودم ، بُدَم درست و امین

هزار و سیصد و هجده (*) ز جانب تهران

بشد جوانک جلفی ، حکومتِ کرمان

مرا که سابقه ها  بُد بخدمت دیوان

معاونت بسپرد او به موجب فرمان

ز فرط لطف مرا کرد بُد ، به خویش رهین

پس از دو ماهی ، روزی به شوخی و خنده

بگفت : خانمکی خواهم از تو زیبنده !

برو بجوی که جوینده است یابنده

بگفتمش که خود این کار ، ناید از بنده !

برای من بود ، این امر حکمران توهین !

قسم به مردی ، من مرد و نه نامردم

به آبروی در این شهر زندگی کردم

جواب داد که قربان مردمی گردم

من این سخن پیِ شوخی به پیش آوردم

مرنج از من ، از این شوخی و مباش غمین !

چو دید آب ز من ، گرم می نشاید کرد

میانه اش پس از آن روز ، گشت با من سرد

پس از دو روزی ، روزی بهانه ای آورد

مرا بداد فکندند سخت و تا می خورد

زدند بر بدن من ، چماق های وزین

نمود منفصلم از مشاغل دیوان

برای من نه دگر ، رتبه ماند و نی عنوان

ببین شرافت و مردانگی ، در این دوران

گذشته زانکه ندارد ثمر ، دهد خسران

بسان صحبت نادان و جامه ی چرمین

به شهر کرمان ، بدنام مرده شوئی بود

که بین مرده شویان شسته آبروئی بود

کریه منظر و رسوا و زشتخوئی بود

خلاصه آدم بی شرم و چشم و روئی بود

شبی به نزد حکومت برفت آن بیدین

حکومت آنچه به من گفت ، گفتمش بیجاست

که این عمل، نه سزاوار مردمان خداست

به او چو گفت : تو گوئی که از خدا میخواست

جواب داد که البته این وظیفه ی ماست!

من آنکسم که بگویم بر این دعا آمین

برفت زود ، در آغاز دخترش را برد

چو سرد گشت او را ، رفت خواهرش را برد

برای آخر سر نیز همسرش را برد

چو خسته گشت ز زنها ، برادرش را برد !

نثار کرد بر او هر چه داشت در خورجین !

بدین وسیله بر حکمران مقرب شد

رفیق روز و هم آهنگ خلوت شب شد

به شغل دولتی آن مرده شو ، مجرب شد

خلاصه صاحب عنوان و شغل و منصب شد

به بخت نیک ، ز نیروی ننگ گشت قرین !

به آن سیاه دل از بسکه خلق رو دادند

پس از دو ماه ، مقام مرا بدو دادند

زمام مردم کرمان ، به مرده شو دادند

تعارفات بر او از هزار سو دادند

قباله هائی از املاک و اسبها با زین

ز من شنو که چسان سخت شد به من دنیا

زنم ز گرسنگی داد عمر خود به شما

نبود هیچ بجز خاک ، فرش خانه ی من

بجز گرسنگی و حسرت و غم و سرما

نماند خوردنی ای خانه ی من مسکین

پس از سه سال که بودم به سختی و ذلت

شنیده شد که به تهران گروهی از ملت

بخواستند عدالت سرائی از دولت

چو در مذلت من ، ظلم گشته بود علت

بدم نیامد ازین نغمه ی عدالت گین

فتادم از پی غوغا و انجمن سازی

به شب کمیته و هر روز پارتی بازی

همیشه نامه یشب ، بهر حاکم اندازی

در این طریق نمودم ز بسکه جانبازی

شدند دور و برم جمع ، جمله معتقدین

مرا بخواست پس ، آن مرده شویِ بی سر وپا

بمن بگفت که مشروطه کی شود اجرا ؟

چه حکم شاه در ایران زمین ، چه حکم خدا

مده تو گوش بر این حرفهای پا به هوا

بگفتمش که لکم دینکم وَلیَ دین

عوض نکردم ، آئین خویشتن ، باری

ز بس نمودم ، در عزم خویش پاداری

شبانه عاقبت آن مرده شویِ ادباری

برون نمود ز کرمان مرا به صد خواری

به جرم اینکه ، تو در شهر کرده ای تفتین

من و تو تن پسرم ، شب پیاده از کرمان

برون شدیم زمستانِ  سخت  یخ بندان

نه توشه ای و نه روپوش ، مفلس و عریان

چگویمت که چه بر ما گذشت از بوران

رسید نعش من و بچه هام تا  نائین

چو ماجرای مرا ، اهل شهر بشنفتند

تمام مردمِ مشروطه خواه آشفتند

چو میهمان عزیزی ، مرا پذیرفتند

چرا که مردم آنروزه ، راست میگفتند

نه مثل مردم امروزه ، بددل و بیدین !

بدون سابقه و آشنائی روشن

به این دلیل که مشروطه خواه هستم من

یکی اعانه به من داد و آندگر مسکن

خلاصه آخر از آن مردمان گرفتم زن

چو داد سر خطِ مشروطه ، شه مظفردین

درست روزی ، کآن شهریار اعلان داد

یگانه دختر ناکام من ، ز مادر زاد

تمام مردم ، دلشاد مرگ استبداد

من از دو مسئله خوشحال و خرم و شاد

یکی ز زادن مریم ، دگر ز وضع نوین

سپس چو دوره ی فرزند شه مظفر شد

تو خویش دانی ، اوضاع طور دیگر شد

میان خلق و شه ، ایجاد کین و کیفر شد

به توپ بستن مجلس ، قضیه منجر شد

زمانه گشت دوباره به کام مرتجعین

دوباره سلطنت خودسری ، بشد اعلان

مرا که بیم خطر بود ، اندر آن دوران

بر آن شدم که به شهری روم  شوم پنهان

شدم ز نائین بیرون ، به جانب تهران

ولی نه از ره نیزار ، ازطریق خمین

به ری رسیدم و پنهان شدم ، دو روزی چند

ولی چه فایده ، آخر فتادم اندر بند

پلیس مخفی آمد به محبسم افکند

چه محبسی که هوائی نداشت غیر از گند

چه کلبه ای که پلاسی نداشت جز سرگین

دو هفته بر من در آن سیاه چال گذشت

در آن دو هفته چگویم بمن چه حال گذشت

دو هفته مثل دو هفتصد هزار سال گذشت

پس از دو هفته از آنجا یک از رجال گذشت

مرا خلاص نمود ، آن بزرگ پاک آئین

یکی دو ماه ز بعد خلاصی ام دوران

دگر نماند بدانسان و گشت دیگر سان

که رفته رفته شورش فتاد در جریان

نوید نهضت ستارخان و باقرخان

فکند سخت تزلزل ، به تخت و تاج و نگین

به خاصه خبرها ، رسید از گیلان

ز وضع شورش و از قتل آقا بالاخان

فتاد غلغله در شهر و حومه ی تهران

که عنقریب به شه میشود چنین و چنان

چنانکه کرد به ملت ، خود او چنان و چنین

سپس من و پسرانم چو این چنین دیدیم

بدان لحاظ که مشروطه می پرستیدیم

به سوی رشت ، شبانه روانه گردیدیم

چهار پنج شبی ، بین راه خوابیدیم

که تا به خطه ی گیلان شدیم جایگزین

ز جیب خویش خریدیم اسب و زین و تفنگ

قبول زر ننمودیم از کمیته ی جنگ

که زر گرفتن ، بهر عقیده باشد ننگ

خلاصه آنکه ، پس از مشقهای رنگارنگ

شدیم رَهسِپُر جنگ هر سه چون تابین

همینکه گشت به قزوین صدای تیر بلند

دو تن جوان من ، اول بروی خاک افکند

یکی از ایشان بروی سینه ام جان کند

زدند نزد پدر غوطه آن دو تن فرزند

میان خون خود و خاک خطه ی قزوین

ولیک با همه ی حس و مهر اولادی

چو طفلکانم دادند جان در آن وادی

به طیبِ خاطر گفتم : فدای آزادی

مرا بُد از پیِ مشروطه ، عشق فرهادی

ولیک حیف که آن تلخ بود ، نی شیرین

چو دورِ ری ، بنمودند شهسواری ها

مجاهدین و سپهدار و بختیاری ها

گرفت خاتمه ، عمرِ سیاهکاری ها

وزیر خائن بگریخت با فراری ها

پیاده ماند شَه و مات شد ، ازین فرزین !

بشد سپهدار اول ، وزیر صدر پناه

دوباره خلوتیان مظفرالدین شاه

شدند مصدر کار و مقرب درگاه

یکی وزیر شد و آندگر رئیس سپاه

شد اینچنین چو سپهدار گشت رکنِ رکین

منی که کندم جان ، جان به پای مشروطه

ز پا فتاده بُدَم ، از برای مشروطه

بشد دو میوه ی عمرم ، فدای مشروطه

عریضه دادم بر اولیای مشروطه

که من که بودم و اکنون شدست حالم این

سپس برفتم ، هر روز هیئت وزرا

جواب نامه ی خود را نمودم استدعا

ز بعد شش مه ، هر روز وعده ی فردا

چنین نوشت سپهدار ، عرضحال شما :

بمن رسید و جوابش به شعر گویم هین :

" هنوز اول عشق است اضطراب مکن

تو هم به مطلب خود می رسی شتاب مکن "

ز من اگر شنوی ، خویش را خراب مکن

ز انقلاب تقاضای نان و آب مکن

برو ز راه دگر ، نان خود نما تأمین ! "

شد این سخن به دل من چو خنجر کاری

برای اینکه پس از آنهمه فداکاری

روا نبود ، کنم فکر کار بازاری

چه خواستم من ازین انقلاب ادباری

به غیر شغل قدیمی و رتبه ی دیرین

زنم برای من ، از بسکه غصه خورد همی

پس از سه مه تب لازم گرفت و مرد همی

یگانه دختر خود را به من سپرد همی

همان هم آخر ، از دست من ببرد همی

کسی که کام از او برگرفت بی کابین

دگر نمودم ، از آنگاه فکر دهقانی

شدم دگر من ، از آندم به بعد شمرانی

به من گذشت در اینجا ، همانکه  میدانی

غرض قناعت کردم به شغل بُستانی

بسر ببردم در خانه ی خراب و گلین

چگویمت من ازین انقلابِ بَد بنیاد

که شد وسیله ای از بهرِ دسته ای شیاد

چه مردمان خرابی ، شدند از آن آباد

گر انقلاب بُد این ، زنده باد استبداد !

که هر چه بود ، ازین انقلاب بود بهین

ز بعد آنهمه زحمت ، مرا در این پیری

شد از نتیجه ی این انقلاب تزویری

نصیب ، بیل زدن ، روزی از زمین گیری

پیِ نکوهش این انقلاب اکبیری

شنو حکایت آن مرده شوی دل چرکین

چو توپ بست محمد علی شهِ منفور

به کاخ مجلس و زو گشت ملتی مقهور

به شهر کرمان آن مرده شوی ، بُد مأمور

بسی ز ملتیان زنده زنده کرد به گور

ببین که عاقبت آن کهنه مرده شوی لعین

همینکه دید شه از تخت گشت افکنده

هزار مرتبه مشروطه تر شد از بنده

ز بسکه گفت که مشروطه باد پاینده

فلان دوله شد ، آن دل ز آبرو کنده

کنون شدست ز اشراف نامدار مهین

چو صحبت از لقب او بشد کشیدم آه

(من) : شناختم چه کس است آن پلیدِ نامه سیاه

عجب که خواندم در نامه ای تجددخواه

" فلان که هست ز اشراف جدی و آگاه

به حکمرانی شهر فلان شده تعیین "

پیرمرد :

مگر که ذهن تو از این محیط بیگانه است

گمان مدار که این مرده شوی یکدانه است

عمو ! تمام ادارات ، مرده شو خانه است

و زین ره است که این کهنه ملک ویرانه است

ز من نمی شنوی رو ! به چشم خویش ببین

برو به مالیه تا آنکه چیزها بینی

برو به نظمیه تا آنکه چیزها بینی

برو به عدلیه تا بی تمیزها بینی

که مرده شوها در پشت میزها بینی

چه بی تمیز کسانی شدند میزنشین . . . !

به پشت میز کس ار مرده شو نباشد نیست

کسیکه با تو همرنگ و بو باشد نیست

کسیکه همسر و همکار او نباشد نیست

کسیکه بی شرف و آبرو نباشد نیست

همی ز بالا بگرفته است تا پائین !

چرا نگردد آئین مرده شوئی باب ؟

چو نیست هیچ درین مملکت حساب و کتاب !

کدام دوره تو دیدی که این رجال خراب

پیِ محاکمه دعوت شوند پایِ حساب ؟

بجز سه ماهه ی زمان مهین ضیاء الدین

در این زمانه ، هر آنکس گذشت از انصاف

ز هیچ بی شرفی ، می نکرد استنکاف

شرف ورا شود آنگاه کمترین اوصاف

از این ره است که آن مرده شو شد از اشراف

که مرده شو ببرد این شرافت ننگین !

چرا نباید این مملکت ذلیل شود

در انقلاب " سپهدار" چون دخیل شود

رجال دوره ی او هم از این قبیل شود

یقین بدان تو که این مرده شو ، وکیل شود

کند رسوم و قوانین برای ما تدوین

شود زمانی ار این مرده شوی از وزرا

عجب مدار ز دیوانه بازی دنیا

که این زمانه ی نااصل و دهر بی سر و پا

زمان موسی ، گوساله را نمود خدا

ولی نداشت ، جهان پاس خدمت داروین

به چشم عشقی دنیا چنان نماید پست

که هرزه بازی شش ساله طفل دائم مست

به چشم پیر حکیمی رسانده سال به شصت

به اعتقاد من : این کائنات بازیچه است

به حیرتم من از این بچه بازی تکوین !

(من):  کنون که گشت مبرهن به من که حال تو چیست

به عمر سفله ، از این بیش اتصال تو چیست ؟

دگر ز ماندن در این جهان ، خیال تو چیست ؟

به قول مردم امروزه ، ایدآل تو چیست؟

ز زندگی بِرَهان خویش ز اندکی مرفین

 

(پیرمرد) :

کنون که دم زدی از ایده آل ، گویم راست :

برای من دگر اینگونه زندگی بی جاست

که اگر بمیرم امروز ، بهتر از فرداست

مرا ولیک یکی  ایده آل در دنیاست

که سال ها پیِ وصلش نشسته ام به کمین:

مراست مدِّ نظر ، مقصدی که مستورش

مدام دارم و   سازم بر تو مذکورش

همینکه  خواست بگوید که چیست منظورش

بگشت منقلب ، آنسان دو چشم پرنورش

که انقلاب نماید چو چشم های لنین

 

زبان میان دهانش ، به جنیش آمد چون

زبان نبود ، بُد آن سرخ گوشت ، بیرق خون

بشد سپس سخنانی ، از آن دهان بیرون

که دیدم آتیه ی سرزمین افریدون

شود سراسر ، یک قطعه آتش خونین

ز ایدآل خود ، او چیزها نمود اظهار

از آن میان بشد این جمله ها بسی تکرار :

در این محیط چو من بینوا بُوَد بسیار

که دیده اند ، چو من ظلم و زور و رنج و فشار

که دیده اند چو من ، بس مصیبت سنگین

به غیر من چه بسا  کس که مرده شو دارد ؟

که تیره بختی خود را ، همه از او دارد

تو هر که را که ببینی ، یک آرزو دارد :

به این خوش است که دنیا هزار رو دارد

شود که گردد ، یک روز ، روز کیفر و کین

چه خوب روزی آنروز، روز کشتار است

گر آن زمان برسد ، مرده شوی بسیار است

حواله ی همه ی این رجال ، بر دار است

برای خائن ، چوب و طناب در کار است

سزای جمله شود داده از یسار و یمین

تمام مملکت آنروز زیر و رو گردد

که قهر ملت با ظلم روبرو گردد

به خائنینِ زمین ، آسمان عدو گردد

زمان کشتن افواج مرده شو گردد

 

بسیط خاک ز خون پلیدشان رنگین

وزیر عدلیه ها ، بر فراز دار روند

رئیس نظمیه ها ، سوی آن دیار روند

کفیل مالیه ها ، زنده در مزار روند

وزیر خارجه ها ، از جهان کنار روند

که تا نماند از ایشان نشان ، بروی زمین

بساط بی شرفی ، ز آن سپس خورد بر هم

رسد به کیفر خود ، نیز قاتل مریم

سپس چو گشت خریدارِ مرده شویان کم

دگر نماند در این ملک ، از این قبیل آدم

همی شود دگر ایران زمین ، بهشت برین

دگر در آنگه ، وجدان کشی ، هنر نَبوَد

شرف به اشرفی و سکه های زر نَبوَد

شرف به دزدی کفِ رنجِ رنجبر نَبوَد

شرف به داشتنِ قصر معتبر نَبوَد

شرف نه هست درشکه ، نه چرخهای زرین

همی نگردد، آباد این محیطِ خراب

اگر نگردد از خونِ خائنین سیراب

گمان مدار که این حرفهاست ، نقش بر آب

یقین بدان تو که تعبیر می شود این خواب

مدان ! تو این پدر انقلاب را عنین

گرفتم آنکه نباشد مرا ، از این پس زیست

بماند از من این فکر ، پس مرا غم چیست ؟

چرا که فکرِ من صدمه دیده ای  مسریست

چو گشت مسری فکری ، زمانه ول کن نیست

سرِ وِرا  نهد آخر ، بروی یک بالین

 

 

 

 

به آقای برزگر ( فرج الله بهرامی دبیر اعظم )

 

مطرح کننده ی ایدآل

 

 

جناب برزگر ! این ایده آل دهقانست

نه ایدآال ِ دروغ فلان و بهمان است

ز من هم ار که بپرسی تو، ایده آل آنست

همین مقدمه ی انقلاب ایران است

 

ولیک حیف که بر مرده می کنم تلقین !

 

در این محیط که بس مرده شوی دون دارد

وزین قبیل عناصر ز حد فزون دارد

عجب مدار اگر شاعری جنون دارد

به دل همیشه تقاضای " عید خون " دارد

چگونه شرح دهم ایده آل خود بِه ازین ؟

 

 

                                     فروردین 1303

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

توضیح  :

1-  نقل از روزنامه ی شفق سرخ

2-   از جمله ییلاقات کوهستانی تهران در دامنه ی کوه البرز است .

3- بیان

4-    یا اینکه "مرغی"

 

 

توضیح :

*  سال 1318 هجری قمری است باید به سال خورشیدی تبدیل شود .

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 10:15  توسط آستروفسکی  | 

در تمام طول شب . . .

 

 

 

در تمام طول شب . . .  

سیاوش کسرایی

 

ولی نگاه کنید!

درست نگاه کنید!

آفتاب دارد بالا می آید.

 

 

همین روشن شد که انهدام شعله های رستاخیز 1917 در محل وقوعش دیگر ممکن نیست، مقرر گردید آتش را محاصره کنند تا مهار شود، دیوارهای عایقی ضرور می نمود تا عبور نور و حرارت را مانعی باشد، حکومتهائی پدید آمد که با همه ی گونه گونی در نام و نشان ، در دشمنی با رشد و بالندگی و آنچه مایه بهزیستی است ، وحدت داشتند.

شب رفته رفته بر این مناطق تسلط می یابد، صدای چکاکاک شمشیرها و شیهه ی اسبان و انفجار گلوله های توپ و تفنگ و بوی باروت از میان می رود اما نبردی دیگر خاموشانه آغاز می شود، نبرد نور و ظلمت در پهنه ی ادب و اندیشه و نیمای جوان که در کار نخستین قلم اندازی هاست یکی از مبارزان آن عرصه است که از این پیش با برادرش لادبن به صف آزادگان پیوسته، چنانکه خود  می گوید: «انقلابات حوالی سالهای 99 و 300 مرا از هنر خود ... دور کرد» ولی پس از شکست نهضت جنگل و سازمان های سیاسی آن ، نیما ادامه ی روشنگری اش را در کار شعر فارسی تعهد می کند، بدین ترتیب نیما قلم را بر می دارد، و چون در تاریکی است، روشنائی می خواهد. پس نطفه ی شب و روز از اینجا در شعر او منعقد می شود. نیما یک تن از ساکنان وادی خاموشانست که خاموش نمی نشیند و گاه گاهی از فراز دیوار به جهان روشنائی گردن می کشد، و به زمین های تشنه و کشتگاه های سوخته ابر و باران را مژده می آورد، شب را تفسیر می کند و به شیوه ی خود با آن می جنگد و در این نبرد جانانه چون شهرزاد قصه گوی داستانها می کند تا فرود آوردن تیغ را بر گلوی زیبائی و پاکی به تأخیر افکند. باشد که آفتاب طالع برآید و رستگاری به بار آورد. در مجموعه ی شعرهای منتشر شده ی نیما واژه ی شب 323 بار به کار گرفته شده و هیچ کلمه ی مشخص دیگری در سراسر اشعارش بدان برتری ندارد و روز و صبح و سپیده کمترین لغاتی است که نیما بدان عنایت کرده، چه شب محیط اوست، جون آب سیاه مرداب پیرامون ماهی  قرمز، و اما روز یا روشنائی آرزوست امیدی دوردست. شعر نیما گرچه کم کم در شب فرو می رود اما راهیاب دومین است.

گفتار امروز ما در ردیابی این سیر در شعرهای نیماست: شعر روزگار بند و فروبستگی، شعری که شدت درد در آن کبود می نماید، شعری که به تب و تاب کم هوائی مبتلاست و اندوه غروب و حسرت آزادی مرغ قفس با خود دارد. رودی جوشان است که شب همه ی تاریکی اش را در دل آن فرو تکانیده یا کوهیست با صلابت که صبورانه خیمه ی ابری سنگین را بر دوش می برد یا ساده تر سنگ سیاهی است که نطفه ی آتش در اوست.

نیما نخستین برخوردش را با اندیشه های روشنگرانه که بی شک بازتاب کشیده شدن موج همسایه بر ساحل شمال ایران و بازگشت ناگریز آن است به نحوی دلپذیر بیان می دارد:

من چراغم را در آمد رفتن همسایه ام افروختم در یک شب تاریک

«در شب سرد زمستانی»

 

که با آوردن دو صفت سوختن و افروختن، شب چراغ اندیشه اش را از سایر چراغها و گرما دهنده های دیگر ممتاز می دارد:

در شب سرد زمستانی

کوره ی خورشید هم چون کوره ی گرم چراغ من نمی سوزد

و به مانند چراغ من

نه می افروزد چراغی هیچ

نه فرو بسته به یخ ماهی که از بالا می افروزد.

«در شب سرد زمستانی»

 

در شب سردی که وطن ما را فرا گرفته نیروهای یاری دهنده ی تازه وارد از بیم در خطر افتادن کانون انقلاب و لزوم خنثی کردن آن نیروی جهانی که از جنوب سر بر می آورد باز می گردند و میدان برای تاخت و تاز ارتجاع خودی باز می ماند.

... درآی با من نزدیک

تا قصه گویمت ز شبی سرد

کامد چگونه با کفش آتش

اول درآمد از در

- گرچه نگه نه هراسا-

خاموش وار دستش بگشاد

باشد که مشکلی کند آسان

آخر نهاد با من باقی

این قصه ام که خون جگر شد

با ابری از شمال درآمد

وز بادی از جنوب بدر شد

«چراغ را»

 

نیما ضمن نمایش آشفتگی های آن دوران از این جدائی به درد و دریغ یاد می کند:

و شب سرد زمستان بود

باد می پیچید با کاج

در میان کومه ها خاموش

گم شد او از من، جدا زین جاده ی باریک

«در شب سرد زمستانی»

 

و همواره حق شناسانه آنچه را گرفته است بازگو می کند:

* این آتشم به پیکر اندوخت و برفت

او این زبان گرمم آموخت و برفت

«چراغ را»

 

شباهنگام بر سر هر کوی و برزن بانگ بر می دارد و نگرانست تا دیگر بار چه کسی قصه ی افروختن و پاسداری آتش را بر عهده گیرد:

که می افروزد؟ که می سوزد؟

چه کسی این قصه را در دل می اندوزد؟

«در شب سرد زمستانی»

 

با فانوس افروخته اش در قلمرو شب بر خفتگان نهیب بیداری می زند، اما اولین برخوردش با شب از سر نا آشنائی و خامی است و بیشتر به گلایه می ماند:

هان ای شب شوم وحشت انگیز

تا چند زنی به جانم آتش

یا چشم مرا ز جای برکن

یا پرده ز روی خود فروکش ... .

«ای شب»

 

در گام های نخستین او در تاریکی نیز ناامیدی به چشم می خورد. چنان که در شعر تلخ با این آغاز:

پای آبله ز راه بیابان رسیده ام

بشمرده دانه دانه کلوخ خراب او

برده به سر به بیخ گیاهان و آب تلخ

«تلخ»

 

که در پایان چون مخاطب گریان او چاره جوئی می کد شاعر پاسخ درستی برای او ندارد:

چون این شنید بر سر بالین من گریست

گفتا کنون چه چاره ؟ بگفتم اگر رسد

با روزگار هجر و صبوری شراب تلخ

«تلخ»

 

یا در جای دیگر:

دیدمش، راه ازو جستم، گفت:

بعد از اینت، شب و این ویرانی

«در فروبند»

 

یا:

در فروبند که با من دیگر...

رغبتی نیست به دیدار کسی...

فکر کاین خانه چه وقت آبادان

بود بازیچه ی دست هوسی.

«در فرو بند»

 

و آنجا با خیل خفتگان رو به رو می شود به جای حتی بانگی، اشک در دیده می گرداند:

غم این خفته ی چند

خواب در چشم ترم می شکند...

«مهتاب»

 

اما این سرخوردگی های عقل کوتاه دست است که پشتوانه ی تجربی ندارد، با راه آشنا نیست و چشمش به تاریکی شب عادت نکرده است. از این پس نیز تا سالیانی چند واکنش ها اگرچه در جهتی درست است اما فردیست. چنان که در شعر «خواب زمستانی» با مرغ تیز پروازی آشنا می شویم که چون نمی خواهد با دل بدو جایانِ ناهمرنگ با مرغانی که روزی در هوائی دیگر می پریده اند و امروز به هوای چینه ای در قفس جست و خیز می کنند در شور و پرواز تنگ دامنه شان هماهنگ باشد، خواب زمستانی را بهانه می کند، نیم مردی می کند، کناره می گیرد و از زیر بالها به بازبینی جهان پیرامون می پردازد:

سرشکسته وار در بالش کشیده

نه هوائی یاریش داده

آفتابی نه دمی با بوسه ی گرمش به سوی او دویده

تیز پروازی به سنگین خواب روزانش زمستانی

خواب می بیند جهان زندگانی را

در جهان بین مرگ و زندگانی

می پرند از پیش روی او

دل بدو جایانِ ناهمرنگ

و آفرین خلق بر آنهاست

نیک با طبع خموش اوست

چشم باش زندگانی ها ...

«خواب زمستانی»

 

اما به زودی نیما از دو سو به دریافت های تازه می رسد. نخست آن که با ترفندهای کارآوران شب آشنا می شود و اندیشه ی آنان را که با دستهای مردم دیوار جدائی را در میان مردم برمی آورند و خطوطی را که با ظلمت می نویسند می خواند :

من به سوی رخنه های شهرهای روشنائی

راه بردم را به خوبی می شناسم، خوب می دانم

من خطوطی را که با ظلمت نوشته اند

وندر آن اندیشه ی دیوار سازان می دهد تصویر

دیرگاهی هست می خوانم

«در نخستین ساعت شب»

 

دیگر آنکه در می یابد در روزگار همبستگی های بزرگ، یأس و امید هیچکس از آن خود تنهای او نیست. ما که در بهره برداری از مجموعه ی کار و نیرو و امکانات جماعت سهیم هستیم نیک و بد ما، بیم و امید ما، راه و روش ما نیز در سرنوشت دگران اثر می گذارد. زمانه ایست که در کشیدن آهی از سینه یا برآوردن سرودی از سر شادی، نفس از گروه می گیریم.

با این دست آوردهاست که ترس و تردید نخستین ، جای خود را به همپشتی نیروی بزرگ مردمان می دهد و پرده ها از برابر چشم نیما کنار می رود و در برابر بیمارستانی می بیند، قرقگاه پای تا سرشکمان که تا شبشان سهل و آسان گذرد. گماشتگان بر مردم نهاده اند تا مبادا خواب از چشمها زایل گردد، چه می دانند اگر این خفته بیمار برخیزد کاری می کند کارستان:

دست بردار ز روی دیوار

شب قورق باشد بیمارستان

اگر از خواب برآید بیمار

کرد خواهد کاری کارستان

«شب قورق»

 

و مي ‌بيند كه شب چون ماده ی سياه سيالي در همه‌جا و بر همه چيز جاريست، بر دلها مي‌شنيند و آنرا سياه مي‌كند، در كالبدها فرو مي‌رود و آنرا منجمد مي‌دارد، حبس‌گاه‌ها را تاريكتر و گورها را مخوفتر مي‌نمايد، حتي چون كفني سياه به گرد چراغ مي‌تند، وحشت سرائي مي‌سازد كه خيال روشنائي نيز در آن به غارت رفته، اينك به خوبي آشكار است كه دستبرد به چنين سرائي كه هيچكس را ياراي آن نيست كه چشم بر بيداري بگشايد چه آسان مي‌نمايد:

شب به تشويش در گشاده

و حكايت از آن دارد كه:

ناروائي به راه مي‌پايد

«ناروائي در راه»

 

آري، بيگانه، چپاولگر ورود مي‌كند:

دست بدكار پيش مي‌آيد

در لختي بر او گشاده شده

موش مرگ است در همه تن او ...

«ناروائي در راه»

 

و حاصل دستبرد او اينكه ديري نمي‌گذرد كه در هر كنار گوشه ی اين ملك:

در دل كومه ی خاموش فقير

خبري نيست ...

فقر از هرچه كه در بارش بود

داد آشفته درين گوشه تكان

مادري و پسري را بنهاد

بي نان خوردني ... اما كو نان؟

«مادري و پسري»

 

و در صحنه‌اي ديگر نمونه‌اي ديگر از روستاهاي يغما شده:

... در شكسته و بگسسته پنجره

ديگر چرا كه اطاقي

روشن نمي‌شود به چراغي

دوك اوفتاده، پيرزن افسرده، در اجاق

بگرفته است آتش، سردي

و نارون خموش

و باغ ديده غارت، بر حرفها كه هست

بسته‌ست گوش.

« در ره نهفت و فراز ده»

 

تاريكي و شب نه تنها براي دزدي و غارت كه براي سرگرداني و گمراهيست:

راه سر منزل مقصود و ره روز خلاص

در كدامين سوي تاريك بيابان شب است؟

«نامه به يك زنداني»

 

و هم به سبب تيرگي شب است كه:

نمي‌يابد اگر گمشده اي راهش را

«هست شب»

 

اما كارگزاران شب را چنته از تمهيدهاي تازه خالي نيست و اينك كه قدرت قاهر يافته‌اند همه جا راه بر آدميت تنگي گرفته است و دشمن كه در همه جا هست نه تنها از روبرو ، كه اغلب از درون، حمله مي‌كند. به ديگر سخن، با خود رو در رويمان داشته‌اند، با خود دست به گریبانمان كرده‌اند، كه چنگ در گونه ی خود مي‌زنيم و چه بسيارند آنان كه از مقابل خويشتن گريخته اند، در برابر اين هجوم تازه نيز قهرمانان نيما كمالي تازه مي‌يابند، با خود به خلوت مي‌نشينند، حديث نفس مي‌كنند و بد و خوب در ترازوي جان گرانبارشان سنجيده مي‌شود:

آيا به خلوتي كه كسي نيستش سكون

و اشكال اين جهان

باشند اندر آن

لرزان و واژگون

شوريدگان اين شب تاريك را رهست؟

آيا كسان كه زنده ولي زندگانشان

از بهر زندگي

راهي نداده‌اند

وين زندگان به ديده ی آنان چو مرده‌اند

در خلوت شبان مشوش

با زندگان ديگرشان هست زندگي؟

اين راست است، زندگي اين سان پليد نيست

پايان اين شب

چيزي به غير روشن روز سفيد نيست؟

«اندوهناك شب»

 

در جواب اين سوال، جان باختگان شعر نيما پاسخ هاي آموزنده‌اي بر لب دارند كه براي شناسائي بيشتر با دستگاه همبسته انديشه‌هاي نيما به ترتيب با آنان آشنا مي‌شويم:

مانلي، ماهيگير مسكيني است كه روزيش را هر نيمه شب از كام دريا بيرون مي‌كشد:

مرد مسكين و رفيق شب هول

وندر اميد كه صيدش به دام

ناو مي‌راند به دريا آرم ...

«مانلي»

 

و گرچه مي‌تواند با پهلو گرفتن در كنار رودي آرام و صيد چند ماهي خرد سفره‌اش را رنگين بدارد، ولي وسوسه ی راندن بر آبهاي سنگين همواره او را به غرقابها مي‌كشاند:

من به راه خود بايد بروم

من نمي‌خواهم درمانم اسير

صبح وقتي هوا روشن شد

هركسي خواهد دانست و به جا خواهد آورد مرا

كه درين پهنه‌ور آب

به چه ره رفتم و از بهر چه‌ام بود عذاب

«مانلي»

 

و شگفتا كه در گرداب امواج و در ميان مهلكه است كه راز بي‌مرگي در انتظار اوست:

يك پري دريا كه خود نيازمند جان يافتن، واقعيت يافتن و خورش گرفتن از كف انساني است، مانلي، ناگزير با او به گفتگو مي‌نشيند و درين گفتگو و چگونگي پايان اين داستانست كه نیما راهش را از راه اوراشيماي ترجمه شده به وسيله ی صادق هدايت، كه اين منظومه به نام او گرديده، جدائي مي‌گيرد: دل اوراشيما زن و فرزند و خانه و خانواده را مي‌طلبد و نمي‌يابد و مانلي اين همه را دارد و به سوي دريا كشيده مي‌شود و اگر اوراشيما به شكرانه ی همبستري با پري دريا هديه‌اي از او مي‌گيرد: جعبه‌اي كه روحش را مي‌تواند جاودانه ی محفوظ بدارد، مانلي يكتا پيرهن و لقمه غذاي سردش را نيز به پري دريا مي‌خوراند. و در برابر همين بخشندگي مانلي ماهيگير است كه پري دريا چشم و گوش او را با رمز و راز طبيعت آشنا مي‌كند و زبان پرندگان و جانوران به او مي‌آموزد. اما دلش را در صندوقخانه ی درياي موج خيز به گرو نگاه مي‌دارد و اين مانلی است كه در بازگشت به خانه يا ماندن به موج حادثات مي‌بايد يكي را انتخاب كند، انتخابي سخت دردانگيز و ما او را سحرگاهان مي‌بينيم كه در چند قدمي كلبه ی ساحلي‌اش در حاليكه در چشم انداز او زن نيم خفته و آتش گرم اجاق و سگ منتظرش ديده مي‌شوند و هنگامي‌كه گام به سوي كومه برمي‌دارد، جانش واپس مي‌رود، چه موج‌هاي بلند دريا او را به خود مي‌خوانند. مانلي ديگر به كلبه ی خاموش و آرامش، به زنش، به اجاقش و به سگش تعلق ندارد. او، جان او، از آن درياي جنبنده ی ديگرگون شونده در كار است:

دل او هردم مي‌خواست بر افسانه ی درياي گران بندد گوش

سرگذشت از غم خود بدهد ساز

و او همان بود به جاتر كه به درياي گران گردد باز

«مانلي»

 

آن ديگري، سوار سرزمين‌هاي دوردست است كه از مكمن آشوب گراني آمده كه جز كشتن و كشتار نمي‌دانند و بهارشان با گل زخم‌هاي پيكر آدمي آرايش مي‌شود:

رسم از خطه ی دوري، نه دلي شاد در آن

سرزمين‌هائي دور

جاي آشوبگران

كارشان كشتن و كشتار كه از هر طرف و گوشه ی آن

مي‌نشانيد بهارش گل از زخم جسدهاي كسان ...

«دل فولادم»

 

اين سوار، كه از بيابان‌هاي هلاك جان نيز جان به سلامت برده، مي‌پنداشته است كه چنانچه دلي از فولاد بيابد مي‌تواند به سهولت و بي‌اعتنا از ميان بد و نيك ان جهان بگذرد، غافل از آنكه قوم بدانديش بدو نيز دستبرد مي‌زند و همينكه به سرمنزل امن مي‌رسد درمي‌يابد كه دل فولادش به غارت رفته و اوست كه مي‌بايد بيدلي و بازگشت به ميدان نبرد يكي را انتخاب كند: يا زيستن بدون دوست داشتن، بدون دوست داشته شدن، بدون اشك و بدون لبخند و يا بازگشت به سرزمين كشتارهاي خونين: آنجا كه دل او در خون برادرانش زنگ مي‌زند.

وين زمان فكرم اينست كه در خون برادرهايم

ناروا در خون بيجان

بي گنه غلطان در خون

دل فولادم را زنگ كند ديگرگون ...

«دل فولادم»

 

 

اين قهرمان نيما نيز البته عنان به سوي آوردگاه مي‌گرداند، اما مراقب و زيركي در كار كرده:

بازگشت من مي‌بايد، با زيركي من كه بكار

 

 

 

 

شب پا

شب پا حال و روزي بهتر از مانلي ندارد. مرد زن مرده‌ايست كه كودكانش را به تنهائي در كلبه رها كرده تا پاسدار مزارع برنج ديگران باشد، و در تمام شب پرپشه ی موذي و گرم درگير وسوسه‌هاي ماندن در كار و رفتن به خانه است:

مي‌دمد گاه به شاخ

گاه مي‌كوبد بر طبل به چوب

وندر آن تيرگي وحشت زا

نه صدائي است به جز اين، كز اوست

هول غالب، همه چيزي مغلوب

«كار شب پا»

 

اين بينج گر بينوا با تن شكسته و دل غمگين يگانه كسي است كه در برابر هول غالب با دميدن در شاخ گاو و برآوردن صداي طبل، خوكان ويرانگر را مي‌راند و مي‌انديشد:

تازه مرده‌ست زنم

گرسنه مانده دوتائي بچه‌هام

نيست در كپه ی ما مشت برنج

بكنم با چه زبانشان آرام

«کار شب پا»

 

اما تا نيمه شبان كه رشته ی دوام هر چيز بريده مي‌شود و هركاري تمامي مي‌گيرد و حتي چراغ نيز مي‌ميرد:

... در آيش

كار شب‌پا نه هنوز است تمام

«کار شب پا»

 

ديگر بار كار و خدمت به ديگران، بر خواسته‌هاي خصوصي پيشي مي‌گيرد،

و اما در ميان پرندگان خاص نيما كه بيشترشان در تنهائي و تكروي يگانه‌اند، ققنوس، مرغ عبوس غمگيني است.

مرغان ديگر او را جاي و آشيانه است، پروازگاهي است؛ چنانكه كاكلي و توكا در جنگل آشيانه دارند و عقاب بر ستيغ دره‌هاي نيل مي‌نشيند. قو به سوي جزاير دريا مي‌راند، تيزپرواز در آسمان اوج مي‌گيرد، مرغ آمين بر دست و دعاي مردم مي‌آرمد و حتي مرغ مجسمه بر سردر خانه مي‌ايستد و ديگر پرندگان دار و درختها و گل و بوته‌ها را براي فرود آمدن برمي‌گزينند ولي:

ققنوس مرغ خوشخوان، آوازه ی جهان

آواره مانده از وزش بادهاي سرد

بر شاخ خيزران

بنشسته‌ست فرد

بر گرد او به هر سر شاخي پرندگان

«ققنوس»

 

مرغ آتش در كشمكش دوگانه‌اش ميان خواب و خوردي چون پرندگان ديگر يا تن به مرگ سپاري براي برآوردن نسلي نو نفس، از ميان خاكستر، زود تصميم است، چه سنت شهادت در تبار اوست. او خود از خاكسترنشينان پر درآورده است.

و:

حس مي‌كند كه زندگ او، چنان

مرغان ديگر ار به سرآيد به خواب و خورد

رنجي بود كز آن نتوانند نام برد

«ققنوس»

 

جانهايي اين چنين بيش از يك راه در پيش رو ندارند، پس بي محابا تن به آتش مي‌كشد:

باد شديد مي‌دمد و سوختنست مرغ

خاكستر تنش را اندوختست مرغ

پس، جوجه‌هايش از دل خاكسترش به در...

«ققنوس»

 

اينك به سراغ مرد بي‌پناهي مي‌رويم كه از آخرين پايگاه حياتش گفتگو مي‌كند: از برابر تير دشمن مراقب:

تنگناي خانه‌ام را يافت دشمن با نگاه حيله اندوزش

واي بر من، مي‌كند آماده بهر سينه ی من تيرهائي

كه به زهر كينه آلوده‌ست.

«وای بر من»

 

او مي‌داند كه مي‌بينندش، و مي‌داند كه هم اينك مي‌رسند و پرس و جو آغاز مي‌شود. پيداست كه مي‌ترسد، بر جانش واي مي‌زند، اما نمي‌گريزد و نه تنها نمي‌گريزد بلكه به ما نيز هشدار مي‌دهد كه بي هيچ دغدغه از كنارش بگذريم. هرگونه پا سست كردن و درنگي را بر ما جايز نمي‌شمرد كه آنچه را مي‌توان، بايد نجات داد . دشمني كه با فراهم آوردن كله ی مردگان در كار ارعاب مردمانست، در يك قدمي است پس جاي ايست نيست:

... به جاده‌هاي خونين، كله هاي مردگان را

به غبار قبرهاي كهنه اندوده

از پس ديوار من بر خاك مي‌چيند

وز پي آزار دل آزردگان

در ميان كله‌هاي چيده بنشيند

سرگذشت زجر را خواند ...

«وای بر من»

 

آري طرفه آنست كه شاعر از چنين مردي، قهرماني نمي‌پردازد، چه بي گمان جاي ترس هست، اما نقطه ی مقاومت نيز همين جاست و شگفتا كه گوئي نيما بر اين بيت حافظ:

چو بيد بر سر ايمان خويش مي‌لرزم

كه دل به دست كمان ابروئيست كافر كيش

 

تفسيري نوشته يا تصويري نشانده، مي‌بينيم كه حافظ نيز بر دشمن نه هجوم مي‌برد و نه از او مي‌گريزد. بر پايگاه ايماني خويش مي‌لرزد. اما مي‌ايستد و در اينجاست كه بانگ مشهور نيما برمي‌آيد:

«به كجای اين شب تيره بياويزم قباي ژنده ی خود را ...»

«وای بر من»

 

از مردي كه در زير چتر آهنين اين شب جائي براي آويختن قبا و آن هم قبائي ژنده ندارد چه مي‌خواهند يا چه مي‌توانند بخواهند؟

دشمن مي‌رسد و در اينجا كار شعر و كار آن مرد هر دو تمام است ولي ما همچنان در حال و هواي شعر و سرنوشت آن مرد مي‌مانيم.

 

***

 

سرگذشت غم انگيزتر ديگري نيز در كار است، اگر ديگران را در رنج با جان‌باختگي نامي هست، تلاش هاي شبانه ی مرغ شباويز در چشم ساكنان باغ تلقي وارونه‌اي دارد و در حاليكه :

به شب آويخته مرغ شباويز

مدامش كار رنج افزاست، چرخيدن

. . . . . .

اگر بي سود مي‌چرخد

و گر از دستكار شب درين تاريكجا، مطرود مي‌چرخد ...

«به شب آويخته مرغ شب آويز»

 

باور باغ نشينان را شنيده‌هاي نادرستشان بارور مي‌كند. آنان كشمكش‌هاي هر شبه ی خود را با شبي هولناك نمي‌بينند. اين مرغ با شب درگير است، با شب گلاويز است و از اثر اين جدال نابرابر است كه شب او را مطرود اين تاريكجا كرده ولي نه تنها كسي از تلاش مداوم او آگاه نيست، بلكه:

... در باغ مي‌گويند

به شب آويخته مرغ شب آويز

به پا ز آويخته ماندن، بر اين بام كبود اندود مي‌چرخد

« به شب آويخته مرغ شب آويز»

 

چه نثار او مي‌شود؟ اين نيشخند تلخ كه گويا شباويز با آويختن به پا بر اين بام كبود تاب مي‌خورد و تفريح مي‌كند.

اینك به خانه ی نيما بازگرديم و ببينيم تا چه مي‌كند:

در درون تنگنا، با كوره‌اش، آهنگر فرتوت

«آهنگر»

 

مرديست سخت كوش كه مي‌خواهد از آهني سرسخت خميري به گونه انديشه‌هايش برآورد:

كي به دست من

آهن من گرم خواهد شد؟

و من آنرا نرم خواهم ديد؟

آهن سرسخت

قد برآور، بازشو، از هم دوتاشو با خيال من يكي تر زندگي كن

«آهنگر»

 

سر آن دارد كه چنانچه درخور آهنگر كهنسال و كاركشته‌ايست شمشيرها بسازد. اما دشمن چشم بدو دارد و تا چنين مراقبتي هست آهنگر پير مي‌داند كه خداوندگار شمشيري نخواهد شد. چه مي‌بايدش كرد؟ رها كردن آتش و آهن يا پرداختن به شمشير و بهانه سپردن به دشمن. نيما در اينجا به حقيقت، مشكل گشاي روزگار است، چه آهنگر پير را در تدبيري ديگر مي گذارد و او به جاي شمشير كليد مي‌سازد، كليدي از فلزي ناشكننده، كليد كه قفل هاي زنگار خورده را مي‌گشايد:

ز استغاثه‌هاي آناني كه در زنجير

او كليد قفل هاي بسته ی زنجير زنگ آلوده اي را مي دهد تعمير

«آهنگر»

 

و اين كليد را به مردم مي‌سپارد:

بر سر آن ساخته كاو راست در دست

مي‌گذارد او (آن آهنگر)

دست مردم را به جای دست های خود

«آهنگر»

 

شاعر رفته رفته دست از آن انزواي اولين برداشته است، قوي تنها و زيباي جزيره‌هاي نهان از صحنه پريده است، مردي كه در به بيابان هلاكت مي‌گشود و رغبتي به ديدار با كسان نداشت، اينك در برابر جماعت است. افسانه پرداز دره‌هاي خلوت يوش، بر فراز بام مردم گوش خوابانيده. آري سخن از مرغ آمين است كه كاملترين چهره ی كارگاه نيمائي است:

آن نهان بين نهانان- گوش پنهان جهان دردمند ما-

بسته در راه گلويش

داستان مردمش را

رشته در رشته كشيده...

بر سر منقار دارد رشته ی سر در گمش را

«مرغ آمین»

 

چه چيز اين مرغ آمين را به سوي ما مي‌كشاند و در شب ما بيدار مي‌دارد، مرغ بلندبالي كه ياراي رفتن و ماندن تا دوردست اين جهان را دارد؟ او خواستار روز گشايش است، روز رستگاري مردمان. چه، جاودانگي او در آنست.

مرغ آمين گوي پرورده ی آرزوست، هرجا كه دو تن نيتي را بر زبان مي‌آورند مرغ آمين در تأييد آنان بال مي‌گشايد. بالي به وسعت شماره ی آدميان و اميدشان. پس هرچه خلق بيشتري گرد آيد مرغ آمين را بالي فراخ تر و نيروئي بزرگتر خواهد بود و هرچه مرغ آمين را صدا رساتر باشد، يگانگي و يكسوئي خلايق فزونتر است.

رنگ مي‌بندد

شكل مي‌گيرد

گرم مي‌خندد

بالهاي پهن خود را بر سر ديوارشان مي‌گستراند

مي‌دهد پوشيده خود را بر فراز بام مردم آشنائي

«مرغ آمین»

 

و اين پوشيده ی آشنا كسي جز درون آگاه ما نيست يا آگاهان درون ما بر بلندي جاي گرفته تا مشاهده‌گري همه بين باشد و او كه جان يافته از مردمانست، او كه ساخته و پرداخته ی آرزوها و تأییدهای خلایق است هم در این شب برای ادای دین از دوردست زمان آمده تا کسان را گرد هم آورد تا در هم آوائی و همدلی و همصدائی و همراهی از بار غمشان بکاهد، پیوندشان دهد و نیروی بی زوالشان را در یگانگی به آنان بنماید و از جا برخیزاندشان:

داستان از درد مردم می رانند مردم

مرغ آمین را بدان نامی که او را هست می خوانند مردم

و

مرغ آمین را زبان با درد مردم می گشاید

رستگاری روی خواهد آورد

و شب تیره بدل با صبح خواهد گشت

مرغ می گوید

«مرغ آمین»

 

و در این روی آوردن به مردمان، راه خود را باز می یابد. مرغ رنجوری که دیگر رغبتی به آب و دانه ندارد. مرغی که تا دیده ی جهان را بیدادخانه ای دیده است. می آید و کلاف نواهای جداافتاده را به رشته می کشد، هماهنگ می کند و در آستانه ی صبح به هنگامی که در سفیدی افق محو می شود، صدای جماعت است که چون رودی از جا کنده او را بدرقه می کند. و اینجاست که مردم خود را باز می یابند. شب در شعر نیما چنین می گذرد، شبی که تاروپود و بافت آن ، جدا از رخنه های شعر گذشتگان است، شب هجر دو دلداده نیست و اگر شب جدائی عشاق است، سخن از عاشقان دیگری است. اگر انتظاری در کارست،روز را منتظرند که برآید و روز، روز گشایش است، روز رستگاریست و نه روز رستگاری یک تن، که رستگاری یک خلق. این شبی که گردش را بیش و کم بر تمامی اشعار نیما افشانده هستی دارد: «هست شب»موجودیتی مهاجم دارد، دستگاه و کارگزار و عامل دارد که در صفوف آنان، پای تا سر شکمان ، کج اندازان و دل بدوجایان جای دارند و در برابر همین ها است که نیما ارتشی را می آراید از شبتاب سوسو زن کنارِ ساحل تا مرغ آمین گوی که گنجایش پناه دادن خلقی در زیر پر و بال دارد و اگر در قلمرو شبگردانند، نیما نیز شبروانی دارد که با آنان به مصاف می رود، جنگ و گریز می کند و به هر ترتیب دل شب را می آشوبد و چون جنگجویان بومی درین کارزار همه ی ابزارهای پیرامون را به کار می گیرد. از ماخ اولا رود دیوانه که خشمگینانه خود بستر خود را می گشاید تا راهی به دریا کند تا داروگ، قورباغه ی درختی که دیدبان و پیام آور نیماست و مترصد روز باران است،آتش سوزاننده و باد کوبنده همه و همه را به فرمان می گیرد تا شب را از سکون و آرامش بیاندازد و درین راه حتی او جای جوان ساقه ی نوخاسته را، بر فراز دره که، بیم آورده -  برافراشته قد فراموش نمی کند و نیما خود چون کارگردانی هردم درگوشه ای ازین شب چهره می نماید. گاه او را می بینیم که از دیوار بیمارستان بالا می رود که خفتگان را بیدار کند، گاه در راه های جنگلی دیده می شود که نایش را به صدا درمی آورد با توکای غمزده به دلداری می نشیند و هماره دریچه ی روشن اطاقش رو به شب زدگان بازست و گاه تا نیمه شبان به روی دفترش خم می شود تا در برابر ویرانه های عمارت پدری بر کاغذ، عمارتی دیگر برآورد. باشد که: از باد و باران نیابد گزند، مرغانش را چون پیک های بهروزی از همه سوی به پرواز می آورد و اینهمه برای آنست که پهلوان خفته را بیدار کند، چه با بانگ دلکش ناقوس و چه با دهان ما و شما، اینک صدای نیما با صد، با هزار و با هزارها دهان تکرار میشود: او را صدا بزن، او را صدا بزن... به این ترتیب خود نیما در سراسر اشعارش وجودی حاضر و غائب دارد، او نیست ولی رد پا و اثر انگشت و مهر اندیشه اش بر همه چیز نشسته است. سیمایش به پادشاه فتح که فتح را پادشاست، نزدیک می شود، طرحی از مرغ آمین گوی و ماخ اولا رود بلند دارد، اما سایه وار از کنار دریچه و درگاه می گذرد و آهسته در مهتاب دهکده یا از روی پل عبور می کند و قایقش را تعمیر می کند تا راه عبوری بجوید و در همه ی احوال انتظار می کشد ترا انتظار می کشد و چه تو در اندیشه ی او باشی یا نه، او ترا چشم به راه است:

در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام

گَرَم یاد آوری یا نه، من از یادت نمی کاهم

ترا من چشم در راهم

« ترا من چشم در راهم»

 

            گرچه بررسی بینش جهانی نیما گفتاری دیگر می خواهد، اما ضرور می نماید که از این نکته نیز ناگفته نگذریم که نیما تنها در پیله ی سیاه این شب نمی ماند و پروانه ی آفاق گرد دل روشنش گلهای مسموم بیرون از این دیار را نیز می شناسد، گل هائی که خون و باروت بر چهره ی بشریت می افکند. آشنائی با مسئولیت من و تو او را به شناخت مسئولیتهای ما و شما و دیگران می کشاند.

 

تن من یا تن مردم، همه را با تن من ساخته اند.

و به یک جور و صفت می دانم

که درین معرکه انداخته اند.

«خونریزی»

 

و بدین سبب هر بار که در هر گوشه ای از این جهان ستمی بر مردمان می رود خونش از تن نیما می ریزد:

با تنم طوفان رفته است

از تنم خون فراوان رفته است

تبم از ضعف من است

ضعفم از خونریزی است.

«خونریزی»

 

شب نیما چنین می گذرد و او در تمام شب می جنگد و پیروز می شود، اما او که در شب این جهان زیست، تصویرگر رخساره ی شب ماند، ما در سپیده دم روزگاریم که طرحی نو می بایدمان ریخت و گرچه هنوز از شب دمی باقیست، ولی نگاه کنید! درست نگاه کنید! آفتاب دارد بالا می آید.

 

سیاوش کسرائی

اردیبهشت 1353

 

 

نقل از : دفتر دوم شورای نویسندگان و هنرمندان - زمستان 1359

 

 

 

***

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 0:26  توسط آستروفسکی  | 

تو زیبا بشرستی مانلی

 

 

تو زیبا بشرستی مانلی

تفسیری  بر منظومه ی « مانلی »  اثر نیمایوشیج

 

محمود فلکی   ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

تو زیبایی و بهتر بشرستی ، چه غمی

اندرین راه به کاری که تراست

کار تو نیز چنان چون تو به جای خود  نغز و زیباست

وز پی سود تو هست و دگران.

طعن و تحقیر کس از ارزش کار کس نتواند کاست

هر کسی را راهی ست.

 آنکه راه دگران بشناسد ،

دل بی غل و غش آگاهی ست .

چشم دل می باید

که ز هر رنگ به معنی آید .

* * *

 

شعر فارسی اغلب با منظومه هایش در اوج است از غزلیات و ترانه های با ارزش برخی از شاعران بزرگ که درگذریم ، ادب منظوم ایران با منظومه هایش تشخص می یابد : چه منظومه های حماسی ملی و تاریخی و چه منظومه های غنائی و عرفانی، در ادب معاصر، با منظومه هایی که با آثار گذشتگان همپایی کند و یا نزدیکی گیرد کم داریم و از این لحاظ این فقر ، بویژه در شعر نوین فارسی ، بخوبی حس می شود.

اما این حرف به معنای عریان بودن شعر نوین« نیمایی»از منظومه های ماندگار نیست. به تصور من از معروفترین و موفق ترین آن«آرش کمانگیر»کسرائی است. البته شاعران دیگری نظیر سپانلو ، سپهری ، مصدق و ... نیز در این زمینه تلاش هایی کرده اند که کار برخی از آنان تا حدودی موفق بوده است. از آخرین آنها می توان از«برخیز کوچک خان»کوش آبادی و«صفرخان»منزوی نام برد. که البته هر کدام ویژگیها ، صفت ها ، کاستی ها و توان های خاص خود را دارند. در اینجا قصد بررسی منظومه های فارسی نیست و این یادآوری از این جهت مطرح می شود که، در باره ی آنچه که امروز قرار هست صحبت شود یک منظومه است. به عقیده ی مکن منظومه ی « مانلی » از با ارزش ترین منظومه های شعر نوین فارسی و حتی با جرئتی بیشتر می توان گفت که از جمله منظومه های ماندنی و قابل قبول ادب منظوم فارسی در طول تاریخ آن است. هر چند مانلی فرصت خودنمایی چندانی نداشته ، و متأسفانه کمتر به آن پرداخته شده است، ولی  ارزش واقعی و والای آن در پس پرده، نامکشوف نخواهد ماند و تجلی واقعی اش بروز خواهد کرد. برای خوشه چینی از زیبایی ها و ارزش های آن باید از جنبه های گوناگون، چه از لحاظ مضمون یا بینش اجتماعی و اندیشه های نهفته اش و چه به لحاظ صور خیال و یافت ها و عناصر نوینی که در آن زندگی تازه ای می یابند که گاه حتی تا حد اعجاز می رسد؛ و چه از نظر زبان شعری ، کاربرد دستوري ،‌ واژگان، تركيبهاي نو و هماهنگي و مختصات فني ديگر، به نقد و بررسي جامع و همه سويه ی اين منظومه پرداخت. آنچه امروز در اينجا از آن سخن خواهد رفت. بخش ناچيزي از انديشه ی مستقر در آن, ‌آن هم به گونه ی تفسيري است كه حتماً نمي تواند كامل باشد و جا دارد دوستان صاحب صلاحيت و دست اندركار, هم اين بخش را جهت تكميل و بهتر كردن آن و هم جنبه هاي گوناگون ديگر آن ، به بررسي جامعي بنشينند.

* * *

مانلي به قولی (البته از قول ساده انديشان)چيزي نيست جز به نظم كشيدن اوراشيماي ژاپني. اوراشيما يك قصه ی ژاپني است كه صادق هدايت آن را ترجمه كرده و در ديماه 1323 در مجله ی سخن چاپ كرده است, و سپس در نوشته هاي پراكنده نيز آمده است. نيما در مقدمه ی مانلي مي گويد:« اين داستان را من پيش از سال 1324 كم و بيش روبراه كرده بودم (1324، سال سرودن « مانلي » است)، درست دو سه سال پيش از ترجمه ی اوراشيماي يكي از دوستان من. »

اين گفته نشان مي دهد كه مانلي صرفاً گرفته شده از افسانه ی اوراشيما نيست. هر چند، هم بيان نيما و هم از شباهتهاي صوري موجود در دو اثر نشان مي دهد كه نيما بهره هايي از آن جسته است (كه البته اين چيزي از ارزش والاي كار نيما نمي كاهد).

براي اينكه عناصر داستاني منظومه ی مانلي را بهتر بشناسيم و ژرف نگري نيما را سهلتر لمس كنيم، جا دارد كه مختصراً از افسانه ی اوراشيما حرفي زده باشیم. بدين منظور خلاصه اي از آن را نقل ميكنيم:

 اوراشيما ماهيگير درياي ميانه بود كه هر شب براي صيد ماهي به دریا مي رفت، يكي از شبها, ناگهان دختر درياي ژرف برخاست و ماهيگير را در آغوش كشيد و با هم غرق شدند. دختر او را بر بستر شني خوابانيد و از او خواست تا پيش وي بماند. اوراشيما ابتدا نپذيرفت و خواست به خانه اش برگردد. ولي سرانجام موافقت كرد كه يك شب را با دختر دريا بگذراند, پس از پايان آن شب، دختر او را به ساحل آورد و جعبه اي از گوش ماهي به او سپرد و گفت كه در آن را باز نكند. اوراشيما چون به خانه رسيد، چهار ديوار منزوي ديد كه رويش خزه روئيده و از زن و بچه هايش خبري نبود, به دهكده رفت. مردم دهكده به نظر او بيگانه آمدند. از هر كس سراغ خانه اش را مي گرفت، كسي حتي نام اوراشيما را نشنيده بود، تا سرانجام مرد سالخورده اي به او گفت كه سالها پيش، هنگامي كه وي كودك خردسالي بود، اوراشيما در دريا غرق شده است. اوراشيما همچنين دانست كه زن و بچه ها و نوه هايش نيز مرده اند. او به دره ی سبز، آنجا كه مرده هايش خوابیده بودند رفت و سپس خود را به ساحل دريا رساند؛ در جعبه را گشود و دود سفيد رقيقي از آن بيرون آمد. موج زد و در كرانه ی دوردست ناپديد گرديد. در همان لحظه مويش سفيد شد، بدنش چين خورد، چشمهايش تار شد ... و روي ماسه دراز كشيد و مرد [1]

 

***

 

نيما ـ خود ـ در پديد آوردن منظومه ی مانلي اين گونه سخن مي گويد:

« .. اما نظير به شالوده ی اين داستان با تفاوت هايي در ادبيات دنيا ديده مي شود. من اول كسي نيستم كه از پري پيكري دريايي حرف می زنم. مثل اینکه هیچکس اول کسی نیست که اسم از عنقا و هما می برد. جز اينكه من خواسته ام به خيال خودم گوشت و پوست به آن داده باشم . »

گوشت و پوست و حتي خوني كه نيما به آن داد، گوشت و پوستي است كاملاً انساني، با همه ی ضعفها و تضادهاي انديشه كه خود مرده ریگ تضادي است كه در بطن جامعه جريان دارد. همه ی آنچه را كه مانلي مي انديشيد، جدا از چارچوب مناسبات اجتماعي نيست. اما مانند هر انسان زحمتكش و دردمند رنج مي برد، نااميد مي شود، شاد ميگردد، آواز مي خواند، شك مي كند، باور می کند و بار تمام غمهای انسان طبقه ی خویش را به دوش می کشد. او، در واقع، نمايانگر انسانهايي است كه «پي رزقي ناچيز» با هيولاي گرسنگي مي جنگند، هميشه «رفيق شب هول اند» و شب «با همه ی خنده ی مهتابش» بر آنها تاريك است.

نيما بر اساس گفته ی خويش، درباره قدرت ی تعهد خود نسبت به بیان موضوع فكر مي كرد، خواهيم ديد كه اين تعهد را چه شكوهمند به سامان مي رساند.

نيما يك انسان زحمتكش را بر مي گزيند. خيلي ساده: مانلي يك ماهيگير است كه به اميدِ به دام انداختن صيد، به دريا ناو مي راند و با پري پيكري دريايي روبرو ميگرد كه عاشق مانلي مي شود و براي جذب او درِ باغ سبز را بدو مي نماياند. هنگامي كه از سطح بنگيريم، شايد تصور شود كه نيماي اوراشيماي ژاپني را به نظم كشيده است، ولي اوراشيما صرفاً يک افسانه است: هر چند افسانه ها بيانگر آروزهاي واپس مانده و تمنيات به فعل درنيامده ی انسانها هستند. با وجود اين، منظومه ی مانلي اسطوره اي بجا مانده از قرون نيست، آئينه ی تمام قد هستي زمان خويش است. كار بزرگ نيما قرار دادن اين انسان است در راه انتخاب. انتخاب سرنوشت خويش؛ سرنوشتي كه انسان استثمار شونده، بي آنكه بداند، طي قرون بر خويشتن هموار كرده است؛ انتخاب بين بهتر زيستن و پشت پا زدن به آن دست از سنت ها و علاتقي كه خار راهش بودند و زيستن در دياري كه «به خون دل خود بايد زيست.» و اين انسان كه هميشه در زندگي بسته اي نفس مي كشيد، حق انتخاب نداشت و ديگران نشانگر راهش بودند، اينك، بار دانايي (كه به قول بونار، گريز از تنهايي است)، شهامت و استعدادهاي نهفته در او بيدار مي شود و قدرت انتخاب و تصميم گيري ـ كه محصول شروع آگاهي است ـ در وجودش زنده مي گردد.

***

حال منظومه را باز مي كنيم تا همپاي قصه گو بر انديشه هاي نهفته ی آن دست يابيم:

من نمي دانم پاس چه نظر،

مي دهد قصه ي مردي بازم،

سوي دريايي ديوانه سفر.

من همين دانم كان مولا مرد.

راه مي برد به درياي گران آن شب نيز،

همچناني كه به شبهاي دگر،

و اندر اميد كه صيديش به دام ،

ناو مي راند به دريا آرام.

 

ندانستن نيما [من نمي دانم پاس چه نظر] ناشي از ندانم كاري نيست. اين پرسشي است از خود و چگونگي پذيرفتن اين تعهد، ‌گفتن از مولا مرد يا ماهيگير از سر تصادف نيست، گوياي اين حقيقت است كه حس همدردي نيما نسبت به اين قشر از زحمتكشان خطه ی شمال بر اصل « ما هم چيزي گفته باشيم » نيست: نيما اين منظومه را در سال 1324 به پايان مي برد؛ يعني در سالهاي اوجگيري جنبش توده اي ايران و نواختن ضربه هاي كاري برفاشيسم و پيروزي سوسياليسم. شرايطي كه اميداواي ها و باروري انديشه ها را در پي داشت. و نيما هم به عنوان يك شاعر انقلابي نمي توانست از اين تأثیر جدا باشد. هم به خاطر تأثیر جنبش و هم به لحاظ شناخت شخصي نيما از زحمتكشان شمال[2] بي دليل نيست كه در اين برهه ی تاريخي او يك زحمتكش را بر مي گزيند. مانلي يك انسان كاملاً خاكي يا به قول نيما «خاكي نسب» است، با تمام ويژگيهاي يك انسان زحمتكش.

مانلي، آن شب نيز مانند همه ی شبهاي ديگر به اميد يافتن صيدي به دريا ناو مي راند. مانند هر رفتن و هر حركتي همه چيز ساده شروع مي شود. شب، شب خلوتي است و همكاري ماه و « بهم ريخته ی ابر » چهره پرداز شب است؛ و هنگامي كه باد هم با درنگ خود به خاموشي دريا كمك مي كند، شب مي بايد زيبا باشد، ولي با وجود «مسكين و رفيق شب هول» بودن و با «دلي حسرت زده راندن» زيبايي چيز ملموسي نيست؛ چرا كه گرسنگي زيبايي نمي شناسد و بايد به «پاس نفسي زودگذر» پي رزقي ناچيز، بود و انديشه را مجالي براي يافتن زيبايي ها نيست .

گويي براي كسي كه رفيق شب هول است، بايد اين هول با واژگاني چون بيم و وحشت دمساز شود و اضطراب و نگراني به هر گونه كه باشد، دامن بگستراند و اميدي هر چند به ضعيفي «دل مرده چراغي» هم از او ستانده شود. و بدينسان است كه ديري نمي گذرد كه باد ز جاشده لجام مي رهاند. و « درياي گران، انديشه ی غريدن و توفيدن » در سر مي پروراند. موجي پس موج ديگر , اوج مي گيرد و بيم مهمان قلبخانه ی مانلي مي شود و به جانش چنگ مي اندازد. و اين بيم او را واميدارد تا بينديشد:

او ز رفت آمدن موج به جان شوريده،

آمد انديشه به كارش باريك.

گفت با خو :‌ « چه شبي!

با همه خنده ي مهتابش بر من تاريك.

چشم اين ازرق،

چه گشاده ست به من وحشتبار !

واي من ,‌ بر من زار ! »

 

واكنش طبيعي انديشه اش نسبت به شبي كه وحشتبار بر او چشم دوخته است، شبي كه زندگي او را در خود گرفته است، او را به تنهايي ظاهراش آگاه مي سازد، پناه و پشتيباني براي خود نمي يابد و درمان كارش را نمی يابد و با وجود اينكه نياز و حق طبيعي او به زنده ماندن او را به سوي درياي كشانده است به آمدنش شك مي كند. همه ی اينها، برخورد انديشه ی قوام نيافته و هميشگي اوست در مقابل تأثیر واقعيت خارجي كه در قالب واكنش طبيعت تصوير مي شود :

در دل اين شب تاريك نگهبانم كيست ؟

آنچه درمان مرا دارد دركارم چيست ؟

با كفم خالي از رزق خدايا چه مرا ،

سوي اين  سركش دريا آورد ؟

روشناي چه اميديم در اينجا ره داد !

 

ولي مانلي پرسش خويش را در انعكاس واقعيت هر روزه پاسخگوست. آنگاه كه مي گويد:

به پاس نفسي زودگذر

مانده ام من به تن و جانم اسير

 

از آنجا كه يك زحمتكش است و زحمت كار نسلهاي طبقه ی خود را تجربه كرده است مي داند كه به هر تقدير بايد رفت و زنده ماند: «من به راه خود بايد بروم»؛

با وجود اينكه مي داند كه بايد برود، ولي به خاطر نداشتن آگاهي طبقاتي به تنهايي مي رسد و در اين رفتن همه كس را تنها مي بيند؛‌ يعني از ديد خود همه را اينگونه مي پندارد و لحظه اي به خطا مي افتد، ولي اين را نيز مي داند آنچه كه تيماردار اوست. كار است و در صبح روشن فردا، راهش و علت عذابش روشن خواهد شد؛ در واقع، روشني راه و علت عذاب، صبح روشن فردا را نويد مي دهد.

در پر از كشمكش اين زندگي حادثه بار،

(گر چه گويند نه) هر كس تنهاست.

آن كه مي دارد تيمار مرا، كار من است.

من نمي خواهم درمانم اسير.

صبح وقتی که هوا روشن شد،

هر كسي خواهد دانست و بجا خواهد آورد مرا ،

كه در اين پهنه ور آب ،

به چه ره رفتم و از بهر چه ام بود عذاب ؟

 

با نگرشي كوتاه بر پاره ی آغازين منظومه، آنچه كه جلوه ی زيبايي مي يابد، كار برجسته ی نيماست در هماهنگ كردن حالات طبيعت در بيان خصوصيات و حالات مانلي: آرايش دريا، گونه ی آرام مانلي را مي نماياند و توفاني شدن آن، بيم را مهمان قلبخانه ی مانلي مي كند تا او را به انديشه بكشاند و گونه ی ديگر خصوصيات و ميزان دانايي هاي تجربي او را براي خواننده به نمايش بگذارد و نشان دهد كه مانلي درد را مي شناسد ولي درمان كارش را نمي داند و گاه ناآگاهانه انديشه اش به خطا مي رود؛ نيما، به اين وسيله ضعفها و توانايي هاي ذاتي طبقاتي او را به زبان شعر راستين، بدون تصنع، روشن مي سازد.

سمند انديشه ی مانلي همچنان به دور پروازي مشغول است. اين انديشه ها هم خواننده را با قهرمان داستان آشناتر مي كند و هم آروزهاي او را روشن مي سازد. در اينجا همه ی آرزوهاي به فعل در نيامده اش «جان يافته» از پيش نظرش عبور مي كنند. آنگاه مي خواهد هر آنچه را كه« به پسند دل خود داشت » در آن شب توفاني، در آخرين لحظات حيات دست يابد. همانگونه كه گذشت نيما از عنصر طبيعت براي بيان حالات مانلي استادانه سود مي جويد: امواج دريا در اين ميان نقش دوگانه بازي مي كنند: از يكسو ناو را به دلخواه مي رانند و عنان از ماهيگير مي گيرند و از ديگر سو، با رقص خود، با فراز و فرود خود با انديشه ی مانلي سرِ همپايي دارند. و بدينسان او، در«خيال خوش و نشناخته ی خود» ناو مي راند و مي خواند:

هيبت تيره‌ي دريايش مي خواند خاموش سرودي در گوش.

با نواهايش مانند نواهاي دلش.

مي‌دويدندش جان يافته ، از پيش نظر

چيزها كاو به پسند دل خود داشت به ياد .

آنچه‌اش در دل بود ،

از بر چشمش مي‌كرد نمود .

مثل اين بود كه دريا با او ،

سر همكاري دارد .

رقص برداشته موجي با موج

چون خيال وي هر بيش و كمي يافته اوج .

.......

و به همپاي خيال خوش و نشناخته‌ي خود مي‌خواند

همچنان او مي‌خواند .

 

واژه ی «نشناخته» براي خيال مانلي، يك واژه ی ساده و تصادفي نيست، بلكه باري از معني را يدك مي‌كشد. اين خيال از دو جهت براي او «نشناخته» است: از سويي«خوش» است، خوشي‌اي که او در سراسر زندگي رنج‌بار خود هرگز لمس نکرده است. از سوي ديگر، از بس پيِ « رزقي ناچيز» همه ی عمر خود را «بر آب به هدر داده» و نياز زندگي و «به پاس نفسي زودگذر» چنان او را در خود پیچیده است که یارای فکر کردن نبود « بس که نایافته ای ، سرد کار خودی افتاده و کم جو افتاده و كم جو شده».

استثمارگران براي سهل‌تر چاپيدن، او را ( و امثال او را )‌ با پندار‌هاي خرافي به سرنوشت محتوم و فقر تقديري آلودند، و وجدان كاذبي برايش ساختند كه گويي هميشه چنان بوده و خواهد بود. بنابراين اكنون كه همه ی آن آرزوهاي واپس مانده‌اي كه در پستوي خانه ی دلش كپك زده بود، و «جان يافته»، از بر چشمش «نمود» مي‌كند، اين ديگر نشناخته است. اين يك امر طبيعي براي همه ی زحمتكشاني است كه فشار اين زندگي بي صفت مجال دمي انديشيدن را به آنها نمي‌دهد.

در لحظه‌هايي كه خود را به دست خيال خويش سپرده بود ناگهان «در بر چشمش» پري دريايي نمايان مي‌شود. نيما در اينجا هنرمندانه و بسيار شكوهمند بين «خيال» و «واقعيت» پيوند برقرار مي‌سازد. او در بند پيشين شعر «از خيال خوش و نشناخته» و آرزوها و چيزهايي كه او«به پسند دل خود داشت» سخن مي‌گويد كه «جان يافته از بر چشمش نمود مي‌كند» و هنوز غرق در آن خيال است كه:

در بر چشمش ناگاهي ديدار نمود

دلفريبنده ی درياي نهان ،

 

يعني اين «ديدار نمودن» پري دريايي، مي تواند با نمود كردن «چيزهائيكه او به پسند دل خود داشت» مترادف باشد. در واقع، پري سمبل آرزوهاي مانلي است كه ناباورانه در مقابلش ظاهر مي‌شود.

انتخاب پري طبيعي‌ترين انتخابي است كه نيما هوشمندانه آن را در برابر مانلي قرار مي‌دهد. و مي‌بينيم كه چرا مثلاً او با يك ديو يا اژدها و ..... روبرو نمي‌شود. زيرا پري دريايي در قصه‌ها و افسانه‌ها اغلب سمبل مهرباني و بركت است؛ بويژه براي مردم شمال ايران كه افسانه‌هاي گوناگوني در اين زمينه دارند و حتي از اعتقادات آنهاست كه پري دريايي آرزوهاي انسان را برآورده مي‌سازد.

در واقع، اين پري دريايي نيست كه با مانلي سخن مي‌آغازد، بلكه آرزوها و تصورات شيرين مانلي است كه زندگي مي يابد ( بيهوده نيست كه نيما ترکیب«پري دريايي» را به كار نمي‌گيرد و صفت‌هاي متفاوتي چون دلفريبنده، دلنوازنده، جانانه ی دريا، مهربان گشته ی دريا و ... براي پري بيان مي‌كند . همه ی اين صفت‌ها برازندگي و هماهنگي شگرفي با خيال مانلي مي‌يابند.).

اگر از زاويه ی اجتماعي بنگريم، پري را مي‌توان وجدان بيدار مانلي يافت؛ زيرا براي مانلي نشناخته است. و از نظاره ی اين نديده و نشناخته گويا زبانش نمي‌گردد. در واقع، وجدان كاذبش (اين مرده ريگ ساليان رنج) بر او نهيب خاموشي مي‌زند.

مرد را هيچ نه ياراي سخن

ماند پاروش به دست

چون خيالي پابست .

 

در حقيقت، پاره ی ديالوگ بين پري و مانلي،‌ نوعي جدال و مبارزه بين وجدان كاذب و وجدان بيدار، بين ايستايي و پويايي، و بين جهل و آگاهي است. و هنگامي كه پري به مانلي مي‌گويد: « اي دروغ آور، اي حيله فكن / با تو من رويارو» ، اين جدال و رويارويي بيشتر تجلي مي‌يابد.

اين بخش از منظومه مي‌تواند از زيباترين شعرهاي محاوره‌اي فارسي باشد. در همين بخش است كه نيما با چيرگي، زندگي پررنج زحمتكشان را به تصوير مي‌كشد و آرزوهايي را كه حق طبيعي آنهاست به زبان مي‌آورد. در واقع، اين ديالوگ، نوعي سند رسوايي جامعه ی طبقاتي و ستم‌شاهي است.

هنگامي كه پري از او مي‌پرسد كه «در اين شب سنگين» در پي«چه سودي و چه كار» ؟‌ مرد از بيم باريك مي‌شود و موي بر تنش مي‌ايستد و سرانجام با لب‌هايي لرزان پاسخ مي‌گويد. مانلي، پري دريايي را دختر پادشاه شهر تصور مي‌كند؛ زيرا به خاطر وجود همان وجدان كاذبي كه برايش ساختند، به تصور او همه برتري‌ها به شاه تعلق دارد و در نتيجه شهزاده بايد «بهين همه ی هوشبران»باشد. چرا كه از زماني كه چشم گشود حاكمي به نام «شاه»مظهر همه ی برتري‌ها، دارندگي‌ها و قدرت‌ها بود؛ و ترسی که در اینجا بر او چیره می شود، نتیجه ی طبیعی وحشتی است که  مردم جامعه ی مانلي، برابر ظالمان عصر، دچارش بودند.

ترس چنان بر او غلبه مي‌يابد كه براي تبرئه و جلب ترحم، خود را بي گناه مي‌خواند؛ به زاري، ‌رنج‌ها و بدبختي‌هايش را شتابناك بر مي‌شمرد. در همينجاست كه با زبان مانلي زندگي زحمتكشان به تصوير كشيده مي‌شود. هر چند مانلي مي‌هراسد، ولي با بر شمردن رنج‌هايش به گونه‌اي انتقاد‌آميز واكنشي مثبت در مقابل دختر پادشه شهر ارائه مي‌دهد. او از«هدر رفتن عمرش بر آب »و از «كم برخورداري‌اش» از نعمات زندگي سخن مي‌گويد و مي‌داند كه زحمت كارش تن را فرسوده و استخوان را سوده است. ‌بيان اين واقعيت‌ها در مقابل دختر شاه، خود شهامتي مي‌طلبد؛ زيرا در حاكميت جباران، تضرع و شكايت از رنج‌ها كفر و ناسپاسي محسوب مي‌شود و سزاي كفار ، بند و زنجير و مرگ است:

كار من صيد در آب

واندر اميد چه رزقي ناچيز،

همه عمرم به هدر رفته بر آب !

تنگ روزي‌تر از من كس نيست،

در جهاني كه به خون دل خود بايد زيست.

..    ..    ..

زحمت كارم تن فرسوده است.

كار من گشته مرا سوهاني

كابم از تن خورده ،

و استخوانم سوده است.

 

مانلي آنچنان اسير و دربند زندگي « استخوان سود» خويش است كه حتي در خيال خوش و آرزوهايش سايه ی شوم اين زندگي نكبت‌بار گريبانگير اوست؛ و اين ستيز ذهني از ناباوري اوست به زندگي بهتر و خوكردن به زندگي‌اي كه كه به «خون دل خود بايد زيست». بدبختي‌هاي اين زندگي كاري می‌كند كه بسياري از زحمتكشان شرايط تلخ حيات را مقدر فرض نمايند و گريز از آن را محال. اما مانلي، همانگونه كه خواهيم ديد، از رده ی كساني است كه استعداد و آمادگي فراگيري و آموزش‌شان بيشتر است، او مرد زندگي است و نيما او را نمونه‌وار برگزيده است. نيما نه ضعف‌هايش را مطلق مي‌كند كه به يأس بدل شود (يعني همان كاري كه بسياري از شاعران، پس از كودتاي آمريكايي 28 مرداد و شكست جنبش، نابخردانه انجام دادند) و نه از او افسانه ‌وار قهرمان بي بديلي مي‌سازد كه جايگهش در آسمان‌ها باشد. هر چه هست، او انساني است خاكي نسب، از خطه ی زحمتكشان، با همه ضعف‌ها و تضاد‌هاي انديشه و دانايي تجربي و ناآگاهيهايش.

هنگامي كه پري دلهره ی مانلي را مي‌بيند «نرم» با او به سخن مي‌نشيند و او را از دنياي هميشگي‌اش وا مي‌رهاند؛ در حقيقت، «خيال خوش» يا «وجدان بيدار» مانلي را زنده مي‌كند. پري پيكر خود را «ياري ده» مانلي و از هر چيز «يكتاتر» و از «هر لطف نهاني» كه در ذهن بشر مي‌گذرد و در آن نقشه ی آمال را سيريش نيست،«زيباتر» مي‌خواند؛ يعني آنچه را كه مانلي در«خيال خوش» به «پسند دل خود داشت» مي‌نماياند.

آنگاه كه پري از نام و نشان مانلي مي‌پرسد، باعث مي‌شود كه او به زندگي خاكي خويش بازگردد و به جامعه‌اي بينديشد كه در آن سرمايه ارزش‌ها را تعيين مي‌كند و از انسان‌هايي چون او كه دراين «گلستان»، «هر دم خارش» با آنهاست و «خورده سيلات عرق پوست ز پيشاني» شان، نام و نشاني باقي نمي‌ماند و باور شخصيت‌يابي در آنها مي‌ميرد. شخصيتي كاذب را بر او القاء كرده‌اند به طوري كه حتي به خويشتن نيز اعتمادي ندارد، و بدين گونه‌ست كه چندان شخصيت خود را خورد شده مي‌پندارد كه به ميان آمدن نام خويش را تنها به هنگام طعن وتحقير مي‌داند:

 

من كه باشم كه كسم نام برد .

0 0 0 0

مانلي راست پي طعني اگر ،

نام او آيد كس را به زبان .

اين گلستان همه گل بر دامن ،

بوده در هر دم خارش با من .

0 0 0 0

خورده سيلاب عرق پوست ز پيشاني من ،

مايه‌ي زحمت من مويم بسترده ز سر .

مرگ مي‌كوبدم از زور تهيدستي هر روز به در .

 

بدبيني مانلي كه از «غم دوران» است، به جاي اينكه يك بدبيني طبقاتي و عليه طبقه ی استثمارگر باشد و به نوعي كينه بدل شود، بدبيني نسبت به خود است؛ چيزي كه استثمارگران هميشه در طلب دامن زدن به اين انديشه هستند. چراكه به اين ترتيب مقصر اصلي نابساماني‌هاي زندگي در پس پرده، ناشناخته مي‌ماند و ظلم دوام مي‌يابد.

اما مهم اينجاست كه مانلي يك زحمتكش است و با همه ناباوري‌ها و كج‌انديشي‌هايش، زيباست و «بهتر بشر»‌. «دلنوازنده ی‌دريا» با يادآوري اين اصل مهم كه «كار تو نيز چون تو به جاي خود نغز و زيباست» و «طعن و تحقير كس از ارزش كار كس نتواند كاست.» در واقع، روي ديگر بينش، ‌يعني بينش آگاهانه ی طبقه ی استثمار شونده را بيان مي‌كند. اين بند از شعر كه اوج بيان واقعيت در باره زندگي است، نشانگر شناخت و باور نيما نسبت به اين طبقه است كه از زبان دلنوازنده ی دريا يا وجدان بيدار خود را مي‌نماياند، و براستي كه سخنان پري، «دلنواز» است، و بي دليل نيست كه نيما او را در اين بند به عنوان «دلنوازنده» مي‌خواند. و اين دلنوازي تا آن پايه است كه به تصورم پاره‌هايي از آن همانند برخي از سروده‌هاي شاعران بزرگي چون حافظ ، مولوي ، خيام و ديگران، شايد در آينده به ضرب‌المثل بدل شود و در زندگي مردم بزيد؛ از آن جمله‌اند:

 

ـ طعن و تحقير كس از ارزش كار كس نتواند كاست.

هر کسی را راهی ست

آنکه راه دگران بشناسد،

دل بي‌غل ‌و غش آگاهي‌ست.

* *

ـ زندگي چون نبود جز تك و تاز

خاطر اين گونه فراسوده مساز !

* *

ـ چشم دل مي‌يابد

كه ز هر رنگ به معني آيد.

* *

ـ آيد اندر كشش رنج مديد

ارزش مرد پديد

* *

ـ آنكه زنده‌تر و هشيارتر است

زندگي بر وي دشوارتر است.

 

وجدان بيدار يا انديشه ی آگاه كه پري دريايي نماينده ی آن است از ارزش كار، جنبيدن بسيارتر ، وارستگي از خويش براي رسيدن به كمال، از كشش جان ، دگرگوني و گذشتن از بسياري چيزها، حتي از زن و كاشانه به خاطر رسيدن به چيزي برتر سخن مي‌گويد.

 

زاره كم كن در كار.

ما همه بار به دوشان هميم؛

هر كه در بارش كالاست به رنگي كان هست .

تا نباشد كششي

تن جاندار نگردد پابست.

به هم اين‌ها همه را مردم ، هوشياري نتواند يافت.

بايد از چيزي كاست،

گر بخواهيم به چيزي افزود.

هر كس آيد به رهي سوي كمال.

تا كمالي آيد،

از دگرگونه كمالی باید.

چشم خواهش بستن.

زندگاني اين است،

وين چنين بايد رستن.

 

تمام تلاش پري در اين است كه زندگي و زيبايي‌هاي واقعي زندگي را به او بنماياند، يا به عبارت ديگر تلاش براي دادن آگاهي است. زيرا به قول ماركس ،«اتحاد آنهايي كه فكر مي‌كنند و لذا رنج مي‌برند،‌ با آنهايي كه رنج مي‌برند و فكر مي‌كنند، ‌شرط دگرگون‌سازي جهان است.» و مي‌دانيم كه همين آگاهي هنگامي كه توده‌گير شد مي‌تواند براي دگرگون‌سازي به نيروي مادي تبديل شود. ولي گريز از انديشه‌هاي منحط گذشته و يا ،‌به قول آقاي طبري «لكه‌هاي مادرزاده» ‌كه از هزاران سال جوامع مبتني بر مالكيت خصوصي بر جا مانده است،‌كار ساده‌اي نيست. آگاهي رساني نياز به تلاش طولاني و توان فرسا دارد؛ زيرا روحيات و اخلاقيات مربوط به زندگي گذشته تا مدت‌ها مهر و نشان خود را همراه دارد و پابست بودن به نظمي معتاد كه به نام زندگي تكرار شده است، باعث مي‌گردد تا انسان نتواند از آنچه كه در پشت سر باقي مانده است دل بكند. مانند همه ی جدال‌هاي بين ‌ تو و كهنه، انديشه و آثار «كهنه» تا مدت‌ها مقاومت مي كند، پري يا وجدان بيدار با او از زندگي مي‌گوید و براي اينكه مانلي را از دروغي كه بر جانش سايه افكنده است رها سازد، از زندگي نكبت‌بار جامعه كه او در آن مي‌زيد سخن مي‌گويد، و اين حقيقت بزرگ را كه آينده از آن زحمت‌كشان است (و تاريخ نيز آن را به ثبت رسانده) بازگو مي‌كند:

ليك با ماست اگر مي‌پايد،

يا نمي‌پايد چيزي با ما .

000000

دلگشا هست جهان، چشم چرا بستن ازآن،

آنكه نشناخته در زندگي‌اش زيبائي،

نيست زيبائي در هيچ كجاش؛

هر چه مي‌جويد از اينجا معني،

جلوه مي‌گيرد رويش با ما.

0 0 0 0 0

تو همان كن كه به جان شايد كرد.

0 0 0 0 0

چه به از اين كه جهاني ديگر.

با تو جويد معني

وز تو گيرد بنياد.

 

در اين بند از شعر، رئاليسم نیما از حد رئاليسم انتقادي در مي‌گذرد و به رئاليسم انقلابي پهلو مي‌زند؛ چرا كه او از آينده‌اي مي‌گويد كه ماندگاري هر چيز به زندگي زحمتكشان بستگي دارد و هر زيبائي با آنهاست كه معني مي‌يابد و بنياد زندگي نوين در جهاني نو به دست «مانلي‌ها» شكل مي‌گيرد.

دلنوازنده ی دريا براي آگاه سازي او، از زندگي مي‌گويد؛ تلاش و مبارزده و شكنجه‌ها و شهادت‌ها را براي هدفي مي‌داند كه «خواستن» مي‌نامدش. او را به جهاني ديگر كه از او بنياد مي‌گيرد و در آن از رنج و جگر‌سوزي به خاطر رزقي ناچيز اثري نيست رهنمون مي‌شود:

و اندر آن زنده‌كشان زندان‌ها،

زندگي‌شان به چه آشوب نهان روز و شبان

غرق در نشاي دل خواستن است.

از صداي پي هم آمدن بوسه چرا مي‌شكند،

خواب نوشين سحرگاهي سنگين شده در چشم كسان

تا سپيده‌دم آن كيست به پاي ديوار،

ايستاده است خموش ؟

از چه رو خنده ی شاد ؟

وز چه رو گريه ی زار ؟

وانمودي به چنين شيوه كه هست از پي چيست ؟

از پي خواستني نيست اگر ،

كادميزاد به ناچارش مي‌بايد زيست.

 

مانلي كم كم مي‌انديشد. زيرا كسب آگاهي ذره ذره است و تا به كيفيتي بدل شود راه دراز و دشواري را در پيش دارد. انديشه ی نوينش ارام آرام شكل مي‌گيرد و خود را به پري نزديك مي‌بيند. وجدان كاذب اندك‌ اندك رنگ مي‌بازد و دل مي‌شكفد:

ماند چون ميخ بجا كوفته ، كوشش همه هوش،

گشت گوشش همه چشم؛

شد همه چشمش گوش.

ليك اگر چند از اين گفت و شنفت،

مي‌شكفتش دل، حرفش به شكرانه نگفت.

مانده در طبع سخن‌هايش فرو،

گفت با خود خاموش :

آنكه از دورش مي‌جستم و در كارش بودم باريك،

آمد اكنون خود با من نزديك .

 

تفاوت بازر مانلي با اوراشيما در اين است كه تسليم و پذيرش اوراشيما به خواست‌هاي پري دريايي، يك تسليم معمولي، ناآگاهانه و خودبخودي يا به عبارت ديگر افسانه‌وار است (هر چند در اينجا قصد بررسي مضمون اين افسانه نيست). در افسانه‌ها اغلب پذيرش حادثه براي قهرمان داستان بسيار ساده انجام مي‌پذيرد. اما مانلي گام به گام با كاربست شعور به پيش مي‌رود‏‌, و حتي آنگاه كه در آستانه ی پيروزي وجدان بيدار اوست، بار ديگر دچار شك مي‌شود؛ زيرا او يك انسان خاكي يا به قول نيما «خاكي نسب» است و مقاومت او در مقابل «نو» ناشي از تأثیر محيط است. اين اوج كار آگاهانه و هشيارانه ی نيماست كه برخوردي قراردادي و كليشه‌اي با مسئله ندارد. او مي‌داند كه دل كندن از عادات و آداب و زندگي گذشت و وقوف به راه درست‌،كارِ ساده‌اي نيست. اينجاست كه مانلي پرسش‌هاي بسياري را از خويش مي‌آغازد، و چراها شكل مي‌گيرند، پرسش‌ها و چراهايي كه جوانه‌هاي شناخت‌اند:

چه مرا داشته است

که به يك جاي مرا كاشته است ؟

اين همه ماندن در راه، كه چه ؟

گشتن از رسم و نشان وي آگاه كه چه ؟

چه مرا دارد سود؛

از همه آنچه كز او ديدم در كف چه مراست ؟

من چرا شيفتم  از اين سخنان ؟

نكند شيطاني

راه بر من زده او دارد اندر من دست

و اينچنين كرده مرا با سخنانش پابست ؟

 

در اين اوج مبارزه ی مانلي با خويشتن، براي لحظه‌اي وجدان كاذب و گذشته ی او غلبه مي‌يابد و به سوي مصب روان مي‌شود، ولي با اين عمل باز زندگي فلاكت‌بار در برابر او ظاهر مي‌گردد.

هر چه در چشمش غمناك نمود و مرده،

سيلي از دست فلاكت خورده.

 

اين بند و بندهاي ديگر شعر، اوج ستيز دروني مانلي است. از يكسو به گذشته نظر دارد و از سوي ديگر با ديدن زندگي رنج‌بار كه اگر هم نشاني از زنده بودن آن هست، همچون «سوسوي وارفته ی اجاقي بي‌جان»  غمناك است و مرده، چشم از آن برمي‌گيرد تا :

در نيابد به هر آن چيز كه بود

بلکه كمتر بيند

هرچه را غم‌آلود.

 

و نخواستن براي ديدن هر آنچه كه غم‌آلود است باعث مي‌شود تا نيرويي بر او نهيب زند كه :

مانلي باش ــ مرو !

0 0 0 0 0

فكر با همت والائي كن

ديده در كار چنان بالائي كن.

از چه در دائره‌اي زنداني

وانگهي اينهمه سرگرداني 0 00 ؟

0 0 0 0

پاي بيرون كش از اين پاي‌افزار

سوي بالادستي دست برآر ؟

 

و سرانجام از برخوردها و درهم‌آميزي ترديد‌ها و تمنيات، نتايج درخشاني حاصل مي‌آيد؛ مانند آفتاب حقيقت كه از تصادم آراي گونه گون ساطح مي‌شود: و اين آغاز تلاشي وجدان كاذب اوست:

جورپيشه است، جهان، مي‌گويند.

كه نه‌اش رحمت مي‌باشد بر حال كسي.

جورپيشه‌تر اما مائيم

كه نمي‌جوشد دلمان نفسي،

غافل از آنكه  چه‌ها مي‌‌گذرد !

دل من تا به كجا،

مي‌تواند به صفا راه برد.

 

با وجود اينكه او درمي‌يابد از چيز‌هايي كه مي‌گذرد غافل بوده و به صفا راه بردن دل را پاياني نيست، يعني در حقيقت، انسان بودن را گستره‌اي عظیم و بي‌کرانه است، ولي براي اينكه همه ی ترديد‌ها پايان يابد و ضربه ی نهايي براي تلاشي وجدان كاذب نواخته گردد و از اين زايمان پركنش، شناخت متولد شود، وجدان بيدار آخرين  يورش را مي‌برد و با استفاده از واقعيت‌هاي ملموس، يعني زندگي پر از ستم و استثماري كه وحشت‌آباد سراست، او را در مسير شكوفائي جان قرار مي‌دهد. اين بند از شعر كه تصوير‌گر محيط غير انساني اجتماعي است كه در آن سرمايه حاكميت دارد، با بياني كوبنده چنين جوامعي را رسوا مي‌سازد؛ وحشت‌آباد سرايي كه در «آسيب گهش» :

آنكه زنده‌تر و هشيارتر است

زيستن بر وي دشوار است.

زنده‌اش برهنه خفته است به پاي ديوار،

مرده‌اش را به چه كالاي گران سنگ بپوشد مزار.

نه در آن خالي از واهمه عشقي جويند،

نه جدا از خطر و وسوسه حرفي گويند،

جا كه نه شربت بي‌زهر در اوست،

نه بي‌افسون و فريبي كه به كار،

ممكن آيد كه كست دارد دوست.

آه ! داغم من از اين حسرت، داغ.

كزچه مي‌سوزد در خانه چراغ .

 

مانلي مانند هر انسان زحمتكش نه مي‌خواهد كه باز در پاي ديوار برهنه و گرسنه بخوابد، نه در وحشت جان‌سوز، عشقي بجويد و حرفي بگويد و نه فريب، دوستي‌ها را بخراشد. اين است كه بيداري و آگاهي او يك بيداري و خواست طبيعي است؛ جان او نيز همانند همه ی انسان‌هاي محروم براي زندگي انساني و بي‌واهمه ی نداري‌ها مي‌سوزد. و اگر به نكبت تن مي‌دهد صرفاً به خاطر ندانستن راه گريز از آن است.

آنگاه كه به آگاهي دست مي‌يابد و شيفته‌وار پذيراي رفتن مي‌شود، ديگر هيچ‌ چيز جلودارش نيست و موانع با سلاح دانايي از پاي مي‌افتند، او ديگر آن مانلي مأيوس و قانع به زندگي‌اي كه به خون دل خود بايد زيست، نيست. و از زبان پري از بينش زنده و از اميد مي‌گويد:

زنده ‌با ديدش زنده است

همچنان كاو به اميد.

 

هر چند در اين مرحله وجدان بيدار پيروز مي‌شود و مانلي به جهاني كه به پسند دل خود داشت ره مي‌سپرد، ولي با گذراندن يك شب با پري،‌ هنوز به گذشته نظر دارد.‌ خواننده با ديدن دوباره ی مانلي بر ساحل، تصور مي‌كند كه پيروزي نهايي با وجدان بيدار نبوده است. اما شايد، به اين ترتيب نيما مي‌خواهد مانلي را در رويارويي با دنياي كهنه عملاً به محك آزمون بگذارد، و تفاوت دو دنيا (دنياي اسارت‌ها و دنياي رهايي ‌ها) را بر او آشكارتر سازد. ولي اين ديدار از دنياي كهنه با بينشي دگرگونه صورت مي‌گيرد. او از جهاني ديگرگون مي‌آيد كه هر لحظه‌اش با سال‌هاي زندگي رنج‌بار او برابري مي‌كند؛ با باري از دانايي و شناخت، يا به عبارت ديگر با غلبه بر کج‌انديشي‌ها و بديها، و رسيدن به دنياي بهتر، به سوي كاشانه (گذشته)‌اش مي‌رود. و با همين پشتوانه همه چيز با او به زبان او سخن مي‌گويد، آن هم با زباني هماهنگ، همپا و ياري‌ده. زيرا به قول مانلي:

به چشم من هر چيز دگرگونه شد و بيگانه

 

و اين بيگانگي، در واقع، جدا شدن از وجدان كاذب است. زيرا او اكنون مي‌داند كه :

چقدر رنج من و لذت من بود نهان .

و :

بر خلاف همه شب‌هاي دگر

هر چه با او به زبان دارد

و به او هر بد و نيك دنيا،

حرف پوشيده ی‌ دل گويد باز .

 

مانلي‌اي كه تنها زماني نام او بر زبانها جاري مي‌شد كه طعن و تحقيري در ميان باشد و از گلستان، تنها خارهايش دمساز بودند، اينك تمامي طبيعت با او زبان به سخن گشوده‌اند. سوسمار و نيلوفر وحشي به فكر اويند، گلها راهش را به لبخند مي‌گشايند، و رودها و كوهها مسيرش را هموار مي‌كنند :

در تكاپوي و شتاب

گشت هر پشته ی خاکش هامون

پل بيفكند به پايش رود آب

ره چماز و لم دادندش كآسان گذرد .

سنگ بر سنگ شكستند از هم ،

كاو به منزلگه خود راه برد .

 

و همه ی اين همپايي‌ها پس از رسيدن به آگاهي و رهسپاري به جهاني كه به پسند دل خود داشت كسب شده است. آيا اين نشانگر نوعي برآوردن آرزوي ديرپاي بشري، يعني از بين رفتن تضاد بين انسان و طبيعت در دوردست‌هاي زمان نيست؟ شايد نيما اين دور نما را به تصوير كشيده است.

در حالي كه كالبد او در دنياي كهنه و جان او در  جهان نو است، آخرين نبرد بين دو نيرو، بين آگاهي و جهل، بين جهان رهايي و جهان «به خون دل خود بايد زيست» در مي‌‌گيرد. اين بار با وجود اينكه به سوي خانه مي‌رود و وسوسه ی رسيدن به زن و خانواده و زندگي حقيرش، يا به بياني ديگر، وسوسه ی نيروي مهيب عادت و سنت كه گاه به قول لنين از مخرب‌ترين نيروهاست او را به سوي زندگي گذشته مي كشاند؛ ولي مانلي با انديشه‌اي دگرگون كه هر چيزي در مقابل چشمش به رنگ درياست(چه در اينجا دريا سمبل رهايي است)، رغبت او همه به سوي دريا ، به سوي «دلنشين قافله ی دريايي»، به جايي است كه «چشمه ی روشني چرخ بلند» به خاطر انسان به بند كشيده مي‌شود، نه اينكه بند براي انسان باشد :

تن به خاك اندرم و ديده بر آب

چه كنم با تن، اگر ديده نهم

ديده‌ور خواهم، با تن چه كنم .

       * *

ليک هر چند به نظاره ی راه،

چشم او برد نگاه،

او ندانست برد ره به كجا

زانكه سرمنزل او بود به چشمانش گم،

همچنان رغبت او در دريا .

 

آنگاه كه وجدان بيدار يا شناخت و آگاهي، تپيدن و زنده بودن را مي‌آغازد و به صورت اهرم معنوي راه مي‌‌گشايد، هر چند گاه و بيگاه نیروی مخرب وجدان کاذب او را به بیراهه می برد و یا راهش را سد می کند، ولی این آغاز، آغاز تپش آگاهی، آنگاه که همه گیر یا توده گیر می شود به نیروی مادی بدل می گردد و به دگرگونی می پردازد. و در اینجا هم می بینیم، با وجود اینکه هنوز وجدان کاذب او را موقتاً از هدفش دور می سازد و به دنیای پر رنج گذشته هدایتش می کند، ولی با بار دانایی سرنوشت خویش را خود انتخاب می کند و سرانجام پیروزی نهایی با وجدان بیدار یا آگاهی و با انسان زحمتکش است:

و او همان بود بجاتر که به دریای گران گردد باز

یعنی مانلی راهش را می یابد و به دریا، به زندگی رها از رنج و جگرسوزی، به جهانی که با او معنی می یابد و از او بنیاد می گیرد رهسپار می شود:

چه به از این که جهانی دیگر

با تو جوید معنی

وز تو گیرد بنیاد.

 

                                                                                                17 آبان 1360

 

 

نقل از : دفتر ششم شورای نویسندگان و هنرمندان ایران - بهار 1361

 

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

 

زندگینامه

محمود فلکی متولد 1330(1951) رامسر، فعالیت ادبی‌اش را در 1351 با چاپ شعر در مجله‌ی "فردوسی" و سپس "نگین" آغاز کرد. در ایران، در رشته‌های شیمی و کتابداری تحصیل کرد و ویراستار دانشگاه آزاد در تهران و کتابدار بود. در سال 1362(1983) به آلمان مهاجرت کرد.

در آلمان، در رشته‌های "زبان و ادبیات آلمانی" ( Germanistik ) و ایرانشناسی ( Iranistik ) تحصیل کرده (موضوع پایان‌نامه: " بیگانگی در آثار کافکا و تأثیر کافکا بر ادبیات مدرن فارسی " ) و دوره‌ی دکترا در ادبیات را می‌گذراند.

فعالیتِ ادبی فلکی پهنه‌های شعر، داستان و نقد و پژوهش را دربرمی‌گیرد، که تاکنون نوزده کتاب از او منتشر شده است. دو مجموعه شعر و داستان و رُمانِ "سایه‌ها"ی او به زبان آلمانی و پاره‌ای از شعرهایش به انگلیسی و سوئدی منتشر شده‌اند. ترجمه‌ی رُمان "سایه‌ها" در آلمان با استقبال خوبی مواجه شده و در مدت کوتاه چند ماهه به چاپ دوم رسیده است.

محمود فلکی اکنون زبان و ادبیات تدریس می‌کند. او با همکاری زبانشناسِ آلمانی، خانم دکتر کارین افشار، کتابِ درسی فارسی نیز برای آلمانی‌زبان‌ها تألیف کرده است.  برای آگاهی بیشتر از این کتاب درسی می توانید اینجا را کلیک کنید.

از محمود فلکی منتشر شده است:

شعر

1.       داس برپیکر گندم. تهران: نشر گارسه، 1359

2.       انسان، آرزوی برنیامده. آلمان: سرو، 1366

3.       زمزمه‌های گُم. آلمان: نوید، 1369

4.       بر بالِ لحظه‌ها (نوار شعر). استرالیا: 1370

5.       واژگان تاریک. تهران: صدا، 1373

6.       پرسه در رؤیا (نوار شعر). آلمان: پویا، 1374

7.       Lautloses Flüstern ( پچپچه‌های بی‌صدا). به دو زبان آلمانی و فارسی. آلمان: IKW ، 1374

8.       آخرین کتابِ شعر. آلمان: سوژه، 1378

 

داستان

1.       پرواز در چاه (داستان‌های کوتاه). آلمان: نوید، 1366

2.       Verirrt (گُم). داستان‌های کوتاه به آلمانی. مترجم: کاوه پرند. آلمان: IKW ، 1371

3.       خیابان طولانی (داستان‌های کوتاه). سوئد: باران، 1371

4.       داستان‌های غربت (گرد‌آوری و تدوین). آمریکا: کتاب پر، 1371

5.       سایه‌ها (رُمان). آلمان: آوا، 1376. ترجمه‌ی آلمانیِ "سایه‌ها"(مترجم: بهزاد عباسی) در 1382 منتشر شده ( Bremen: Sujet Verlag ) .

6.       مرگِ دیگرِ کارولا (رُمان). آلمان: برمن (زیر چاپ)

 

نقد و پژوهش

1.       موسیقی در شعر سپید فارسی. آلمان: نوید، 1368 (چاپ دوم: تهران، نشر دیگر، 1380)

2.       نگاهی به شعرِ نیما. تهران، مروارید، 1373

3.       نقطه‌ها (مجموعه مقاله‌ها). آلمان: سنبله، 1375

4.       سلوک شعر (نقد و تئوری شعر). تهران: محیط، 1378

5.       نگاهی به شعرِ شاملو. تهران: مروارید، 1379

6.       روایتِ داستان ( تئوری‌های پایه‌ایِ داستان‌نویسی). تهران: بازتاب‌نگار، 1382

 

ترجمه

1.       تجارت برده (اثرِ آن مانتفیلد). تهران: گوتنبرگ، 1357



[1] : تخليص از « اوراشيما، قصه ی ژاپوني »، ترجمه ی صادق هدايت. "مجموعه ی قصه هاي پراكنده"

 

[2] : « این مساعدتی است که طبیعت به من کرده ایت از اینکه مرا در جوار بعضی مردمان زحمتکش و بی ریا واقع داشته و با آنها محشور ساخته است. خیلی این امکان را برای زندگی پسندیدم»- نیما، دنیا ساخته ی من است.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 0:24  توسط آستروفسکی  | 

فلسفه ی هنر و زيباشناسي كانت

 

 

 

 

 

 

نگاهي به

فلسفه ی هنر و زيباشناسي كانت

 

 

 

دكتر شرف الدين خراساني (شرف)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

 

 

مبحث زيباشناسي و هنر ,‌ در نظام فلسفي ايمانوئل كانت ( Immanuel Kant  1804 ـ 1724 ) فيلسوف نامدار و بزرگ آلماني از اهميت ويژه‌ئي برخوردار است , تا بدانجا كه پژوهش‌هاي ژرف وي را در اين دو زمينه مي‌توان چرخشي دورانساز در تاريخ فلسفه بشمار آورد , درست همانند دستاوردهاي ديگر كانت در پهنه‌ي فلسفه‌ي نظري و عملي. كانت نظام نوين فلسفي خود را در سه اثر مهم و بنيادي گنجانده است : 1ـ انتقاد عقل ناب (Kritik  der  reinen Vernunft ) كه چاپ نخست آن در سال 1781 و چاپ دوم و دگرگون شده‌ي آن در 1787 منشر شد . 2ـ انتقاد عقل عملي (Kritik der Praktischen Vernunft) كه در سال 1788 انتشار يافت . سومين اثر بنيادي كانت كه فلسفه‌ي هنر وزيباشناسي و نيز مبحث مهم غايت يا هدفشناسي ( تلئولوژي ) را در بر مي‌گيرد انتقاد نيروي داوري ـ (Kritik der Urteilskraft) است كه چاپ اول آن در سال 1790 و چاپ دوم آن در سال 1793 منتشر شد . ما در اين نوشته مي‌كوشيم كه طرحي اجمالي از مهمترين جستار‌هاي آنرا به خوانندگان عرضه كنيم.

نخست بايد اشاره كنيم كه اين كتاب به دو بخش اساسي تقسيم مي‌شود . پس از يك ديباچه‌اي كوتاه و يك پيشگفتار مهم , بخش يكم زيرِ عنوان « انتقاد نيروي داوري استتيك » و بخش دوم زير عنوان «انتقاد نيروي داوري هدفشناسانه» قرار مي‌گيرند . مباحث متن كتاب نيز به نود و يك پاره تقسيم شده اند.

برای اینکه بتوانیم نگاهی اجمالی به زیباشناسی کانت بیاندازیم ، در آغاز لازم است که اصول فلسفه ی نظری کانت را همراه خودش از نظر بگذرانیم: اگر ما در باره ی شناختهای خودمان از لحاظ دو توانائی بنیادی مختلف، یعنی حسیت و فهم، که در واقع دو سرچشمه ی اصلی شناخت اند به اندیشه بپردازیم، به فرق میان دو چیز بر می خوریم: بینش حسی و مفاهیم. به دیگر سخن، همه ی شناختهای ما از این لحاظ یا بینش های حسی اند(Anschauangen)یا مفاهیم (Begriffe). دسته ی نخست سرچشمه ی خود را در حسیت، یعنی توانائی بینش حسی و دسته ی دوم سرچشمه ی خود را در فهم دارند، یعنی توانائی مفاهیم. کانت این را فرق منطقی میان فهم و حسیت می نامد، که بنابر آ« اولی فقط بینش های حسی و دومی فقط مفاهیم را به دست می دهد. این دو توانائی بنیادی را از جنبه های دیگری نیز می توان تعریف کرد: حسیت را چونان توانائی پذیرندگی(Rezeptivital) و فهم را چونان توانائی خودانگیزی(Spontaneitat) بشمار آورد. اما این نحوه ی توضیح دیگر منطقی نیست، بلکه متافیزیکی است. معمولاً همچنین حسیت را توانائی زیرین و فهم را توانائی زبرین می نامند. زیرا حسیت فقط ماده مایه برای اندیشیدن می دهد، اما فهم بر خلاف آن این مایه را در اختیار می گیرد و آنرا زیر قواعد و مفاهیم می آورد. بر این پایه به نظر کانت مسئله ی کمال شناخت های ما به میان می آید. یک شناخت می تواند یا طبق قانون های حسیت یا طبق فانون های فهم کامل باشر: در مورد نخست از لحاظ استتیک و در مورد دوم از لحاظ منطقی کامل است.

هر دو این ها: یعنی کمال حسی (استتیک) و کمال منطقی از گونه ی مختلفند. اولی معطوف به حسیت و دومی معطوف به فهم است. کمال منطقی شناخت مبتنی بر توافق یا هماهنگی آن با شیئی است ، یعنی بر قانون های دارای اعتبار کلی که در نتیجه می توان در باره ی آن به نحوی پیشین (a priori) داوری کرد. اما کمال استتیک عبارت است از توافق شناخت با ذهن و مبتنی بر حسیت ویژه ی انسان است. بنابراین نزد کمال استتیک هیچگونه قانون های عینی دارای اعتبار کلی یافت نمی شوند که در پیوند با آنها بتوان به نحوی پیشین و به گونه ای که بتواند برای همه ی موجودات اندیشنده دارای اعتبار کلی باشد،داوری کرد. با وجود اين تا آنجائي كه همچنين قانون‌هاي كلي حسيت يافت مي‌شوند ,‌كه هر چند عيني نيستند و براي همه‌ي موجودات انديشنده بطور كلي معتبر نمي‌باشند, اما بنحوي ذهني براي جميع بشريت داراي اعتبارند, مي‌توان به يك كمال استتيك نيز انديشيد, كه بنياد يك خوشايندي ذهني همگاني يا كلي را دربر دارد. اين همان چيزي است كه زيبايي ناميده مي‌شود يعني آنچه كه حواس را در بينش حسي خوش مي‌آيد و درست به همين علت مي‌تواند موضوع يك خوشايندي كلي باشد, زيرا قانون‌هاي بينش حسي قانون های عام یا کلی حسیت اند. در اینجاست که کانت به یک نکته ی مهم در فلسفه‌ي هنر و زيباشناسي خود اشاره مي‌كند و مي‌گويد كه از راه اين توافق با قانون‌هاي كلي حسيت , يك چيز زيبا از لحاظ نوع بدو گونه ی مختلف تقسيم مي‌شود : 1ـ زيباي واقعي و مستقل , كه ماهيت آن عبارت است از شكل يا صورت محض و 2ـ چيز دلپسند كه صرفاً در احساس به وسيله‌ي انگيزه و تهيج خوش‌آيند است و بدين علت فقط مي‌تواند بنياد يك خوشايندي خصوصي محض باشد. بدينسان از ديدگاه كانت , ميان كمال استتيك و كمال منطقي شناخت‌ ما هميشه گونه‌ئي جدال برپاست كه نمي‌توان آنرا رفع كرد زيرا فهم مي‌خواهد كه آموزنده شود, در حاليكه حسيت مي‌خواهد كه زنده و انگيخته گردد. ( نگاه كنيد به كتاب منطق كانت , در مجموعه‌ي آثار ,‌ چاپ آكادمي , جلد نوزدهم پيشگفتار , ص 37 ـ 35 ) .

نتيجه ي خلاصه ئي كه از انديشه ها و جستارهاي كانت مي توان گرفت چنين است : از آنجا كه مفهوم آزادي به وسيله ي عقل عملي به ميان آمده است ، ناگزير بايد قانونهاي آزادي در جهان حسي نيز متحقق شوند . بدينسان بايد در جستجوي يك گونه توانائي فهم برآئيم كه ميان فهم و اراده ي آزاد يا ميان توانائي شناخت و توانائي رغبت جاي گيرد . كاركرد اين توانائي بايد اين باشد كه بتواند طبيعت را تابع قانونهاي آزادي كند . اين توانائي همان نيروي داوري است ، اما نيروي داوري نيز بايد داراي يك اصل (Prinzip) باشد. اين اصل متعلق به نيروي داوري مفهوم هدف يا هدفمندي است، كه فهم انساني آنرا در طبيعت مي نهد، در حاليكه خود طبيعت نمي تواند به هيچ روي داراي هدف باشد. از سوي ديگر اين اصل متعلق به فهم بر پايه ي لذت و رنج يا خوشي و ناخوشي قرار دارد كه ما در برخورد يا ملاحظه ي چيزها احساس میكنيم. بدينسان همه ي تصوراتي را كه مبتني بر اين دو احساس اند ، مي توان تصورات استتيك ناميد . پيوند نيروي داوري با عقل ناب و عقل عملي مانند پيوند احساس لذت و رنج یا توانائي شناخت و توانائي رغبت است. و همانگونه كه جهان مفاهيم فهم ، طبيعت بود و جهان ايده ها قلمرو اخلاقي آزادي بود ، جهان هدفمندي طبيعي نيز جهان زيبائي و هنر است .

در فلسفه ي هنر يا زيباشناسي كانت ،‌سه مقوله ي بنيادي يافت مي شود : ذوق ، زيبا يا زيبائي و والا . بنياد هر گونه داوري زيباشناسانه ، داوري ذوق است : ولي ذوق چيست؟ كانت در تعريف آن مي گويد: «‌ ذوق توانائي داوري است در باره ي چيزي ( يا موضوعي ) يا گونه ي تصوري به وسيله ي خوشايندي يا ناخوشايندي ، بدون هر علاقه ئي . موضوع يك چنان خوشايندي همان زيباست .» ( انتقاد نيروي داوري پاره ي 5 ، پايان ). به تعبير ديگر ذوق را مي توان به سادگي، توانائي داوري كردن در باره ي زيبا دانست. اما از آنجا كه خصلت هر گونه داوري اين است كه بايد بتوان آنرا به ديگران منتقل يا تفهيم كرد، بنابراين داوري ذوق نيز بايد چنين باشد. از اينجاست كه ما تعريف ديگري از ذوق نزد كانت مي یابيم كه مي گويد« ذوق آن توانائي است كه در باره ي انتقال پذيري احساسهائي كه با تصور داده شده ( بدون ميانجيگري يك مفهوم ) پيوسته اند ، بنحوي پيشين داور كنند.» (همانجا پاره ی40). اكنون ديديم كه كانت هر گونه علاقه (Interesse) را از داوري ذوق حذف مي كند. علاقه به تعريف كانت « آن خوشايندي ناميده مي شود كه ما آنرا با تصور هستي یك چیز پيوند مي دهيم.» ( همانجا ، پاره ي 2 ) . اين چنين خوشايندي در عين حال هميشه پيوندي با توانائي رغبت دارد ، يا چونان بنياد تعيين كننده ي آن يا چونان ضرورتاً پيوسته به بنياد تعيين كننده ي آن. اما درست سخن بر سر این است كه خوشايندي زيباشناسانه یادآوري ذوق به هيچ روي با هستي شئي يا موضوع خود ، هر چه خواهد باشد ، سر و كار ندارد. كانت براي روشن كردن اين نكته تمثيلي را به ميان مي آورد و مي گويد: « اما اكنون هنگاميكه پرسش اين است كه آيا چيزي زيباست ، انسان نمي خواهد بداند كه آيا براي ما يا براي كسی، چيزي در باره ي هستي شئي مطرح است يا فقط مي تواند مطرح باشد ، بل اينكه ما چگونه آنرا در مشاهده ي محض ( بينش حسي يا بازانديشي ) داوري مي كنيم. اگر كسي از من بپرسد كه آيا اين كاخي را كه در برابر خود مي بينم، زيبا مي يابم يا نه ، آنگاه در واقع مي توانم بگويم كه : من اينگونه چيزها  را كه فقط براي كنجكاوانه خيره شدن در آنها ساخته شده اند دوست ندارم ، يا مانند آن مرد سرخپوست امريكائي از قبيله ي ايروكوآ باشم كه در پاريس از هيچ چيز خوشش نمي آيد جز دكانهاي خوراكپزي. من همچنين مي توانم به شيوه ي ژان ژاك روسوئي غرور بزرگاني را نكوهش كنم كه عرق پيشاني خلق را در راه چنان چيزهاي زائد هدر مي دهند . سرانجام من مي توانم خود را به آساني مجاب كنم كه اگر در جزيره ئي نامسكون مي بودم ، بي اميد اينكه هرگز بتوانم بار ديگر به سوي انسانها باز گردم ، و مي توانستم تنها در آرزوي خود چنان ساختمان باشكوهي را جاودانه برپا سازم ، آنگاه حتي يكبار اين رنج را به خود نمي دادم ، اگر قبلاَ كلبه ئي به اندازه ي كافي آسوده مي داشتم . اكنون مي توان همه ي اينها را به من حق داد و پذيرفت . فقط اكنون سخن بر سر اينها نيست. ما مي خواهيم فقط بدانيم كه آيا تصور محض شئي در من با خوشايندي همراه است يا نه ، هر چند هم كه من از لحاظ هستي موضوع اين تصور بتوانم بي تفاوت  باشم. به آساني مي توان ديد كه در اينجا موضوع مربوط به آن چيزي است كه من از آن تصور در خودم مي سازم و نه مربوط به آنچه كه من در آن وابسته به هستي شئي ام ، براي اينكه بگويم كه آن شئي زيباست و ثابت كنم كه ذوق دارم . هر كسي بايد اعتراف كند كه آن داوري در باره ي زيبائي ، كه كمترين علاقه ئي با آن آميخته است بسيار جانبدارانه است و به هيچ روي يك داوري ذوق ناب نيست . نبايد به كمترين نحوي به هستي چيز دلبسته بود ، بلكه از اين لحاظ بايد كاملاً بي تفاوت بود تا بتوان در موضوعهاي ذوق نقش داور را بازي كرد .» ( همانجا ، پاره ي 2 ). بدينسان داوري ذوق تنها با تصور محض شيء ، چونان پيوسته با احساس خوشي يا ناخوشي سر و كار دارد. اما تصور محض نيز تنها در ذهن يافت مي شود. اين تصور هيچگونه شناختي از شیء يا موضوع خود به ما نمي دهد. از اينجاست كه به نظر كانت براي تشخيص اينكه آيا چيزي زيباست يا زيبا نيست ، ما تصور آنرا نه از راه فهم به موضوع به منظور شناخت آن پيوند مي دهيم ، بلكه آنرا از راه نيروي خيال ، كه شايد هم با فهم پيوسته باشد ، به ذهن و به احساس لذت يا رنج ناشي از آن پيوند مي دهيم . پس داوري ذوق يك داوري شناختي و در نتيجه يك داوري منطقي نيست ، بلكه يك داوري استتيك است كه مراد  از آن، آنگونه داوري است كه بنياد يا علت تعيين كننده ي آن چيز ديگري جز ذهني نمي تواند باشد . زيرا هر مرجع تصورات ، حتي مرجع دريافتهاي حسي ، ميتواند عيني باشد ، جز مرجع احساس لذت و رنج كه به وسيله ي آن هيچ چيز در شيء مشخص نمي شود، بلكه به وسيله ي آن خود ذهن آنگونه كه از راه تصور متأثر مي شود، خود را احساس مي كند.( همانجا ، پاره ي 1 ). كانت همچنين فرق مي نهد ميان خوشايندي زيباشناسانه و خوشايندي وابسته به آنچه دلپسند و آنچه نيك است. دلپسند ( Angenehm) چيزي است كه حواس را در دريافتهاي حسي خوش مي آيد. مراد از دريافت حسي براي كانت يك تصور عيني حواس است. نيك (Gut) نيز آن چيزي است كه با واسطه ي عقل، به وسيله ي مفهوم محض خوش مي آيد. در اين رهگذر ما گاه مرادمان از نيك اين است كه براي چه خوب است، يعني مفهوم سودمندي را در نظر داريم . در اينجا نيك يا خوب در واقع وسيله مي شود . بار ديگر مراد ما نيك در خود يا خير في نفسه است ، يعني آنچه كه در خودش خوش آيند است. در هر حال هميشه مفهوم يك هدف و در نتيجه پيوند عقل به يك اراده يا خواست و سرانجام يك گونه خوشايندي ناشي از هستي يك شيء يا يك عمل يافت مي شود، يعني گونه ئي علاقه در آن گنجانده شده است. (همانجا پاره هاي 3 و 4). در حاليكه ديديم خوشايندي يك چيز زيبا يا زيبائي داراي هيچيك از اين خصلت ها نيست. زيبائي يا زيبا نزد كانت آن است كه موضوع يك خوشايندي كلي يا همگاني باشد، اما آنگونه كه در بالا در تعريف كانت يافتيم ، بدون آميختگي با هيچگونه علاقه . اكنون اشاره به اين نكته لازم است كه مراد كانت از داوري ذوق كه معطوف به زيبائي است، ذوق شخصي يا فردي نيست. مثلاً اگر كسي بگويد كه این نوع شراب دلپسند است، بايد فوراً گفته ي او را تصحيح كنند و بگويند: بگو براي من پسنديده است. هر كسي داراي ذوقي است . اما مقصود از ذوق زيباشناسانه اين نيست. خنده آور است اگر كسي به ذوق خود چيزي را خيال كند و بگويد: اين ساختمان كه در برابر من است، يا جامه ئي كه فلان كس بر تن دارد يا كنسرتي كه شنيده مي شود يا شعري كه خوانده مي شود براي من زيباست . زيرا وي حق ندارد چيزي را كه فقط براي او خوشايند است زيبا بنامد. (همانجا ، پاره ي 7). زيبائي داراي اعتبار فردي يا شخصي نيست. داوري ذوق كه در باره ي زيباست بايد ناگزير شايستگي انتقال و بدينسان داراي خصلت عام و همگاني باشد. از اينجاست كه كانت اين نكته را تأکید مي كند كه انتقالپذيري (Mittei  barkeit) كلي يك گونه تصور در يك داوري ذوق ، از آنجا كه بايد بدون شرط پيشين يك مفهوم روي دهد، نمي تواند چيز ديگري باشد جز حالت ذهني (Gemetszustand) در بازي آزاد نيروي خيال و فهم (تا آنجا كه اين دو چونان شرط لازم شناخت بطور كلي ، با يكديگر هماهنگ اند). ما در اين مورد آگاهيم كه اين پيوند درون ذهني كه براي شناخت بطور كلي معتبر است، بايد براي همه كس معتبر و بدينسان بطور كلي و همگاني انتقالپذير باشد. اينگونه حكم ذهني محض استتيك در باره ي يك شيء يا در باره ي تصوري كه آن شيء از راه آن داده مي شود، هميشه مقدم بر لذت ناشي از آن است و در واقع بنياد يا علت اين لذت است. از سوي ديگر اين اعتبار كلي درون ذهني آنگونه خوشايندي كه ما آنرا با تصور شيء اي كه زيبا مي ناميم پيوند مي دهيم ، بر پايه ي آن عموميت شرائط ذهني براي حكم در باره ي اشياء قرار دارد. اما در اينجا كانت تأکید مي كند كه انتقال حالت روحي يا ذهني به ديگران و لذت ناشي از آنها تنها به علت گرايش انسان به سوي اجتماعي بودن ( چه تجربي چه روانشناسانه ) نيست . منظور ما در اينجا اين نيست ، بلكه به گفته ي كانت « لذتي را كه ما احساس می كنيم ، ضرورتاً به هر كس ديگري در داوري ذوق نسبت مي دهيم ، درست چنانكه گوئي هنگاميكه ما چيزي را زيبا مي ناميم ، آنرا بايد چونان يك خصلت شيء كه در آن هماهنگ با مفاهيم معين شده است تلقي كنيم . اما زيبائي براي خودش بدون پيوند با احساس ذهن هيچ است .» ( همه همانجا ، پاره ي 9 ) . پس داوري در باره ي زيبائي يك شيء با مفهوم يا مفاهيم سروكار ندارد . زيرا اگر تصوري كه يك داوري ذوق سبب آن مي شود يك مفهوم مي بود كه فهم و نيروي خيال را در حكم در باره ي يك شيء به صورت شناختي از آن يگانه مي ساخت ، آنگاه آگاهي از اين پيوند يك آگاهي عقلي مي بود و ديگر نمي توانست يك داوري معطوف به لذت و رنج باشد ، يعني يك داوري ذوق نمي بود . در حاليكه داوري ذوق ، مستقل از مفاهيم ، شيء را از لحاظ خوشايندي و صفت يا محمول زيبائي تعيين مي كند . از اينجاست كه كانت نتيجه مي گيرد و در يكي از تعريفهاي زيبائي مي گويد: « زيبا آن چيزي است كه بدون ( نياز به ) مفهوم بطور كلي خوشايند است.» ( همانجا ، پاره ي 9 ، پايان). و در جاي ديگري همين تعريف را اينگونه مي دهد « ‌زيبا آن است كه بدون مفهوم ، چونان موضوع يك خوشايندي ، ضروري شناخته مي شود . » ( همانجا ، پايان پاره ي 22 ) .

نكته ي مهم ديگري كه كانت در اين همبستگي بر آن تأکید مي كند اين است كه زيبا يا زيبائي هدفمند نيست يا داراي هدف نيست ، و نيز اينكه در زيبا ما فقط با صورت ناب و نه با ماده ي آن سروكار داريم . داوري ذوق هميشه فقط صورت (form)  هدفمندي را در بنياد خود دارد . زيرا هدف بنابر تعريف كانت « بطوركلي آن است ، كه مفهوم آن بتواند چونان بنياد يا علت امكان خود شيء تلقي شود . بدينسان براي اينكه يك هدفمندي عيني را در چيزي تصور كنيم ، بايد مفهوم آنچه كه آن چيز مي تواند باشد از پيش  باشد . » ( همانجا ، پاره ي 15 ) ، اما اكنون هر گونه هدف ، اگر آنرا چونان علت خوشايندي تلقي كنيم ، هميشه يك علاقه را چونان علت تعيين كننده ي داوري در باره ي موضوع لذت به همراه دارد . پس هيچ هدف درون ذهني نمي تواند در بنياد يك داوري ذوق قرار داشته باشد و همچنين هيچ تصور يك هدف عيني . ( همانجا ، پاره ي 11 ) از اينجاست كه كانت تعريف مهم ديگري از زيبائي مي دهد و مي گويد « زيبائي صورت هدفمندي يك شيء است ، تا آنجا كه آن ، بدون تصور يك هدف در آن ادراك مي شود . » ( همانجا ، پايان پاره ي17 . )

والا - پس از پژوهش در باره ي زيبائي و زيبا ، كانت به فراگذشت ( انتقال ) نيروي داوري به سوي والا Sublime- Das Erhabene))ميپردازد. وي نخست به اين نكته اشاره مي كند كه ميان زيبا و والا همانندي هائي يافت مي شوند: هر دو آنها در خودشان خوش آيند اند. هيچيك از آن دو يك داوري حسي يا يك داوري تعيين كننده ي منطقي را چونان شرط پيشين ندارند، بلكه يك داوري بازانديشي را. و نيز خوشايندي آنها نه وابسته به يك ادراك حسي است چون آنچه دلپسند است، نه وابسته به يك مفهوم معيني چون نزديك. ليك، با وجود اين پيوندي با مفاهيم دارد، هر چند مفاهيم نامعين، و درنتيجه خوشايندي ناشي از آنها پيوسته به صرف نمايش يا تصوير موضوع آنها يا توانائي اين تصوير است، چنانكه در مورد يك بينش حسي داده شده، اين توانائي تصوير يا نيروي خيال با توانائي مفاهيم نيروي خيال با توانائي مفاهيم فهم يا عقل ، چونان پيشبرد اينها هماهنگ تلقي مي شود. بنابراين هر دو نوع اين دارويها جزئي اند ، و با وجود اين چونان داراي اعتبار كلي براي هر ذهني ادعا مي شوند ، هر چند صرفاً هر دو معطوف به احساس لذت اند و نه معطوف به شناخت شيء . اما با اينهمه تمايزهاي آشكاري ميان زيبا و والا يافت مي شوند. زيبا در طبيعت مربوط به صورت يا شكل شيء است كه داراي حدود معيني است. برخلاف آن والا را مي توان در يك شيء بي شكل يافت تا آنجا كه در آن يا به انگيزه ي آن « نامحدودي » و با وجود اين كليت آن همزمان انديشيده مي شود: چنانكه زيبا را مي توان چونان تصوير يا نمايش يك مفهوم نامعين فهم، اما والا را چونان نمايش يك مفهوم آنچناني عقل تلقي كرد. بنابراين خوشايندي ناشي از زيبا با تصور كيفيت پيوسته است و خوشايندي برخاسته از والا با تصور كميت. آن دو از لحاظ نوع نيز متمايزاند: در حاليكه زيبا مستقيماً احساسي از پيشبرد زندگي را به همراه دارد، و بدينسان متناسب با جذابيت و نيروي خيال بازي كننده است، والا لذتي است كه فقط غيرمستقيم ناشي مي شود، يعني چنان است كه بوسيله ي احساس يك منع يا بازدارندگي نيروهاي زيستي و نيز فراريزش همزمان هر چه نيرومندتر اين نيروها پديد مي آيد، و در نتيجه چونان انگيختگي يا هيجان ، در اشتغال نيروي خيال نه چونان بازي بلكه چونان جدي آشكار مي شود ، و بنابراين با جذابيت نيز متناسب نيست . كانت از اينجا نتيجه مي گيرد كه در زير تأثیر والا ، روح يا ذهن بوسيله ي شيء نه تنها جذب بلكه متناوباً همچنين دفع مي شود . بدينسان خوشايندي ناشي از والا نه چندان يك لذت مثبت بلكه بيشتر ستايش يا احترام را در بر دارد و شايسته است كه يك لذت منفي (negative  Lust) ناميده شود . اما مهمترين تمايز يا فرق ميان زيبا و والا اين است كه اگر ما چنانكه قرار است پيش از هر چيز والا را در اشياء طبيعت مورد ملاحظه قرار دهيم ( زيرا والا در هنر هميشه محدود به هماهنگي آن با طبيعت است . ) هميشه زيبائي طبيعت يك هدفمندي در صورت يا شكل آن را به همراه دارد ، كه بوسيله ي آن نيروي داوري ما گوئي از پيش معين شده است و بدينسان در خود يك موضوع خوشايندي را تشكيل مي دهد . اما برعكس آنچه كه « در ما ، بدون دليل پردازي ، محضاً در ادراك آن ، احساس والا را بر مي انگيزد ، به راستي از لحاظ صورت چنين مي نمايد كه براي نيروي داوري ما خلاف هدف و با نيروي تصور يا نمايش ما نامتناسب و براي نيروي خيال ما قهرآميز باشد ، با وجود اين چونان هر چه والاتر داوري مي شود». كانت مي گويد از اينجا مي توان فوراً نتيجه گرفت كه تعبير ما درست نخواهد بود اگر  ما يك شيء را در طبيعت والا بناميم ، هر چند مي توانيم بسياري چيزها را در آن زيبا بخوانيم . تنها چيزي كه مي توانيم بگوئيم اين است كه شيء و يا موضوع براي تصوير يا نمايش يك والائي كه در روح يا ذهن ما يافت مي شود ، بكار مي آيد . زيرا « والاي واقعي در هيچ صورت يا شكل محسوسي نمي تواند گنجانده شود ، بلكه فقط مربوط به ايده هاي عقل است ، كه هر چند هيچگونه تصوير يا نمايش متناسب با آنها ممكن نيست ، درست بوسيله ي همين نامتناسبي كه مي توان آنرا بنحوي محسوس تصوير كرد ، برانگيخته و در روح فراخوانده مي شوند ». كانت در توضيح اين نكته مي گويد مثلاً ما نمي توانيم اقيانوس پهناور توفان زده را والا بناميم . زيرا منظره ي آن زشت و وحشت انگيز است و ذهن بايستي قبلاً خود را با بسياري ايده ها يا معاني آكنده كند تا بتواند در برابر چنان منظره ئي داراي احساسي بشود كه والا باشد : يعني روح حسيت را رها كند و برانگيخته شود كه خود را با ايده هائي كه هدفمندي برتري را در بر دارد مشغول سازد.

كانت در اين همبستگي به فرق ميان زيبائي طبيعت و والا اشاره مي كند و مي گويد كه زيبائي مستقل طبيعت تكنيكي را براي ما كشف مي كند كه آنرا چونان نظامي هماهنگ با قانونها نشان مي دهد كه اصل آنرا ما به هيچ روي  نمي توانيم در تمامي نيروي فهم خودمان بيابيم . اين همان اصل هدفمندي است از لحاظ كاربرد نيروي داوري ما در باره ي پديده هاي طبيعت كه حكم مي كند ما نبايد در باره ي آنها صرفاً چونان متعلق به طبيعت در مكانيسم بي هدف آن ، بلكه همچنين بايد چونان متعلق به هنر داوري كنيم . بدينسان اين اصل در واقع نه شناخت ما را در باره ي اشياء طبيعت ، بلكه مفهوم ما را از طبيعت گسترده مي كند ، يعني نه چونان مكانيسم بلكه چونان هنر . اما آنچه كه ما در طبيعت آنرا والا مي ناميم به هيچ روي چيزي نيست كه به اصول عيني ويژه و صورتهاي طبيعت هماهنگ با آنها رهنمون شود ، بلكه طبيعت بيشتر در آشفتگي يا در وحشي ترين و نابهنجارترين بي نظمي و ويرانگري آن ، هنگاميكه فقط عظمت و قدرت را به ما نشان مي دهد ، به بيشترين اندازه ، معنا يا ايده ي والا را در ما برمي انگيزد . اينجاست كه كانت نتيجه مي گيرد كه « براي زيبا در طبيعت ما بايد بنياد يا علتي را در بيرون از خودمان جستجو كنيم ، اما براي والا بايد صرفاً در خودمان و در رويكرد انديشه ئي كه والائي را در تصور ( طبيعت ) وارد مي كند جستجو كنيم.» (همه در همانجا ، پاره ي 23).

در اينجا بايد به تقسيم بندي كانت از والا نيز اشاره كنيم . تا آنجا كه مربوط به تقسيم بندي لحظه هاي داوري كردن زيباشناسانه ی ( استتيك ) اشياء در پيوند با احساس والاست ، بايد همان كاري را انجام دهيم كه در تحليل داوريهاي ذوق روي داده است . زيرا خوشايندي ناشي از والا نيز درست مانند آنچه نزد زيبا يافت مي شود و از لحاظ حكم نيروي داوري باز انديشنده ي استتيك بايد از لحاظ كميت داراي اعتبار كلي و همگاني ، از لحاظ كيفيت برهنه از علاقه ، از لحاظ پيوند يا رابطه هدفمندي ذهني و از لحاظ جهت يا نحوه چونان ضروري نشان داده شود . اما در اين ميان تحليل والا نيازمند به يك تقسيم بندي است كه تحليل زيبا نيازمند آن نيست . بدينسان كانت والا را به دو گونه تقسيم مي كند: والاي رياضي و والاي پويا ( dynamisch – Erhabene- des mathematisch) ( همانجا ، پاره ي 24 ). والاي رياضي آن است كه مطلقاً و بيرون از هر گونه سنجش عظيم يا بزرگ است. به تعيير كانت « والا آن است كه در سنجش با آن هر چيز ديگري كوچك است ». بدينسان در طبيعت هيچ چيزي را نمي توان يافت كه هر اندازه هم كه ما آنرا بزرگ بدانيم، نتواند در رابطه ي ديگري تا حد بي پايان كوچك بي ارزش شود و برعكس . از اينجاست كه كانت والاي رياضي را در آغاز اينگونه توصيف مي كند . « ما والا را آن چيزي مي ناميم كه مطلقاً بزرگ است » . و در پايان در تعريف آن ميگويد « والا آن است ، كه حتي براي آنكه بتوان به آن انديشيد ، يك توانائي ذهن را نشان ميدهد كه از هر معيار حس فراتر مي رود » . ( همانجا پاره ي 25 ) . به اين اعتبار والاي رياضي احساس عدم لذتي به ما ميدهد كه در عين حال لذت است ، لذتي كه از يافتن عدم تناسب هر گونه معيار حسي ما با ايده هاي عقل به ما دست مي دهد.

اما هنگاميكه ما والاي پويا را در طبيعت داوري مي كنيم ، بايد آنرا چونان هراس آميز يا ترس انگيز تصور كنيم . البته اين بدان معنا نيست كه هر چيز ترس انگيزي در داوري زيباشناسانه ي ما بايد والا ناميده شود . « در داوري زيباشناسانه ، طبيعت چونان قدرت ، كه بر ما هيچگونه زوري ندارد ، والاي پوياست .» كانت ميگويد كه مناظر هراس انگيز طبيعت مانند صخره هاي عظيم ، ابرهاي انبوه شده ي تندرزا و آكنده از آذرخشها و آوازها و نيز آتشفشانهاي ويرانگر و توفانهائي كه ويرانی ها در پي مي نهند ، اقيانوسهاي بيكران توفانزده و آبشارها و رود هاي نيرومند و مانند اينها همه و همه كوچكي و ناچيزي نيروي پايداري و ايستادگي ما را در مقايسه با نيروي خود آشكار مي سازند . اما منظره ي آنها جذاب تر است هر چه ترس انگيزتر باشد ، به شرط آنكه ما در ايمني باشيم ، از سوي ديگر ما آنها را والا مي ناميم ، زيرا نيروهاي روح را برتر از اندازه ي متوسط آنها برمي انگيزند و بالا مي كشند و سبب ميشوند كه ما نيروي مقاومت را از گونه ئي كاملاً ديگر در خودمان كشف كنيم ، نيروئي كه به ما جرئت و يارا مي دهد تا بتوانيم خود را با زور و قدرت مطلق طبيعت بسنجيم . زيرا درست است كه توانائي سنجش زيباشناسانه ي ما در برابر عظمت طبيعت ناچيز است ، اما در عين حال به گفته ي كانت ما در توانائي عقل خودمان يك «‌معيار ديگر غير حسي مي يابيم ، كه آن بي پاياني ( طبيعت ) را چونان وحدت در درون خود دارد ، كه در برابر آن همه چيز در طبيعت كوچك است ، و بدينسان در روح خودمان يك برتري بر خود طبيعت در اندازه ناپذيري آن مي يابيم . پس حتي مقاومت ناپذيري قدرت آن نيز به ما ، چونان موجودات طبيعي ، براستي ناتواني جسماني ما را مي شناساند ، اما در عين حال يك توانائي را در ما كشف مي كند كه خود را چونان مستقل از آن داوري كنيم ، و يك برتري يا تفوق بر طبيعت است كه خود نگهداري از گونه ئي كاملاً ديگر بر پايه ي آن بر پا شده است ، از گونه ئي غير از آنچه كه بوسيله ي طبيعت بيرون از ما مي تواند مورد حمله قرار گيرد و به خطر افكنده شود . بدينوسيله انسانيت در شخص ما تحقير ناشده بر جاي مي ماند ، هر چند فرد انسان بايد در برابر آن زور سر فرود آورد . بدينگونه طبيعت در داوري زيباشناسانه ي ما ، نه تا آنجا كه ترس انگيز است چونان والا داوري مي شود ، بلكه بدان علت كه نيروي ما را (كه طبيعت نيست ) فرا مي خواند ، براي اينكه آنچه را ما نگران آنيم ( مانند دارائي ، تندرستي و زندگي) ناچيز تلقي كنيم و بنابراين قدرت آنرا ( كه بواقع از لحاظ آن چيزها مطيع آنيم ) با وجود اين نه چنان زوري تلقي كنيم كه مي بايستي در برابر آن سر فرود آوريم ، آنگاه كه برترين اصول بنيادي ما و تأکید يا ترك آنها مطرح است.» از اينجاست كه كانت نتيجه مي گيرد كه والائي در هيچ چيزي از طبيعت يافت نمي شود ، بلكه در روح يا ذهن ما جاي دارد ، تا آنجا كه ما بر طبيعت در درون خودمان ( از لحاظ آنكه بر ما تأثیر مي كند ) و همچنين بر طبيعت در بيرون از خودمان مي توانيم احساس برتري كنيم . آنچه كه اين احساس را در ما بر مي انگيزد ، يعني قدرت طبيعت كه نيروهاي ما را فرا مي خواند ، آنگاه والا ناميده مي شود . سرانجام كانت دو تعريف از اينگونه والا مي دهد . «والا آن است كه از راه مقاومت خود در برابر علاقه ي حس بي ميانجي خوشايند است.» و در مقايسه ي آن با زيبا مي گويد « زيبا ما را آماده مي كند كه چيزي را ، حتي طبيعت را ، بدون علاقه دوست بداريم ، اما والا ما را آماده مي كند كه چيزي را ، حتي بر ضد علاقه ي ( حسي ) خودمان پر ارج نهيم . » و سرانجام تعريفي از والا ميدهد كه مي گويد « آن شي ئي يا موضوعي ( از طبيعت ) است كه تصور آن روح يا ذهن را بر مي انگيزد كه دست نيافتني بودن طبيعت را چونان تصوير يا نمايش ايده ها بيانديشد . » ( همانجا پاره هاي 28 و 29 ) . بدينسان والا با احساس اخلاقي پيوند مي يابد .

هنر - اكنون نگاهي كوتاه به نظريه ي كانت در باره ي هنر . چنانكه مي دانيم مفهوم آزادي در سراسر انديشه ي انتقادي كانت در پهنه ي عقل عملي و فلسفه ي اخلاق او موج مي زند . وي به ياري و با به كارگيري اين مفهوم توانسته بود بسياري از مسائل را از ديدگاه خود پژوهش كند و پاسخ دهد . در پهنه ي فلسفه ي هنر نيز به همين سان عمل مي كند . انسان به اعتبار عقل عملي خود آزاد است ، بنابراين آفريننده ي هنر است . هنر از طبيعت به همانسان جداست كه ساختن از كردار يا كنش بطور كلي جداست . محصول ساختن ( Facere)  يا نتيجه ي آنرا ما ساخته يا اثر (opus)  مي ناميم ، همانگونه كه محصول كنش ، نتيجه (effectus)  خوانده مي شود . كانت پس از اين فرق گذاري در تعريف مفهوم عام هنر مي گويد « بحق ما بايد فقط پديدآوري ( يا ايجاد ) از روي آزادي را ، يعني بوسيله ي يك خواست گزيننده كه عقل در بنياد اعمال آن قرار دارد ، هنر بناميم ». بدينسان هنر يك ويژگي انساني است . زيرا به گفته ي كانت در ادامه ي تعريف كلي هنر « هر چند ما دوست داريم كه فرآورده ي زنبوران عسل ( لانه هاي منظم ساخته شده ي مومي ) را يك اثر هنري بناميم ، اما اين فقط بعلت تشابه آن با دومي است . بمحض اينكه به ياد آوريم كه آنها كارشان را بر پايه ي تفكر عقلي بنا نمي كنند ، در آن دم مي گوئيم كه آن يك محصول طبيعت ( غريزه ) آنهاست و چونان هنر فقط به خداي آفريننده ي آنها نسبت داده مي شود .» از سوي ديگر هنگاميكه ما در جريان جستجو در يك گلابه يا باتلاق به يك تكه ي چوب تراشيده و شكل گرفته بر مي خوريم ، مي گوئيم آن كار طبيعت نيست ، بلكه كار هنر است . علت پديده آورنده ي آن هدفي را در نظر داشته است كه آن تكه ي چوب ، شكل خود را مديون آن است . در اينجا كانت به اين نكته اشاره مي كند كه هنر چونان مهارت انساني با دانش نيز فرق دارد ، همانگونه كه توانستن متمايز است و توانائي عملي از توانائي نظري . هنر با كار دستي نيز فرق دارد . ما هنر را « آزاد»  و دومي را مي توانيم « هنر مزدي» بناميم ، زيرا اولي را مي توان يك بازي هدفمندانه ناميد ، يعني اشتغالي كه در خود دلپسند است ، اما دومي چونان اشتغالي است كه گوئي اجباراً چونان كار تحميل شده است و هدفش بيرون از خودش است ، يعني به انگيزه ي مزد انجام گرفته است . ( همانجا ، پاره ي 43 ).

اما هنر زيبا چيست ؟ كانت پيش از هر چيز بر اين نكته تأکید مي كند « كه نه يك دانش مربوط به زيبا يافت مي شود ، بلكه فقط نقد از آن وجود دارد ، نه دانش زيبا ، بلكه تنها هنر زيبا وجود دارد » . زيرا اگر بنا بود كه داوري در باره ي زيبائي متعلق به دانش باشد ، ديگر داوري ذوق نمي بود . در باره ي دومي نيز بايد گفت كه يك دانش كه چونان دانش زيبا باشد ، يك ناموجود و ياوه است . بر اين پايه كانت مي گويد كه اگر هنري مناسب براي شناخت يك شي ئي ممكن باشد و اعمال لازم براي ساختن آنرا انجام دهد آنگاه «‌هنر مكانيكي » است . اما اگر قصد بيواسطه از هنر ، احساس لذت باشد آنگاه « هنر زيباشناسانه يا استتيك » ناميده مي شود . و اين نيز يا هنر دلپسند يا هنر زيباست : هنر دلپسند است اگر هدف آن اين باشد كه لذت همراه تصورات ناشي از موضوع آن چونان ادراكهاي حسي محض باشد ، و هنر زيباست هنگاميكه آن تصورات چونان گونه هائي از شناخت تلقي شوند . هنر زيبا همچنين داراي امتياز ديگري است : هنر زيبا گونه ئي تصور است ، كه براي خودش هدفمند است ، و هر چند بي هدف است ، با وجود اين پرورش نيروهاي روح را به منظور انتقالدهي ( يا ارتباط ) اجتماعي پيش ميراند. » (همانجا ، پاره ي 45 )‌. از سوي ديگر نقش و اهميت طبيعت در نظريه ي هنر كانت تأکید مي شود. وي زیر تأثیر انديشه هاي ژان ژاك روسو پيوند ميان هنر و طبيعت را مشخص نمی کند. البته هنر غير از طبيعت است، هر چند كانت به گونه ئي پيوند ديالكتيكي ميان هنر و طبيعت اشاره مي كند. در يك فرآورده ي هنر زيبا ما بايد آگاه باشيم كه هنر است و نه طبيعت. زيرا هنر محصول آزادي است. به تعبير كانت« بر پايه ي اين احساس آزادي در بازي توانائي هاي شناخت ما ، كه در عين حال بايد هدفمند باشد ، آن لذتي قرار دارد كه به تنهائي به نحوي همگاني انتقالپذير است ، بي آنكه بر پايه ي مفاهيم قرار گيرد . طبيعت زيبا بود ، اگر در عين حال چونان هنر نگريسته مي شد ، و هنر فقط هنگامي مي تواند زيبا ناميده شود كه ما آگاه باشيم كه هنر است و با وجود اين در عين حال چونان طبيعت به نظر ما آيد». زيرا ما چه با زيبائي طبيعي چه با زيبائي هنري سر و كار داشته باشيم ، بطور كلي مي توانيم بگوئيم كه : زيبا آن چيزي است كه در داوري كردن محض در باره ي آن خوشايند است ( نه در ادراك حسي آن و نه به وسيله ي يك مفهوم ) . هنر هميشه يك قصد معين دارد كه چيزي را پديد آورد. اما اگر اين چيز ادراك حسي محض ، يعني چيزي صرفاً ذهني مي بود كه بايستي با لذت همراه باشد ، آنگاه محصول هنري در داوري در باره ي آن فقط با ميانجي ادراك حسي خوشايند مي بود . و نيز چنانچه هدف يا قصد تنها متوجه توليد يا پديد آوردن يك شيء معين مي بود ، اگر اين قصد از راه هنر حاصل مي شد ، آنگاه شيء فقط به وسيله يمفاهيم خوشايند مي بود . اما در هر دو صورت ديگر هنر در محض عمل داوري خوش نمي آمد ، يعني نه چونان زيبا ، بلكه چونان هنر مكانيكي مي بود . در اينجا است كه كانت نكته ي مهمي در نظريه ي هنر خود را توضيح مي دهد و مي گويد« پس هدفمندي در فرآورده هاي هنر زيبا، هر چند در واقع داراي قصد است ، با وجود اين بايد بدون قصد به نظر آيد، يعني هنر زيبا بايد چونان طبيعت در نظر آيد، هر چند انسان در واقع از آن چون هنر آگاه است ». اما يك فرآورده ي هنر تنها بدان وسيله چونان طبيعت پديدار مي شود ، كه هر چند در واقع همه ي نكته سنجي در هماهنگي آن با قواعد لازم براي ساختن آن فرآورده رعايت شود ، با وجود اين بايد اين كار بدون وسواس انجام شود ، يعني بي آنكه ردپائي نشان دهد كه آن قواعد در برابر چشمان هنرمند قرار داشته اند و نيروهاي روحي يا ذهني او را به بند كشيده اند . » ( همانجا پاره ي 45 ).

در اين همبستگي كانت مفهوم نبوغ و پيوند آنرا با هنر به ميان مي آورد و در تعريفي كه از آن مي دهد مي گويد: « نبوغ (Genie) آن موهبت ( دهش طبيعت ) است كه قواعدي به هنر مي دهد . از آنجا كه موهبت ، چونان توانائي فطري هنرمند ، خودش به طبيعت تعلق دارد، بدينسان مي توان اينگونه تعبير كرد كه: نبوغ استعداد ذهني فطري است كه به وسيله ي آن طبيعت قواعد را به هنر مي دهد » . از اينجا پيداست كه نظريه ي هنر كانت هر چند نكات مثبتي را در بر دارد ، تا مرز گرايش عقل گريزانه ( ايراسيوناليستي ) پيش ميرود و در اينجا مانند جاهاي ديگر در تفكر فلسفي خود ، ميان تفكر متافيزيكي و تفكر ديالكتيكي در نوسان است. هنگاميكه داوري در باره ي زيبائي بيرون از مرزهاي پهنه ي مفاهيم قرار داده و قانونمنديهاي هنر زائيده ي نبوغ تلقي مي شود ، گرايشي متافيزيكي و غيرعقلاني آشكار مي گردد. كانت استدلال خود را در باره ي پيوند ميان هنر و نبوغ ، بهتر بگوئيم قانونمنديهاي هنر ( كه وي آنها را قواعد مي نامد ) چنين ادامه مي دهد: « زيرا هر هنري قواعدي را از پيش فرض مي كند كه به وسيله ي بنيادگذاري آنها ، يك فرآورده ، اگر بنا باشد هنري ناميده شود ، نخست ممكن تصور ميشود . اما مفهوم هنر زيبا اجازه نمي دهد كه داوري در باره ي زيبائي محصول آن ، از يك گونه قاعده مشتق شود ، كه يك مفهوم را چونان علت تعيين كننده دارد ، و بنابراين مفهومي را از گونه ئي كه محصول هماهنگ با آن ممكن مي شود در بنياد قرار مي دهد. پس هنر زيبا نمي تواند خودش قواعدي را برانديشد كه فرآورده ي خود را بايد طبق آنها پديد آورد. همچنين از آنجا كه يك فرآورده بدون قاعده ئي قبلي هرگز نمي تواند هنر ناميده شود، پس طبيعت بايد در ذهن(و بوسيله ي همنوائي توانائيهاي آن) قواعد را به هنر بدهد، يعني هنر زيبا فقط چونان فرآورده ي نبوغ امكان پذير است»‌. بر پايه ي اين استدلال ، كانت نتيجه مي گيرد كه نبوغ را نمي توان يك مهارت بشمار آورد كه بتوان آنرا طبق قواعدي آموخت و بنابراين ابتكار يا اصالت را نخستين خصلت نبوغ ميشمارد . خصلت دوم نبوغ آن است كه فرآورده هاي آن بايد الگو و نمونه ئي باشند نه نتيجه ي تقليد. سوم اينكه نبوغ نمي تواند توصيف كند يا به نحوي علمي نشان دهد كه چگونه محصولهاي خود را پديد مي آورد ، بلكه درست مانند طبيعت قواعدي به دست مي دهد. بنابراين آفريننده ي يك اثر هنري كه آنرا مديون نبوغ خويش است، خودش نمي داند كه چگونه به انديشه هاي خود دست يافته است و حتي در توانائيش نيست كه به دلخواه يا طبق نقشه،  آن ايده ها را تعبيه كند و آنها را در چنان دستورالعملهائي به ديگران بدهد تا ايشان نيز به ياري آنها بتواند فرآورده هائي همانند آن پديد آورند . چهارمين خصلت نبوغ اين است كه طبيعت به وسيله ي نبوغ ، نه به دانش بلكه به هنر، قواعدي را دستور مي دهد ، آن هم فقط تا آنجا كه اين هنر، هنري زيبا باشد.( همانجا ، پاره ي 46 ). كانت پيوند ميان نبوغ و ذوق را اينگونه بيان مي كند كه ذوق براي داوري كردن در باره ي چيزهاي زيبا و نبوغ براي هنر زيبا ، يعني ايجاد يا پديد آوردن چنان چيزهائي لازم است . فرق ميان زيبائي طبيعت و زيبائي هنر نيز در اين است كه «‌يك زيبائي طبيعت يك چيز زيباست؛ زيبائي هنر يك تصوير(نمايش) زيبا از يك چيز است». زيرا براي اينكه ما بتوانيم در باره ي يك زيبائي طبيعت از حيث خودش داوري كنيم ، نياز نداريم كه قبلاً مفهومي داشته باشيم كه آن چيز چه بايد باشد، يعني لازم نيست كه به تعبير كانت « هدفمندي مادي » يا هدف را بشناسيم ، بلكه صورت محض بدون شناخت هدف بخودي خود در داوري خوشايند است ، اما اگر شيء بايد چونان يك فرآورده ي هنر معرفي و از اين حيث زيبا اعلام شود ، پس چون هنر هميشه يك هدف را از پيش در علت آن ( و در عليت آن ) فرض مي كند ، بايستي نخست مفهومي از آنچه كه آن چيز بايد باشد، در بنياد قرار داده شود، و نيز چون توافق و هماهنگي تنوع در يك چيز با تعين دروني آن ، يعني هدف آن ، كمال آن چيز را تشكيل مي دهد ، نتيجه اين است كه در داوري يك زيبائي هنري در عين كمال آن نيز بايد بشمار آورده شود. اما در داوري كردن در باره ی زيبائي طبيعت(چونان اينگونه زيبائي)، چنين مسئله ئي مطرح نيست. البته درست است كه ما در داوري در باره ي چیزهاي طبيعت ، بويژه چيزهائي كه جا ندارند مانند انسان يا اسب ، همچنين هدفمندي عيني آنها را در نظر مي گيريم براي اينكه در باره ي زيبائي آنها داوري كنيم، اما آنگاه داوري ديگر يك داوري زيباشناسانه ي ناب، يعني يك داوري محض ذوق نخواهد بود. در اينجا طبيعت ديگر آنگونه كه چونان هنر آشكار مي شود مورد داوري قرار نمي گيرد، بلكه آنگونه كه به واقع هنر است، هر چند يك هنر ابر انساني، يعني آفريده ي خداست. و داوري هدفشناسانه چونان بنياد و شرط داوري زيباشناسانه بشمار ميرود كه بايد آنرا در نظر گيرد. در چنين موردي نيز مانند هنگاميكه مثلاً مي گوئيم: اين يك زن زيباست، در واقع مقصود ما چيز ديگري نيست جز اينكه: طبيعت در شكل يا ديسه ي اين زن هدفها را در ساختمان زنانه، زيبا تصوير كرده است. زيرا ما بايد از صورت محض فراتر برويم و به يك مفهوم برسيم تا اينكه شيء به اين نحو به وسيله ي يك داوري زيباشناسانه ي مشروط منطقي بتواند انديشيده شود: كانت از اينجا به اين نتيجه مي رسد كه: هنر برتري خود را درست در اين نشان مي دهد كه چيزهائي را كه در طبيعت زشت يا ناخوشايند اند ، زيبا توصيف مي كند. بيماريها ، ويرانگريهاي جنگ و مانند اينها ، حتي چونان فاجعه ها ، مي توانند بسيار زيبا توصيف و حتي در نقاشيها نمايش داده شوند. تنها يك گونه زشتي نمي تواند هماهنگ طبيعت تصوير شود، بي آنكه در عين حال هر گونه خوشايندي زيباشناسانه را و در نتيجه زيبائي هنر را نابود سازد، و آن گونه زشتي است كه نفرت يا هراس (غثيان) برانگيزد. (همانجا ، پاره ي 48)‌. در اينجا شايسته است كه به نظريه ي كانت در باره ي توانائيهاي ذهن كه نبوغ را تشكيل مي دهند اشاره كنيم: نخست روح است؛ به اين معنا كه ميگوئيم فلان چيز بيروح است. روح به معناي زيباشناسانه اصل زنده كننده ي ذهن است، يا به تعبير ديگر توانائي نمايش ايده هاي زيباشناسانه است . مقصود كانت از « ايده ي استتيك » آنگونه تصور نيروي خيال است كه انگيزه ي انديشه هاي بسيار مي شود ، بي آنكه يك انديشه ي معين ، يعني يك مفهوم بتواند متناسب با آن باشد و در نتيجه هيچ زباني نمي تواند كاملاً به آن دست يابد و آنرا فهميدني سازد. بنابراين به آساني مي توان ديد كه يك تصور آنچناني در واقع پاره ي مقابل يك ايده ي عقل است، كه معكوساً مفهومي است كه هيچ بينش حسي(يا تصوير نيروي خيال) نمي تواند با آن متناسب باشد. كانت بر اهميت نيروي خيال تأکید مي كنند و مي گويد: « نيروي خيال (چونان توانائي شناخت زاينده) به ويژه در آفرينش طبيعت ديگري از ماده ئي كه طبيعت واقعي به آن ميدهد، بسيار نيرومند است.».(همانجا ، پاره ي 50). سرانجام كانت هنرهاي زيبا را به سه دسته تقسيم مي كند : هنرِ سخنگو ، هنرِ سازنده و هنرِ بازي ادراكهاي حسي ، چونان تأثرات حسي بيروني، هنر سخنگو شامل سخنوري و شعر است . هنر سازنده نيز هنر تجسمي (پلاستيك) و نقاشي را در بر مي گيرد. هنر بازي ادراكهاي حسي نيز شامل موسيقي و هنر رنگ مي شود. ( همانجا ، پاره ي 51 ).

 

 

 

نقل از : دفتر اول شورای هنرمندان و نویسندگان ، تهران - پائیز 1359

 

***

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 0:21  توسط آستروفسکی  | 

انقلاب و ضد انقلاب

 

 

معرفی کتاب:

 

 

انقلاب و ضد انقلاب

 

            نویسندگان:میشل سه یرس  و  آلبرت کان

          ترجمه : م. بابک

 

 

 

          با مقدمه ی از احسان طبری

 

( گذشته ها از آینده حکایت میکنند. )

 

 

 

کتابی که اکنون در دست دارید بخش نخستین از تألیف بسیار گرانبهای دو نفر مؤلف و محقق آمریکائی سه یرس و کان است که مدت کوتاهی پس از انتشار خود در جهان شهرت یافته. این کتاب از روی ترجمه ی فرانسه ترجمه شده و در روزنامه ی "مردم" درج گردیده است و اینک به شکل مدونی تقدیم خوانندگان می شود.

عبرت گرفتن  از حوادث تاریخی شیوه ی خردمندانه ایست. درست به همین منظور است که نویسندگان محقق این کتاب از روی منابع و مدارک بسیاری، تاریخ یک توطئه ی شوم و دامنه دار را به رشته ی تحریر کشیدند. این کتاب در کشوری نوشته شد که اکنون مرکز واقعی تجدید یک توطئه ی تازه بر ضد امنیت جهان، بر ضد حکومت شوراهاست.

کتاب حاضر به توطئه گران جدید متذکر می شود که سرانجامِ توطئه گران قدیم خجسته نبوده و آنها هم به ثمربخشی دسایس خود امیدوار نباشند.

داستان واقعی و حیرت انگیزی که در این کتاب نقل شده مملو از نکات جالب و تنبه آور است.

ماهیت عبارت پردازی هائی راجع به دمکراسی ، واقعیت «میهن پرستان» دروغینی که به ضد توده ی ملت بر می خیزند، جوهر سیاست های امپریالیستی که در جلد مطلائی از دعوی بیطرفی پنهان است ، دامنه ی وقاحت و قساوت طبقه ی حاکمه در ایام سقوط ، تحقیر آنها نسبت به قدرت توده ها، غرور شگرف و ادبارآور آنها ، خودفریبی و مردم فریبی آنها، دسیسه های شوم و خطرناک آنها، همه و همه در خلال حوادث این داستان عبرت انگیز به نحو بارزی تشریح شده است.

این کتاب نشان می دهد چگونه طبقات حاکمه وقتی ملت را بر سرنوشت خود حاکم می بینند هرگونه تظاهر میهن پرستی را کنار می گذارند و چنگ در دامن بیگانه میزنند و او را به مداخله جوئی در خاک وطن خود تشویق می کنند، از او جیره می ستانند. و به او وعده میدهند و حاضرند با تسخیر کامل میهن خود با معامله بر روی آزادی هموطنان خویش منافع شخصی خود را از انهدام نجات دهند. و چگونه دولت های سرمایه داری برای مختنق کردن نهضت های خلق بی پروا در کار کشوری مداخله میکنند و به آنجا بی اعلان جنگ سپاه می فرستند و سرزمینش را پهنه ی تاخت و تاز خودسرانه ی لشگریان خود قرار می دهند و نام این مداخله جوئی را جهاد به سود دمکراسی و تمدن و امثال آن می گذارند.

این کتاب نشان می دهد که در نظر امپریالیسم لفظ میهن پرست به چه کسانی اطلاق میشود. آن کسانی که به فرمان استعمار در برابر توده ی ملت خود می ایستند و تازیانه ی قساوت خود را بر فرق هموطنان خویش فرود می آورند. نشان میدهد که چگونه از لندن و واشنگتن برای این قبیل میهن پرستان، میلیاردرها جام خود را می نوشند و بلافاصله پس از یادآوری از منابع ثروت روسیه ، از منافع خود در این منابع یادآوری می کنند.

نشان میدهد که این میهن پرستان دروغی با همه ی لاف و گزاف خود چگونه به وسیله ی ملت جارو میشوند. نشان می دهد چگونه علیرغم ساز و برگ ، پول ، کمک نظامی انگلیس و امریکا و فرانسه و ژاپن این میهن پرستان دروغی از کارگران و دهقانان نیمه برهنه و نیمه گرسنه، سیلی می خورند و به آنسوی مرز رانده میشوند.

این کتاب نشان میدهد که حربه ی سرمایه داران در مقابل پیشرفت سوسیالیسم دشنام گفتن و دروغ ساختن است. شما در اینجا میخوانید که با چه الفاظ رکیک و وحشیانه ای از کارگران و دهقانان انقلابی روسیه در جراید سرمایه داری یاد شده. میخوانید که چگونه در فرهنگ جیبی ژاپنی لفظ «بلشویک» حیوان وحشی معنی شده، میخوانید که چگونه نیویورک تایمز دمبدم خبر میدهد که ارتش دنیکین و کلچاک نزدیک است که بلشویزم را سرنگون کنند و روز دیگر از فرار رسوای آنها خبر میدهد.

این کتاب از قساوت رعشه آور دشمنان انقلاب برای شما حکایت میکند.

شما در اینجا بارون ورانگل را می بینید که از تیرباران اسیران لذت میبرد. شما در اینجا سیمای مهیب یک دیوانه ی موسوم به اونگرن را مشاهده می کنید که استپ های روسیه را با شعله ی نعش هائی که می سوختند روشن می ساخت و خود را چنگیزخانی می پنداشت که می باید « یهودی ها و بلشویک ها» ، «کمونیزم و دمکراسی منحط» را از میان برده و برای خود معبری از میان چوبه های دار به سوی اروپا بگشاید.

این کتاب برای شما نشان می دهد که چگونه رئیس جمهور امریکا ویلسن را به مناسبت روش ملایمش در مفابل دولت شوروی کشتند و چونه علیرغم تمایل حکومت های سرمایه داری ، بر اثر اراده ی ملل جهان، حکومت شوروی صیانت شد و چگونه چرچیل یکی از صحنه آرایان این توطئه های فجیع خود به گناهان خویش اعتراف می کند.

این کتاب از ماهیت «وام ها»ی سرمایه داران به هیئت های حاکمه ی ارتجاعی نیز برای شما حکایت می کند و نشان می دهد که این وام ها برای چه بوده و به چه مصرف میرسد. باری میتوان داستان کاملی از وقایع امروزی جهان و حتی کشور ما ایران را در اوراق این کتاب مطالعه کرد و از دریافت سرانجامِ آن وقایع به سرانجام وقایع جاری زمان پی برد. روایت این کتاب گیرنده، شگرف، عبرت انگیز و فوق العاده مؤثر و متکی به اسناد و مدارک غیر قابل انکاری است. به همین جهت است که مطالعه ی دقیق این کتاب سودمند را که با سلاست و روانی کاملی ترجمه شده به همه ی خواستاران و دوستداران حقیقت به نوبه ی خود توصیه می کنیم و امیدواریم که جزوات بعدی کتاب نیز ترجمه شده و در دسترس هموطنان قرار گیرد.

 

  

 

***

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 0:18  توسط آستروفسکی  | 

تاریخ از نظر فلسفه ی مادی

 

 

            نوشته ی : گ. و. پلخانف

 

تاریخ از نظر فلسفه ی مادی

ترجمه ی رفیق دکتر نورالدین کیانوری

(دبیر کل سابق حزب توده ایران)

 

 

            آغاز سخن

نویسنده ی این جزوه ی انتقادی «گ. و. پلخانف» یکی از فلاسفه و جامعه شناسان مشهور روسی است.

پلخانف در سال 1856 متولد شده و در سال 1918 فوت نمود. پلخانف اولین کسی است که در روسیه به نشر و تبلیغ عقاید مارکسیستی و دفاع از آنها اقدام نمود. در تألیفات اصلی و مهمی مانند «سوسیالیسم و مبارزه ی سیاسی» یا «اختلاف نظرهای ما» یا « در باره ی تحول مفهوم مونیستی [1] تاریخ» همه جا پلخانف به طرز درخشانی نظریات غلط«نارودنیک»های روس را مورد انتقاد قرار داده است.

این آقایان نارودنیک ها تصور می کردند که کاپیتالیسم در روسیه یک نمود اتفاقی است و ماهیت روسیه با کاپیتالیسم تطبیق نمی کند و از این رو پرولتاریا در روسیه رشد و نمو نخواهد کرد. این آقایان در خواب خویش تصور می کردند که سوسیالیسم را بدون پرولتاریا به دست خواهند آورد زیرا آنها خیال می کردند که طبقه ی دهقان تحت رهبری روشنفکران تنها نیروی انقلابی مؤثر را به وجود می آورد و محیط کوچک دهِ روسی به عنوان پایه و اساس سوسیالیسم بکار خواهد رفت.

اگرچه پلخانف این نظریات نارودنیک ها را بوسیله ی استدلالات مکتب مارکسیستی درهم شکست ولی معذالک خود او نتوانست به این مطلب پی ببرد که برای درهم شکستن سرمایه داری و مبارزه در شرایط تازه ی دوره ی امپریالیسم و به انجام رساندن انقلاب پرولتاریائی لازم بود یک حزب سیاسی نوینی که با شرایط موجود وفق دهد به وجود آید. پلخانف مقابل مسائل دوره ی جدید مبارزه ی اجتماعی قدرت کافی نشان نداد و پس از سال 1905 یعنی پس از آنکه حزب کارگری سوسیال دموکرات روسیه به دو دسته ی بلشویک و منشویک تقسیم شد، پلخانف متوجه ی منشویکها شد و در گل و لای منشویسم و سازشکاری فرو رفت و نظریاتی مانند نظریات بین الملل دوم را که مختص به منشویکها بود تبلیغ نمود.

ولی با این همه ارزش کارهای قبلی پلخانف بهیچوجه از بین نمی رود . لنین در باره ی پلخانف چنین نوشته است:

«خدمات شخصی پلخانف در گذشته فوق العاده است.»

در دوره ی بیست ساله ی 1883 تا 1903 پلخانف کتب عالی متعددی نوشته است. در حقیقت کتاب هائی مانند « در باره ی مفهوم مونیستی تاریخ» و « تاریخ از نظر فلسفه ی مادی» و «نقش شخصیت در تاریخ» امروز هم اهمیت و ارزش خود را حفظ می نماید.    

 

 

 

تاریخ از نظر فلسفه ی مادی

1

 

(آزمایشی چند در باره ی مفهوم مادی تاریخ تألیف «آنتونیو لابریولا» استاد دانشگاه رم با مقدمه ای از طرف ژرژ سورل – پاریس 1907)

 

قبل از اینکه وارد بحث شوم باید اعتراف کنم که کتاب استاد دانشگاه رم را از پیش با یک قضاوت منفی در دست گرفتم زیرا برخی از تألیفات نویسندگان هموطن استاد نامبرده مانند (آ. لوریا) ما را دچار وحشت کرده بود (مخصوصاً رجوع شود به کتاب تئوری اقتصادی سازمان سیاسی ) ولی پس از مطالعه ی صفحات اول کتاب لابریولا نظرم بکلی تغییر کرد و تصدیق دارم که در قضاوت قبلی خود اشتباه کرده بودم و به من ثابت شد که آنتونیو لابریولا و اشیل لوریا بکلی از دو قماش مختلف مي باشند. پس از مطالعه ی دقیق کتاب لابریولا در خود تمایل شدیدی حس کردم که در اطراف آن با خوانندگان روسی صحبت و بحث کنم،  امیدوارم که این تمایل من در نظر لابریولا بد جلوه ننماید.

کتاب های پر مطلب و پرمغز بسیار نادر هستند. این کتاب آنتونیو لابریولا نخست به زبان ایتالیایی منتشر شد. ترجمه ی فرانسه آن خیلی سنگین بود. بعضی قسمت های آن بهیچوجه با اصل کتاب تطبیق نمی نمود. اگرچه اصل نسخه ی ایتالیایی آن فعلاً در دست نیست ولی با اطمینان می توانم بگویم که مسئولیت ترجمه ی فرانسه کتاب بهیچوجه متوجه ی مؤلف آن نیست ولی با وجود این، طرز تفکر لابریولا در همین ترجمه ی سنگین فرانسه نیز کاملاً مشهود می باشند و ما سعی می کنیم که ماهیت این طرز تفکر را برای خود روشن سازیم.

آقای کاریف karejew را همه می شناسیم که یک کتاب خوان بسیار با حرارتی است و بخوبی می تواند هر کتابی را،که بشکلی از اشکال با موضوع بحث تاریخ از نظر فلسفه ی مادی ارتباط پیدا کند، تغییر صورت دهد بطور مسلم کوشش خواهد کرد که مؤلف ایتالیائی ما را در جرگه ی " ماتریالیست های اقتصادی " وارد نماید ولی البته این عمل غلط است زیرا لابریولا بطور صریح و جدی و تاحدی با استدلال مدافع نظریه ی تجزیه و تحلیل ماتریالیستی تاریخ است و با وجود این هیچوقت خود را یک نفر " ماتریالیست اقتصادی " نمی داند. لابریولا معتقد است که این تعریف درباره ی مؤلفینی مانند روجرس Rogers بیشتر صدق می کند تا درباره ی او و کسانی که با او هم فکر هستند. این نظر لابریولا، اگر چه به نظر اول کاملاً روشن نیست؛ ولی به اعلا درجه محقق و صحیح است.

اگر از یکی از این آقایان ملیون و یا طرفداران نظریه ی ذهنی subjectivist سوال شود که مقصودشان از مکتب مادی اقتصادی چیشت چنین پاسخ خواهد داد که مکتب مادی تاریخ نظریه ی کسانی است که معتقد هستند بین عوام مختلف زندگی اجتماعی بشر، عامل اقتصادی نقش بسیار مهمی را داراست و بر سایر عوامل تسلط دارد.

مفهومی که آقایان ملیون و طرفداران نظریه ی ذهنی از مکتب های مادی اقتصادی دارند همین است. واقعاً هم باید اقرار کرد اشخاصی هم یافت می شوند که برای عامل اقتصادی نقش حاکم و باتسلطی در زندگی اجتماعی بشر قائل هستند. اقایان میخائیلوفسکی بیش از یک بار گوشزد کرده است که لوئی بلان قبل از کارل مارکس در اطراف حاکمیت عامل اقتصادی سخن رانده است. برای ما یک موضوع روشن نیست و آن اینکه چرا این جامعه شناس عالیمقام که طرفدار نظریه ی ذهنی است لوئی بلان را انتخاب کرده است. خوب بود ایشان می دانستند که در موضوع مورد بحث ما خیلی از متفکرین دیگر قبل از لوئی بلان اظهار نظر کرده اند مثلاً گیزو Guizot مینیه Mignet آگوستن، تیری Thierry و توکویل Tocqueville  هم لااقل درباره ی تاریخ قرون وسطی و معاصر معتقد به نقش با تسلط عامل اقتصادی در زندگانی اجتماعی بشر بوده اند.

بدین ترتیب باید قبول کرد که کلیه ی این مورخین هم طرفدار مکتب مادی اقتصادی بوده اند. در تاریخ معاصر هم آقای روجرس در کتاب خود به نام ( تفسیر اقتصادی تاریخ ) کاملاً از مکتب مادی اقتصادی دفاع می نماید و در این کتاب اهمیت زیاد و نقش با تسلط عامل اقتصادی را قبول نموده است. ولی از تطبیق نظریات لوئی بلان و روجرس درباره ی اهمیت عامل اقتصادی بهیچوجه نباید و نمی توان نتیجه گرفت که نظریات سیاسی و اجتماعی آن دو نفر با یکدیگر توافق داشته باشد. مثلاً روجرس از طرفداران اقتصاد بورژوازی بود در صورتی که لوئی بلان از طرفداران مکتب سوسیالیسم تخیلی به شمار می رفت.

اگر از روجرس سئوال می شد که در خصوص سازمان اقتصادی بورژوازی چه نظری دارد مسلماً جواب می داد که این سازمان اقتصادی متکی بر خواص اصلی طبعیت بشر است و از همین جهت هم پیدایش این سازمان هنگامی امکان پذیر شد که موانع و مشکلات پیدایش خواص طبیعی نامبرده از بین برداشته شدند و تاریخ پیدایش سازمان اقتصادی سرمایه داری با تاریخ از بین رفتن موانع منطبق می باشد. ولی لوئی بلان به همان سئوال پاسخ میداد که: سرمایه داری نیز یکی از آن عواملی است که در اثر جهل و اعمال زور بر سر راه ایجاد یک سازمان اقتصادی که واقعاً با طبعیت بشر تطبیق نماید قرار داده شده است.

چنانچه ملاحظه می کنیم بین دو نظریه ی بالا اختلاف قابل ملاحظه ای موجود است. کدام یک از این دو نظر واقعاً به حقیقت نزدیک تر است؟ پوست کنده بگوئیم عقیده ی ما بر این است که این دو مؤلف تقریبآ به یک انداره از حقیقت دور هستند و از همین جهت هم بحث در اطراف سئوال بالا را جائز نمی دانیم زیرا مسائل مهمتری در مقابل خود داریم. از خواننده خواهش می شود خوب دقت نماید که هم روجرس و هم لوئی بلان معتقد هستند که عامل اقتصادی، که در زندگانی اجتماعی بشر نقش حاکم و با تسلطی دارد، خود تابعی از طبیعت بشری و به خصوص شعور و ادراک و معلومات او می باشد. مورخین فرانسوی در دوره ی تجدید سلطنت نیز طرفدار همین بودند. واقعاً چنین نظری، یعنی طرز تفسیر تاریخ به وسیله کسانی که در زندگی اجتماعی بشر برای تمایل اقتصادی نقش حاکم و با تسلطی قائل هستند و از طرف دیگر همین عامل اقتصادی را تابع وجود بشر می دانند، غیر از یک نظریه ی ایدآلیستی چیز دیگری نیست. از این مقدمات نتیجه می گیریم که نظریه ی مادی اقتصادی بهیچوجه با ایدآلیسم مغایرت ندارد و آن را منتفی نمی کند. بهتر است به جای تعریف اخیر که کاملاً صحیح نیست بگوئیم که ممکن است نظریه ی مادی اقتصادی خود یکی از صورت های ساده ی ایدآلیسم تاریخی باشد و تاکنون هم ، چنین بوده است.

این مقدمات برای ما روشن می کند که به چه دلیل اشخاصی مانند آنتونیو لابریولا خود را در جرگه ی ماتریالیست های اقتصادی قرار نمی دهد زیرا لابریولا و کسانی که مانند او فکر می کنند طرفدار مکتب مادی واقعی و کامل هستند و اگر از نظر تاریخی بنگریم نظریه ی این اشخاص یعنی ماتریالیسم تاریخی درست در نقطه ی مقابل و متضاد نظریه ی ایده آلیسم تاریخی قرار گرفته است.

 

 

2

ولی مسلماً آقای کودرین Kudrin خواهد گفته که :" شما هم مطابق عادت عمومی مارکسیست ها دست به سفسطه و مغلطه زده اید و با کلمات بازی می کنید، ماترالیست های اقتصادی به نظر شما به صورت ایده آلیست های تاریخی جلوه می کنند، پس در این صورت نظریات ماتریالیست های خاص و با برهان چگونه است؟ آیا این دسته به تسلط و اولویت عامل اقتصادی در زندگی اجتماعی بشر معتقد نیستند؟ اگر این طور است پس بطور مسلم این ماتریالیست های خالص قبول می کنند که عوامل دیگری به موازات عامل اقتصادی در تاریخ تأثیر می کنند و در نتیجه کاوش و کوشش برای شناختن اینکه کدامیک از این عوامل بر دیگران اولویت و تسلط دارد کاملاً بی فایده و بی نتیجه است. با این ترتیب این نظریه ی ماتریالیست های خالص باعث خوشوقتی است که واقعاً تمایل دارند که در همه جا و درباره ی همه مسائل، عامل اقتصادی را به پیش بکشند." به آقای کودرین این طور جواب می دهیم که ماتریالیست های خالص واقعاً این تمایل را ندارند که در همه جا عامل اقتصادی را به پیش نکشند. "

به نظر شما موضوع اینکه کدامیک از عوامل در زندگی اجتماعی بشر نقش با اهمیت تری بازی میکند مانند یک مسئله ی بدون دلیل و برهان جلوه می کند ولی آقای کودرین جائز نیست که خیلی زود خوشحالی کنید! ماتریالیست های خالص و با استدلال بهیچوجه در نتیجه ی تأثیر افکار آقایان ملیون و طرفداران نظریه ی ذهنی به این فکر نرسیده اند و به کلیه ی اعتراضات آقایان نامبرده به فرضیه ی تسلط و اولویت عامل اقتصادی با یک تبسم پاسخ می دهند و از این گذشته اعتراضات این آقایان خیلی دیر رسیده است زیرا نه حالا بلکه از زمان هگل مسلم و ثابت شده بود که اصولاً این سوال، که کدامیک از عوامل در زندگی اقتصادی دارای تسلط است، کاملاً بی مورد می باشد و حتی ایده آلیسم هگل هم وجود و امکان چنین سوالاتی را منتفی کرده بود چه رسد به ماتریالیسم منطقی کنونی که خیلی بیش از سابق پیدایش چنین سوالاتی را غیر ممکن می نماید. پس از انتشار کتاب «انتقاد بر انتقاد تنقیدی» و مخصوصاً پس از انتشار کتاب " در اطراف انتقاد بر اقتصاد سیاسی " دیگر تنها اشخاصی که معلومات تئوریکی آنها چنین عقب مانده باشد در اطراف اهمیت نسبی عوامل مختلف اجتماعی – تاریخی بحث و تردید می نمایند. می دانیم که این گفته های ما به غیر از آقای کودرین اشخاص دیگری را نیز متعجب خواهد نمود و از این رو سعی می کنیم زودتر مقصود خود را روشن سازم.

عوامل اجتماعی – تاریخی یعنی چه؟ چگونه تصور چنین عواملی به وجود می آید. برای روشن شدن موضوع یک مثال ذکر می کنیم:

در رم قدیم بین طبقات مختلف اجتماعی مبارزاتی وجود داشت و یکی از مبارزات به شکل زیر بود که برادران گراکوس کوشش و فعالیت می کردند جریان دزدی های املاک مزروعی عمومی را که به دست اشراف رم انجام می گرفت و برای سازمان رم قدیم خطرناک بود، متوقف سازند اشراف رم در مقابل این اقدام برادران گراکوس مقاومت به خرج می دادند و درنتیجه ی یک مبارزه جدی بین دو طرف برپا شد. هر یک از طرفین با علاقه ی مفرطی بسوی هدف خود می رفتند اگر بخواهیم این مبارزه را تشریح و تفسیر کنیم ممکن است آن را به عنوان یک مبارزه ی احساسات و علایق بشری جلوه دهیم و در نتیجه احساسات بشری یکی از عوامل مؤثر تاریخی رم قدیم به شمار می رود. از طرف دیگر هم برادران گراکوس و هم اشراف رم برای رسیدن به مقصود خود به قوانین کشوری رم متوسل می شدند و از وسائلی که این قوانین در اختیار آنان قرار می داد استفاده می کردند. طبیعی است که این موضوع را هم نباید در بحث خود فراموش کنیم از این رو باید قوانین کشوری رم قدیم را نیز یکی از عوامل تکامل داخلی جمهوری رم بدانیم.

همین طور کسانی که بر علیه برادران گراکوس مبارزه می کردند منافع مادی آنها در سوء استفاده هائی بود که خیلی عمیقانه در اوضاع اقتصادی آن زمان ریشه دوانده بود.

کسانی که برادران گراکوس را حمایت می کردند، آنها هم در این جریان منافع مادی داشتند و منافع مادی آنان در این بود که این سوء استفاده ها از بین برداشته شود. از اینرو اگر این موضوع را در نظر بگیریم نتیجه خواهیم گرفت که این مبارزه نتیجه ی برخورد منافع مادی دو طرف یعنی یک مبارزه ی طبقات و با بهتر بگوئیم یک مبارزه بین افراد ثروتمند و افراد بی چیز بوده است. در نتیجه یک عامل سومی هم پیدا شد و این عامل از همه عوامل دیگر جالب توجه تر است و این همان عامل اقتصادی معروف می باشد.

خواننده ی گرامی اگر وقت و میل داشته باشید می توانید در این موضوع مطالعات و دقت های بیشتری بنمائید و برای خود نتیجه بگیرید که کدامیک از عوامل مختلفی که در تکامل داخلی رم دخالت داشته است بر عوامل دیگر اولویت و تسلط داشته و برای این مطالعه در تشریح تاریخی فوق به اندازه کافی مدرک به دست خواهید آورد تا به کمک آن بتوانید در موضوع مورد بحث یک نظر معینی برای خود پیدا کنید.

ولی خود من فعلاً به قصه گوئی خود ادامه می دهم و در خصوص تشریح عوامل بهیچوجه شتاب نمی کنم. اهمیت نسبی این عوامل نظر مرا فعلاً جلب نمی کند برای من که نقش حکایت کننده و نقالی را بازی می کنم این موضوع حائز اهمیت است که حتی المقدور پیش آمدها را به طور زنده و کاملاً دقیق بیان نمایم و برای این منظور مجبور هستم بین عوامل مذکور در بالا ارتباطی که فقط ظاهری است برقرار کنم و آن عوامل را با یک نظر مخصوصی تجزیه و ترکیب نمایم.

اگر در مثال بالا احساساتی که محرک دسته های مبارز بود و یا قوانین آنروزی رم و یا عدم تساوی مالکیت موجود در رم یادآوری می شوند از این جهت است که می خواهم وقایع را به طور مفصل و زنده تشریح کنم و به محض این که به این  مقصود خود برسم قانع شده و بقیه ی کار را به فلسفه دان ها واگذار می کنم تا تشخیص دهند کدام یک از عوامل بر سایر عوامل رجحان و برتری داشته است ، آیا احساسات بوده است و یا اصلاً کلیه ی این عوامل از یکدیگر مجزا و بر روی هم دیگر بی تأثیر بوده اند.

همان طور که سابقاً گفته شد این طرز تشریح تا وقتی است که من نقش  نقال و قصه گو را بازی کنم زیرا حکایت کننده به ریشه ی موضوع مورد بحث و تغییرات آن علاقه ای ندارد. ولی به محض این که من بخواهم در اظهار نظر خود از حدود بالا تجاوز کنم و تنها به قصه گوئی اکتفا ننمایم و بخواهم در اطراف اتفاقاتی که خود بیان کرده ام با نظر فلسفی داخل بحث شوم طرز تشریح صورت دیگری به خود خواهد گرفت. در این صورت دیگر به بستگی و روابط ظاهری عوامل اکتفا ننموده و کوشش می کنم که دلائل حقیقی و اصلی آن ها را بیان نمایم. در این حال مخصوصاً همان عواملی که سابقاً با ما روبرو شد و مورد اهمیت قرار گرفت یعنی عوامل سه گانه احساسات بشری، قوانین کشوری و اقتصاد، از نو اهمیت جدید و فوق العاده ای در نظر من پیدا خواهند کرد. همین عوامل به شکل دلائل باطنی و اصلی ظاهر می شوند و روشن تر بگوئیم این عوامل به صورت همان قوای پنهانی در می آیند که در نتیجه ی تأثیر آنها کلیه ی پیش آمدها را می توان روشن نمود و با در نظر گرفتن مراتب بالا ممکن خواهد شد یک تئوری عوامل تدوین و تنظیم نمود.

در حقیقت کلیه ی صور و اقسام این تئوری عوامل باید به این شکل تنظیم شود که تنظیم کنندگان که به مطالعه ی تظاهرات اجتماعی تمایل دارند از مشاهده و شرح ساده ی این تظاهرات شروع کنند و از این راه به کشف بستگی های درونی این تظاهرات برسند.

تئوری عوامل در همین حال به موازات نمو و توسعه ی تقسیم کار در علم اجتماعی بشری نمو و توسعه پیدا می کند. کلیه ی رشته های علم اجتماع یعنی اخلاق، سیاست ، حقوق ، اقتصاد سیاسی و غیره در اطراف یک موضوع واحد بحث می کنند و آن موضوع واحد فعالیت و مبارزه ی انسان اجتماعی است. ولی هر یک از این رشته های علم اجتماع این موضوع واحد را از نقطه نظر بخصوص خود مورد مطالعه و بحث قرار می دهد. مسلماً آقای میخائیلوفسکی Michailowski خواهد گفت که: « اگر علم اجتماع به آلت موسیقی تشبیه شود هر یک از این رشته های علم یک «تار»بخصوص آن آلت موسیقی به شمار می رود و هر یک از این تارها یکی از عوامل تکامل اجتماع بشری محسوب می شود و در حقیقت تعداد عوامل تقریبآ برابر تعداد نظاماتی است که در علم اجتماع موجود می باشند.»

امید است که با توضیحات بالا روشن شده باشد که عوامل تاریخی- اجتماعی کدامند و تصور این عوامل چگونه به وجود می آید.

عامل تاریخی – اجتماعی عبارتست از یک مفهوم مجرد و تصور آن از راه انتزاع انجام می گیرد. در اثر همین طریقه ی انتزاع جهات مختلف یک « مجموعه»ی اجتماعی به صورت سنوخ مختلف در می اید و صور مختلف و ظهور فعالیت انسان اجتماعی یعنی اخلاق ، حقوق ، اشکال اقتصادی و غیره در نظر ما به صورت قوای مخصوصی جلوه می کنند و این قوای مخصوص به نوبه ی خود همان فعالیت انسان را که مسبب اصلی پیدایش این قواست به وجود می آورند.

با این ترتیب تئوری عوامل به وجود می آید و وقتی این تئوری به وجود آمد جبراً مباحثاتی شروع می شود و هدف این مباحثات آن است که معلوم شود کدام یک از این عوامل بر دیگران رجحان و اولویت و تسلط دارد و باید آنرا عامل اصلی دانست .

 

3

بین عوامل مختلف یک تأثیر متقابل موجود است به این معنی که هر یک از آنها در بقیه ی عوامل تأثیر می کند و به نوبه ی خود نیز تحت تأثیر همه ی عوامل دیگر قرار می گیرد. در نتیجه یک بافته ی به هم  پیچیده از تأثیرات و فعالیت های مستقیم و منعکس به وجود می آید و هر کسی که بخواهد جهت تحول اجتماعی را بشناسد و روشن سازد در این بافته به سختی دچار سرگردانی خواهد شد و با تمام قوا کوشش خواهد کرد که با یافتن کوره راهی از این طلسم عجیب بیرون آید. از این تجربه ی تلخ نتیجه گرفته می شود که نظریه ی تأثیر متقابل Wechsel virkug عوامل باعث سرگردانی است و برای روشن کردن موضوع باید از مبداء دیگری حرکت کرد و از نقطه دیگری شروع نمود تا مگر بدین وسیله حل مسائل آسان تر شود. در اینجا به طور مسلم این پرسش پیش می آید که آیا کدام یک از عوامل تاریخی اجتماعی مسبب اصلی به وجود آمدن کلیه ی عوامل دیگر است؟ اگر موفق شویم که برای این سوال پاسخ مثبتی پیدا کنیم که مسبب پیدایش کلیه ی عوامل باشد بدون شک در راه حل مشکل خود قدم بزرگی برداشته ایم. مثلاً اگر در این باره نظریه ی ایده آلیستی را قبول کنیم که طبق آن کلیه ی تغییرات و تحولات اجتماعی یک کشور  نتیجه ی مستقیم تحول فکری ساکنین آن کشور است و ایجاد کننده این فکر طبیعت  انسانی است در این صورت به سهولت می توانیم از این طلسم و یا دورو تسلسل تأثیر متعاکس خارج شویم و هم چنین می توانیم یک تئوری کم و بیش دقیق و صحیح درباره ی تکامل اجتماعی تدوین و تنظیم نمائیم. پس از این جریان در نتیجه ی مطالعه و دقت بیشتری در اطراف موضوع پی خواهیم برد که در انتخاب خود اشتباه کرده ایم و تحول فکری بشر را نمی توان به عنوان عامل اصلی و مسبب پیدایش سایر عوامل تحول کلی اجتماعی قبول کرد. وقتی که به این اشتباه پی بردیم، بلافاصله نیز خواهیم یافت که نظریه ی موقتی درباره ی اولویت و تسلط عوامل فکری بر عوامل دیگر در حقیقت دارای فوائدی نیز بوده است و بدون قبول چنین نظری برای ما ممکن نبود که از آن نقطه مرگ یعنی از موضوع تأثیر متعاکس بتوانیم جلوتر بیائیم و تظاهرات اجتماعی را روشن تر درک نمائیم.

ما حق نداریم که کلیه ی آزمایش هائی را که درباره ی اولویت یکی از عوامل اجتماعی به عوامل دیگر صورت گرفته است محکوم نمائیم. همان طور که پیدایش فرضیه ی عوامل حتمی و مسلم بود، همان طور هم این آزمایش هائی که درباره ی ترجیح و تسلط یک عامل بر عوامل دیگر انجام گرفته است در موقع خود لازم بوده است.

آنتونیو لابریولا که عمیق تر و بهتر از همه ی مؤلفین ماتریالیست این فرضیه را تجربه و تحلیل نموده است جمله زیر را کاملاً بجا تذکر داده است: عوامل تاریخی عبارت است از «چیزی» که از علم خیلی کم ارزش تر و از اشتباه محض خیلی پر ارزش تر می باشند.

«همین فرضیه ی عوامل به علم اجتماع فوائدی هم رسانیده است» تحقیقات مخصوص درباره ی عوامل تاریخی- اجتماعی مانند هر تحقیق تجربی برای ما این امکان را ایجاد کرده است که حتی مناسباتی را، که تظاهرات را با مجموعه ی کلی مربوط می کند، پیدا کنیم. با وجودیکه این تظاهرات در نتیجه ی انتزاع به طور مصنوعی و ظاهری روابط خود را با مجموعه ی کلی گم کرده اند و اکنون به طور منفرد و مطلق جلوه می کنند.

امروز هر کسی که بخواهد درباره ی یک قسمت از زندگی گذشته اجتماع بشر تحقیق نماید، مجبور است علوم مخصوص اجتماعی را مطالعه و تحصیل کند به طور مسلم علوم اجتماعی بدون علم زبان شناسی نمی توانست به پیشرفت زیادی نائل شود و حتی" رمانیست " ها یعنی کسانی که طرفدار حقوق رم قدیم بودند و آن را منطق مطلق می دانستند نیز کمک های زیادی به پیشرفت علوم اجتماعی نموده اند.

ولی با وجود همه این ها هرقدر هم که این فرضیه ی عوامل در جریان خود منطقی و مفید به نظر می رسید، امروز دیگر در مقابل انتقادات تاب مقاومت ندارد. این فرضیه فعالیت انسان اجتماعی را قطعه قطعه می کند، جهات و تظاهرات این فعالیت را به شکل قوائی جلوه می دهد و ادعا می کند که این قواعد اصلی تکامل اجتماعی می باشند. این فرضیه در تاریخ علم اجتماع همان موقعیتی را احراز کرده است که فرضیه ی قوای منفرد در علوم طبیعی داشته است. تحقیقات و اکتشافات علوم طبیعی ثابت کرده است که کلیه ی قوای فیزیکی از منبع واحدی که همان انرژی است سرچشمه می گیرند و در نتیجه ی این اکتشافات مکتب انرژی به وجود آمده است. به همین طریق لازم بود که تحقیقات و ترقیات علم اجتماع هم برای ما این نتیجه را حاصل کند که فرضیه ی عوامل که در اثر تجزیه ی اجتماعی به وجود می آید جای خود را به فرضیه ی دیگری که بر پایه ی ادراک ترکیبی زندگی اجتماعی استوار باشد تسلیم نماید.

ادراک ترکیبی (Conception Synthetique) زندگی اجتماعی، یکی از خواص و نتایج فلسفه ی مادی منطقی امروزی نیست؛ این نظریه را برای اولین بار هگل (Hegel) آورده است. هگل کوشش می کرد که صورت کلی جریان تاریخ اجتماع را به طریقه ی علمی تشریح کند و این تشریح علمی هگل شامل کلیه ی جهات و تظاهرات فعالیت اجتماع، که در نظر اشخاصی که کاملاً خشک فکر می کنند به صورت عوامل منفرد جلوه گر می شوند، نیز می شد. ولی،به نظر هگل که یک ایده آلیست مطلق بود، فعالیت انسان اجتماعی از خواص عقل مطلق دنیائی به شمار می رفت و به نظر او اگر خواص این عقل مطلق معلوم باشد. بالنتیجه صورت کلی تمامی تاریخ اجتماع بشری و به همین ترتیب نتایج نهائی این تاریخ مشخص خواهد بود. نظریه ی علت و معلولی هگل در عین حال یک نظریه ی نهائی نیز بوده است و فلسفه ی مادی منطقی جدید این نظریه ی غائی و نهائی را به طور کلی از علم اجتماع خارج می کند.

این موضوع ثابت شده است که انسان اجتماعی بهیچوجه تاریخ زندگی خود را بر روی این منظور بنا نمیکند که روی جاده ی ترقی و پیشرفت ، که قبلاً نقشه ی آن تهیه شده باشد، قدم گذارد و پیش برود و همچنین ایجاد تاریخ انسانی در نتیجه ی تبعیت انسان از قوانین یک تکامل تدریجی خشک و یا مطابق گفته ی لابریولا ، تکامل تدریجی متافیزیکی نمی باشد. تاریخ انسانی نتیجه ی کوشش و فعالیتی است که بشر برای رفع احتیاجات ابراز می نماید و وظیفه ی علم اجتماع در این است که برای ما روشن نماید چگونه طرق مختلف رفع احتیاجات بشری، روابط اجتماعی افراد انسان و فعالیت فکری آنان را تحت تأثیر خود قرار می دهد.

طرز رفع احتیاجات انسان اجتماعی و حتی خود این احتیاجات هم تا حدود زیادی، تابعی است از خواص ابزار تولیدی که به وسیله ی آنها کم و بیش، طبیعت در حیطه ی تسلط بشر قرار میگیرد. به عبارت دیگر طرز رفع احتیاجات و خود این احتیاجات، تابع مستقیم وضع قوای تولیدی جامعه ی بشری است. هر تغییر قابل ملاحظه در وضع این قوای تولیدی، بلافاصله در روابط اجتماعی بشر منعکس می گردد  و این امر به طور مسلم در مناسبات اقتصادی نیز صورت می گیرد.

در نظر کلیه ی ایده آلیست ها، مناسبات اقتصادی تابعی است از طبیعت بشری، ولی ماتریالیست های منطقی این عامل، یعنی مناسبات اقتصادی جامعه ی بشری را ، تابع قوای تولیدی اجتماع می دانند.

از گفته های بالا چنین نتیجه گرفته می شود: اگر پیروان مکتب ماتریالیسم منطقی قبول کنند که از عوامل تکامل اجتماعی فقط برای انتقاد از این موجودات کهنه شده استفاده ننمایند و این عوامل را از نقطه نظر دیگری مورد بحث قرار دهند لازم می شود که در مرحله ی اول به کسانی که خود را ماتریالیست اقتصادی می نامند گوشزد کنند که عامل اقتصادی، که به نظر این آقایان عامل اصلی و حاکم در تغییرات اجتماعی است، خود متغیر می باشد. طرفداران مکتب جدید مادی به این نظر، که فقط یک نظم اقتصادی مشخص و ثابتی با طبیعت انسان مطابقت می نماید و سایر نظم های اقتصادی کم و بیش در اثر تحمیل به این طبیعت انسانی به وجود آمده اند، بهیچوجه معتقد نیستند. مطابق مکتب مادی جدید یعنی مکتب ماتریالیسم دیالکتیک در هر زمان طبیعت انسانی با هر نظم اقتصادی، که با وضع قوای تولیدی آن زمان تطبیق کند، هم آهنگی خواهد داشت و برعکس به محض اینکه بین یک نظم اقتصادی معین و وضع قوای تولیدی یک اجتماع، تضاد به وجود آمد به طور مسلم تطابق موجود بین این نظم اقتصادی و طبیعت افراد بشر آن اجتماع متزلزل می گردد. به این ترتیب ملاحظه می کنیم که عامل اصلی و «حاکم» ، خود تحت تأثیر «عامل» دیگری قرار گرفته است. حال ببینیم که در حقیقت «حکمفرمائی» عامل اقتصادی چه صورتی پیدا می کند؟

از مقدمات بالا این طور نتیجه گرفته می شود که در حقیقت بین پیروان مکتب مادی منطقی و کسانی که، بحق، ماتریالیست های "اقتصادی" نامیده می شوند، یک دره ی عمیق قرار گرفته است. حال باید دید که واقعاً پیروان مکتب مارکس که تا اندک زمانی پیش از این مورد حمله ی شدید ولی بدون موفقیت اشخاصی مانند کاریف (Karejew) و میخائیلوفسکی (Michailowski) و کریونکو (Kriwenko) و بعضی اشخاص دانشمند و عاقل دیگر قرار گرفته بودند، جزو کدام دسته از ماتریالیست ها می باشند و از چه نظریه ای دفع می نمایند. اگر درست به خاطر بیاوریم مارکسیست ها به طور مسلم و کامل نظریه ی ماتریالیسم دیالکتیک را دفاع می نمودند. ما از خود می پرسیم که چرا آقایان میخائیلوفسکی، کاریو، کریونکو و سایر اشخاص دانشمند عاقل معتقد بودند که پیروان مکتب مارکس مدافع نظریه ی ماتریالیسم اقتصادی می باشند و به همین دلیل هم بر علیه آنها به شدت برافروخته شده بودند و فریاد می کشیدند که مارکسیست ها عامل اقتصادی را بیش از اندازه به حساب می آوردند؟ برای این پرسش، پاسخ قانع کننده ی زیر را می توان فکر کرد و آن این است که این آقایان دانشمند و عاقل از این سبب به چنین سفسطه تن در میدادند که دلائل و براهین طرفداران ماتریالیسم اقتصادی را خیلی سهل تر از ادله ی طرفداران ماتریالیسم منطقی ممکن است رد نمود. هم چنین برای پاسخ به سوال بالا ممکن است فکر کرد که این آقایان دانشمند شاید اصولاً نظریه ی مارکسیست ها را خیلی بد درک کرده اند و به نظر می رسد که این حدس ما خیلی بیشتر به حقیقت نزدیک است.

ممکن است به ما جواب دهند که مارکسیست ها در بین خود هم یکدیگر را ماتریالیست های اقتصادی می دانند و این اصطلاح ماتریالیسم اقتصادی برای اولین دفعه به وسیله ی یکی از مارکسیست های فرانسوی استعمال شده است. آری، این اعتراض صحیح است ولی باید اضافه کرد که هیچ یک از مارکسیست های فرانسوی و روسی هیچوقت برای کلمه ی ماتریالیسم اقتصادی آن مفهوم و تصوری را که آقایان ملیون و طرفداران نظریه ی ذهنی به آن می چسبانند فکر نکرده بودند. برای این منظور کافی است یادآوری کنیم که به عقیده آقای میخائیلوفسکی، هم لوئی بلان و شوکوفسکی (shukewski) و هم طرفداران امروزی نظریه ی مفهوم مادی تاریخ، ماتریالیست های اقتصادی بوده اند. حقیقتاً که در سفسطه و مغلطه نمی توان از این دورتر رفت.

 

4

ماتریالیسم دیالکیتک یا مکتب مادی منطقی که علوم اجتماعی را از کلیه ی  نظریات موهوم و عقاید طرفدار غائیت خلاصی بخشیده است و روشن نموده است که فعالیت انسان اجتماعی، تابعی است از احتیاجات بشری و وسائل و راههائی که در هر زمان برای رفع این احتیاجات در اختیار بشر بوده و می باشد. ماتریالیسم منطقی برای اولین دفعه به علوم اجتماعی آن استحکامی را بخشیده است که تاکنون علوم طبیعی که به منزله ی برادر علم اجتماع است، به داشتن آن مباهات می نمود. حتی می توان گفت که علم اجتماع در نتیجه ی آن به صورت علوم طبیعی در می آید و از همین جهت است که باید تصدیق نمود لابریولا در به کار بردن اصطلاح مکتب طبیعی تاریخ کاملاً ذیحق بوده است.

ولی به طور مسلم مقصود لابریولا از این اصطلاح بهیچوجه این نبوده است که علم بیولوژی را با علم اجتماع مخلوط نماید بلکه برعکس لابریولا یکی از پرحرارت ترین مخالفین نظریه ی داروینیسم سیاسی و اجتماعی بوده است، یعنی مخالف جدی همان نظریه ای که از دیر زمان مانند یک مرض مسری، مغزهای خیلی از متفکرین و مخصوصاً حقوقدانان و ناطقین بی منطق سوسیولوژی را مبتلا کرده و همچون یکی از عادات مد ، حتی زبان سیاسیون را تحت تأثیر قرار داده است.

بدون تردید انسان حیوانی است که به وسیله ی پیوندهای خویشاوندی به سایر حیوانات متصل می باشند. از نقطه نظر نسلی، انسان بهیچوجه بر سایر حیوانات امتیازی نداشته و ندارد و فیزیولوژی ساختمان بدن او یکی از حالات عمومی فیزیولوژی است. در زمان های اولیه انسان هم مانند سایر حیوانات کاملاً تحت تأثیر محیط اطراف خود قرار گرفته بود و تا آن وقت دست تغییر دهنده ی انسان در این محیط اطراف او تأثیر نکرده بود. این انسان اولیه مجبور بود، که در جریان مبارزه برای وجود و بقاء، خود را با اطرافش تطبیق دهد. مطابق نظر لابریولا در اثر همین تطبیق «بلاواسطه» انسان با محیط طبیعی، که برای ادامه ی زندگی انجام می گرفت، نژادها به وجود آمدند و این نژادها فقط از نقطه نظر خواص ظاهری دارای اختلافاتی می باشند( مثلاً نژاد سفید، سیاه، زرد و غیره) و بهیچوجه این اختلافات ظاهری آن ها یک تشکیلات تاریخی و اجتماعی یعنی معرف ملت ها و توده های مختلف نمی باشد. در نتیجه ی همین تطبیق زندگی با محیط طبیعی، که در طی جریان «مبارزه برای زندگی» ایجاد می شود، اولین غریزه های موجود اجتماعی و مقدمات «انتخاب جنسی» به وجود آمده است. در اطراف چگونگی شکل ظاهری انسان اولیه تنها حدسیاتی در دست است. مرحله ی زندگی بشری که امروز در روی زمین ساکن است و حتی بشری که بقایای او به وسیله ی محققین قابل اطمینان، مطالعه و بررسی شده است، با آن مرحله از تاریخ زندگی بشر که در آن انسان، زندگی حیوانی به معنی واقعی را ترک کرده فاصله ی زیاد دارد. مثلاً حتی قبائل ایروکز(Irokese) که به وسیله ی مُرگان (Morgan) کشف و توصیف شده است و در آن روابط خانوادگی مادرشاهی (Gens materna) حکمفرما بوده است، در مراحل پیشرفته ی تاریخ تکامل بشری قرار داشته است. حتی بومی های کنونی استرالیا هم نه تنها دارای زبان مشترک هستند، که در حقیقت به منزله ی شرط اصلی و وسیله، علت و معلول زندگی اجتماعی به شمار میرود، و نه تنها با استعمال آتش آشنائی دارند بلکه همچنین صاحب زندگی اجتماعی هستند و این زندگی اجتماعی آنها دارای نظم و ترتیب و تشکیلات و آداب و رسوم مخصوصی می باشد. هر قبیله استرالیائی صاحب محوطه ی مخصوص به خود و طریقه های شکار مخصوص به خود می باشد؛ برای دفاع و حمله، وسائل مخصوص در اختیار دارد، برای نگهداری خواربار، وسائل محافظت مخصوص تهیه کرده است و بالاخره برای زینت بدن خود هم قواعد معینی را می شناسد. به طور کلی خود بومی استرالیائی اکنون در یک مرحله ی مخصوص محیط مصنوعی ، که به طور مسلم خیلی ابتدائی است، زندگی می کند و از هنگام تولد خود را با این محیط تطبیق می دهد. این محیط اجتماعی یا مصنوعی شرط لازم برای هرگونه تکامل و پیشرفت بعدی به شمار میرود و درجه ی وحشی گری و عقب ماندگی هر قبیله از روی درجه ی تکامل محیط اجتماعی قراردادی او اندازه گیری می شود.

این سازمان ابتدائی اجتماعی با شکل زندگی ماقبل تاریخی جامعه ی بشری مطابقت کامل دارد. مراحل اولیه ی زندگی تاریخی بشر هنگامی شروع می شود که محیط قراردادی و مصنوعی تکامل بیشتری پیدا کرده و تسلط بشر به محیط طبیعی اطرافش نیرومندتر گردیده است. روابط داخلی پر پیچ و خم اجتماع که جاده ی تکامل تاریخی را طی میکنند بهیچوجه نتیجه ی تأثیر مستقیم محیط طبیعی نمی باشد؛ بلکه اختراع بعضی ابزار کار، اهلی نمودن برخی از حیوانات و توانائی به دست آوردن بعضی فلزات و غیره سبب اصلی به وجود آمدن روابط مذکور در فوق می باشند. این وسائل تولید و روش های تولیدی در تحت شرایط مختلف به صورت های مختلفی تغییر می کند. تغییر وسائل تولید و روش های تولیدی باعث پیشرفت، سکون و یا حتی زوال اجتماعات بشری است ولی هیچگاه این تغییرات نمی توانند انسان را به زندگی حیوانی مطلق یعنی آن زندگی ای که تحت تأثیر مستقیم و مطلق محیط طبیعی باشد سوق دهند.

اولین و با اهمیت ترین وظیفه ی علم تاریخ این است که محیط مصنوعی و سرچشمه و تغییرات آن را تشخیص داده و تحقیق نماید. کسانی که می گویند این محیط مصنوعی خود قسمتی از طبیعت است اشتباه می کنند و این تصور آن ها از آنجائی که خیلی مجازی و عمومی است دارای هیچگونه معنای مشخصی نمی باشد.

نظر لابریولا نسبت به برخی اشخاص غیر متخصص و آماتورهای اصول اجتماعی که می خواهند مفهوم ماتریالیستی تاریخ را با تئوری های عمومی تکامل متصل کنند همان قدر منفی است که نسبت به نظریه ی «دارونیسم سیاسی و اجتماعی».  لابریولا درباره ی این قبیل اشخاص تذکری قاطع و صحیح داده و گفته است که در نزد اغلب آن ها مفهوم ماتریالیستی در تاریخ به کلی تغییر ماهیت داده و به صورت یک تصور متافیزیکی در آمده است. همینطور لابریولا نیت پاک ولی احمقانه ی کلیه ی کسانی را، که سعی می کنند مفهوم ماتریالیستی تاریخ را تحت حمایت فلسفه ی اگوست کنت (Auguste Comte)و اسپنسر(Spenser) قرار دهند تمسخر می کند و می گوید: «کوشش این اشخاص در این باره، درست مثل آن است که می خواهند مسلم ترین دشمنان ما را به جای دوستان ما قلمداد کنند.»

این تذکر لابریولا درباره ی اشخاص غیر متخصص ظاهراً مربوط به آقای پروفسور انریکو فری (Enrico Ferri) است که مؤلف یک کتاب بسیار سطحی بنام «اسپنسر، داروین، مارکس» می باشد.

ترجمه ی کتاب نامبرده به نام «سوسیالیسم و علوم مثبته» منتشر شده است.

 

 

5

مسلم شد که تاریخ بشری نتیجه ی فعالیت و کوشش افراد بشر در راه تأمین احتیاجاتشان می باشد. مسلماً در دوره های اولیه، این احتیاجات به وسیله ی طبیعت تأمین می شد؛ ولی بعدها این احتیاجات بشری به وسیله ی خواص محیط مصنوعی، هم از نظر کمی و هم از نظر کیفی تغییراتی پیدا کرد. نیروهای تولیدی که در اختیار بشر می باشد موجب کلیه ی روابط اجتماعی بشر است. افراد بشر در جریان اجتماعی تولید، تحت تأثیر روابط معینی، با یکدیگر روبرو می شوند و وضع نیروهای تولید بیش از همه چیز موجب پیدایش این روابط می گردد. طبیعتاً این روابط، منافع و تمایلاتی را به وجود می آوردند و این منافع به صورت قوانین تظاهر می کنند. لابریولا می گوید که هر قانون حامی و مدافع منافع بخصوصی است. تکامل نیروهای تولیدی باعث می شود که اجتماع بشر به طبقات مختلف تقسیم شود. منافع این طبقات نه تنها با یکدیگر اختلاف دارند بلکه در قسمت های اساسی و اصلی آن ها تضاد کامل حکمفرما است.

این تضاد منافع موجب کشمکش های خصمانه بین طبقات اجتماع می شود و مبارزه ی طبقاتی را به وجود می آورد. این مبارزه باعث می شود که سازمان «خانوادگی» جای خود را به سازمان «دولتی» واگذار می کند و وظیفه ی این سازمان دولتی این است که منافع طبقات حاکمه را حمایت و نگهداری نماید. بالاخره بر پایه ی همین روابط اجتماعی که خود نتیجه ی وضع قوای تولیدی است اخلاق و آداب و رسوم یعنی همان آداب و رسوم و اخلاقی که بشر در زندگی روزمره ی خود از آن تبعیت می نماید به وجود می آید.

به این طریق حقوق اجتماعی، نظم دولتی و اخلاق هر یک از اقوام، نتیجه ی مستقیم و بلاواسطه ی روابط اقتصادی بخصوصِ همان قوم می باشد. همچنین ایجاب کننده کلیه ی فرآورده های فکری و فانتزی هر قوم یعنی هنر و علم و غیره نیز همین روابط اقتصادی می باشد ولی البته این تأثیر با واسطه و به طور غیر مستقیم انجام می گیرد.

برای فهمیدن تاریخ تفکرات علمی و یا تاریخ هنر یک قومی، تنها کافی نیست که به طرز اقتصاد آن قوم شناسائی داشته باشیم.

برای فهمیدن موضوع بالا باید دانست که چگونه می توان از طرز اقتصاد به روحیه ی اجتماعی پی برد و مسلماً بدون مطالعه ی دقیق و درک کامل این موضوع، غیر ممکن است که تاریخ ایدئولوژی را بتوان از نقطه نظر فلسفه ی ماتریالیستی بحث و روشن نمود. البته بهیچوجه مقصود این نیست که تصور کنیم یک روح اجتماعی و یا یک روح توده ای مخصوصی موجود است و این روح بر طبق قوانین مخصوص بخود تکامل پیدا می کند و در نتیجه به شکل زندگی اجتماعی متظاهر می شود. این طرز تفکر در نظر لابریولا یک نظریه ی کاملاً صوفیانه است. برای ماتریالیست ها در این خصوص فقط یک موضوع حائز اهمیت است و آن این است که در هر زمان معین بین طبقات مختلف یک اجتماع معین، احساسات و افکار بخصوصی رواج دارد و این احساسات و افکار نتیجه ی روابط اجتماعی می باشد. لابریولا طرفدار جدی این عقیده است که بطور مسلم ، شکل وجود اجتماعی بشر، تابع وجدان و ضمیر او نیست بلکه وجدان و ضمیر بشر، تابع شکل وجود اجتماعی او می باشد. ولی پس از آن که بر پایه ی صورت های مختلف وجود اجتماعی بشر، صورت های مختلف ضمیر او پیدا شد خود این صورت های ضمیر بشر، قسمتی از تاریخ را تشکیل می دهد. علم تاریخ تنها منحصر به تجزیه و تشریح اجتماع نیست؛ بلکه باید به طرز کاملی کلیه ی تظاهراتی که بطور مستقیم یا غیر مستقیم در نتیجه ی اقتصاد اجتماعی بوجود آمده است به اضافه ی فعالیت و کار تصور بشری، در علم تاریخ مورد بحث قرار گیرد. هیچ اتفاق تاریخی یافت نمی شود که ریشه ی آن از اقتصاد اجتماعی سرچشمه نگرفته باشد؛ ولی اینرا هم باید بطور مسلم دانست که هر اتفاق تاریخی در دنبال یک مرحله ی بخصوصِ وجدان اجتماعی، که متناسب با آن باشد به وجود می آید و بلافاصله این اتفاق در وجدان اجتماعی موجود تأثیر نموده و آنرا وارد مرحله ی جدیدی می نماید. پس می بینیم که روحیه و وجدان اجتماعی در هر مرحله، دارای اهمیت فوق العاده است؛ از اینرو هنگامیکه در تجزیه و تحقیق تاریخ حقوق اجتماعی و سازمان های سیاسی مجبور هستیم این روحیه ی اجتماعی را به حساب بیاوریم بطور مسلم در تاریخ ادبیات، هنر و فلسفه بدون در نظر گرفتن آن، نخواهیم توانست یک قدم به پیش برداریم.

اگر گفته می شود که فلان کار، روح عصر خود مثلاً رنسانس را منعکس می سازد مقصود این است که این کار با احساسات طبقات قابل اهمیت اجتماعی که در آن دوره غلبه داشته است تطبیق می نماید. تا زمانی که در روابط اجتماعی تغییری حاصل نشده است این روحیه ی اجتماعی تغییری نخواهد کرد. در هر دوره، مردم به عقاید اجتماعی، مفاهیم، روش های تفکر، آداب و رسوم، احتیاجات زیبائی و هنری موجود در آن دوره عادت می کنند و خود را با آنها راضی می نمایند. ولی اگر تکامل نیروهای تولیدی باعث شود که در بنای اقتصادی اجتماع تحولاتی حاصل شود و در نتیجه ی این تحولات در روابط متقابل طبقات اجتماع تغییرات محسوس به وجود آید به این ترتیب روحیه ی این طبقات، صورت جدیدی به خود می گیرد و در نتیجه ی آن، روح زمان و ماهیت جامعه نیز تغییر خواهد نمود. این تغییرات در تمام شئون اجتماع، چه در پیدایش نظریات مذهبی تازه و یا مفاهیم فلسفی نوین و همچنین در رشته های جدید هنری و یا احساس احتیاج به زیبائی های تازه تر بروز و تظاهر می نماید.

به عقیده ی لابریولا باید در نظر گرفت که اغلب مفاهیم و روش هائی که از اجداد بشر امروزی به ارث باقی مانده است و به شکل آداب و رسوم نگهداری می شود، تأثیر بزرگی در روش های فکری کنونی دارد و همچنین طبیعت و محیط طبیعی نیز در روش فکری یک جامعه مؤثر می باشد.

بطوریکه سابقاً دیدیم محیط مصنوعی، در تأثیرات طبیعت بر روی انسان اجتماعی تغییرات شدیدی ایجاد می نماید، و در اثر این تغییرات، تأثیرِ محیط طبیعی بر انسان از صورت بلاواسطه به صورت با واسطه در می آید ولی در هر حال از بین نمی رود. به این ترتیب در غریزه ی هر ملتی یک سلسله خواصی که در اثر محیط طبیعی ایجاد شده است باقی می ماند و این خواص در تحت تأثیر محیط مصنوعی تا حدود معینی تغییر می کند ولی هیچوقت در نتیجه ی تطبیق با محیط اجتماعی به کلی محو نمی گردد. این خواص مشخصه ی غریزه اقوام همان چیزی است که نژاد نامیده می شود و این نژاد بدون تردید در تاریخ بعضی از روش های فکری مثلاً رشته های هنری دارای تأثیر می باشد. همین قضیه باعث می شود که توضیح و تشریح علمی تاریخ هنر که بخودی خود مشکل است دشوارتر گردد.

 

6

تا اینجا نظریات لابریولا در خصوص تبعیت تظاهرات اجتماعی از بنای اقتصادی- اجتماعی که به نوبه ی خود تابع وضع نیروهای تولیدی می باشد بطور تفصیل و دقیق تشریح شد. ما در بیشتر قسمت ها با لابریولا کاملاً هم عقیده هستیم و در بعضی نکات نظریات نامبرده برای ما کمی ایجاد ناراحتی می کند و در خصوص همین نکات تذکراتی می دهیم .

قبل از هر چیز توجه خوانندگان را به موضوع زیر جلب می کنیم: به نظر لابریولا دولت عبارت است از سازمانی که حکمفرمائی یکی از طبقات اجتماعی را بر طبقه و یا طبقات دیگر تأمین می نماید. این نظریه ی لابریولا به تمام معنی حقیقت را بیان نمی کند مثلاً در کشورهائی مانند چین و یا مصر قدیم که زندگی مترقی و متمدن ایجاب می کرد که در نتیجه ی کار مشکل و پر دامنه، وضع آبیاری و کار جلوگیری از خطر سیلاب های رودهای بزرگ منظم شود و بدون این نظم هم زندگی میسر نبود شاید می توان چنین توضیح داد که پیدایش دولت نتیجه ی مستقیم احتیاجات اجتماعی جریان تولید بوده است. بدون تردید از دوره های ماقبل تاریخ، عدم تساوی حقوق بین افراد اقوام مختلفی که یک دولت را تشکیل می دادند و اغلب هم دارای مبداء نسلی کاملاً متفاوتی بودند، وجود داشته است و همچنین این عدم تساوی حقوق مابین اقوام مختلف هم موجود بود. ولی طبقات حاکمه که در این کشورها دیده می شوند موقعیت کم یا بیش عالی و ممتاز خود را به وسیله همین سازمان های دولتی، که در نتیجه ی احتیاجات جریان تولید اجتماعی به وجود آمده است، به دست آوردند. مسلماً هیچ جای تردید نیست که آن کشیش مصری موقعیت و حکمفرمائی خود را تنها مدیون اهمیت فوق العاده ایست که اطلاعات مختصر او برای تمام دستگاه کشاورزی و ابیاری کشور مصر داشته است.[2] در تاریخ غرب، که یونان را نیز باید جزء آن شمرد، احتیاجات بلاواسطه ی جریان تولید اجتماعی ، که در آن دوره هنوز نتیجه ی یک سازمان  نسبتاً وسیع اجتماع نبوده است، در پیدایش دولت تأثیر قابل ملاحظه نداشته است. ولی با وجود این، در آن مورد هم، باید تشکیل دولت را نتیجه ی لزوم تقسیم کار اجتماعی که در اثر تکامل نیروهای تولیدی اجتماعی به وجود آمده است دانست.

البته این وضعیت بهیچوجه مانع از این نشده است که دولت در عین حال همان سازمانی باشد که برای حکمفرمائی یک اقلیت ممتاز بر اکثریت کم و بیش تحت فشار بکار می رود.[3] ولی اگر خواسته باشیم در اهمیت تاریخی دولت سوء تفاهم و مفهوم یک جانبی پیدا نشود بهیچوجه نباید تأثیر جریان تولید را در پیدایش دولت از نظر دور بداریم .

اکنون نظریات لابریولا را درباره ی تکامل تاریخی روش های فکری، مورد بحث قرار دهیم. همانطورکه گفته شد مطابق نظر لابریولا این تکامل در نتیجه ی مشخصات نژادی و به طور کلی در نتیجه ی تأثیر محیط طبیعی بسیار پیچیده و مشکل می شود. خیلی جای تأسف است که مؤلف لازم ندانسته است این موضوع را با ذکر چند مثال تأیید و روشن نماید. در آن صورت فهمیدن نظریه ی او خیلی آسان تر بود. ولی در هر حال مسلم است که این نظریه ی لابریولا به آن شکلی که تشریح شده است قابل قبول نیست. بدون تردید می توان گفت که قبایل سرخ پوست امریکا با اقوامی که در زمان های ماقبل تاریخ در شبه جزیره ی یونان و یا در سواحل دریای بالتیک زندگی می کردند از یک نژاد نبوده اند و بطور مسلم محیط طبیعی در هر یک از این نواحی تأثیرات شدید و مخصوص بر روی بشر اولیه داشته است و از اینرو میتوان انتظار داشت که اختلاف شدید این تأثیرات در آثار نخستین هنر ساکنین اولیه ی این نواحی نیز متظاهر شده باشد – ولی برعکس با وجود تمام این ها هیچگونه اختلاف مشاهده نمی شود. در کلیه ی قسمت های مختلف کره ی زمین هر چه قدر هم که از یکدیگر مجزا و دور افتاده باشند، مشاهده می کنیم که با هر یک از مراحل تکامل تمدن بشر اولیه، مرحله ی مخصوصی از هنر تطبیق می نموده است. در علم شناسائی به زندگی ماقبل تاریخ، ما به هنر دوره ی سنگ و یا هنر دوره ی آهن آشنائی داریم و هنرهای مخصوص و متعلق به نژاد های مختلف مثلاً هنرهای سفیدپوستان ، زردپوستان و غیره بهیچوجه وجود خارجی نداشته است. وضع نیروهای تولیدی نیز در نزد کلیه ی این قبایل به طور دقیقی قابل تطبیق است. مثلاً بر روی قدیمی ترین ظرف های سفالی که از همه ی این اقوام به دست آمده است فقط خطوط مستقیم و شکسته منقوش می باشد، مثل مربع، صلیب، خطوط زیگ زاگ و غیره. این طرز تزئینات را هنر اولیه از صنایعی مانند بافندگی که خود نیز به همان اندازه ابتدائی و مقدماتی بوده اند اقتباس نموده است. پس از این دوره یعنی در دوره ی برنز پس از آنکه بشر کار کردن با فلزات را آموخت، از آنجائی که فلز می توانست همه گونه اشکال هندسی به خود بگیرد، در تزئینات نیز خطوط منحنی پیدا گردید. بالاخره پس از اینکه بشر اولیه موفق شد حیوانات را اهلی نماید اشکال این حیوانات هم در نقوش تزئینی ظاهر شد و قبل از همه شکل اسب در این قبیل نقوش دیده می شود.[4]

در هر حال در تشریح و توصیف بشر باید بطور مسلم در نظر گرفت که مشخصات نژادی در تصورات زیبائی مخصوص افراد بشر اولیه تأثیر داشته است. چنان که می دانیم وابستگان هر یک از نژادها مخصوصاً در مراحل اولیه ی تکامل اجتماعی، نژاد خود را زیباترین نژادها تصور می کنند و مخصوصاً همان علائم و مشخصاتی که باعث امتیاز نژاد این ها از سایر نژادها می باشدبیش از هر چیز در نظرشان دارای ارزش است.[5]

این علائم مشخصه ی زیبائی نژادی – به عوض آنکه طی دوران تکامل ثابت باقی بماند – اولاً نمیتواند با تأثیر خود جهت تکامل هنر را تغییر دهد و ثانیاً خود این علائم مشخصه فقط تا زمان معینی یا بهتر بگوئیم فقط تحت شرایط معینی دارای ثبات می باشد.

در مواردی که یک قوم مجبور شود حاکمیت و آقائی قوم دیگری را، که در مراحل عالی تر تکامل باشد بپذیرد، همان علائم مشخصه که تاکنون رضایت خاطر او را فراهم می کرد دیگر برای ارضای درخواست های زیبائی او کفایت نمی کند و رفته رفته تقلید از سلیقه های قوم بیگانه، که تا آن وقت مورد تمسخر و استهزای او قرار می گرفت و شاید این تقلید برای او زننده و خجالت آور نیز بود ، جایگزین آن رضایت میل نژادی می گردد. این جریان در مورد قبائل وحشی و قبائل متمدن تر کاملاً با جریانی که در مورد افراد دهاتی در مقابل شهرنشینان ایجاد می شود تطبیق می کند. فرد دهاتی تا وقتی که با شهر رابطه ی زیادی ندارد طرز لباس پوشیدن و آداب و رسوم شهری ها را تمسخر می کند ولی هرچه آقائی و حاکمیت شهر بر دهات زیاد می شود این تمسخر جای خود را به تقلید واگذار می کند و دهقان با تمام قوا کوشش می نماید که لباس و آداب و رسوم اهالی شهر را سرمشق خود قرار دهد.

در مورد ملل تاریخی باید قبل از هر چیز تذکر داد که بهیچوجه نباید کلمه ی نژاد را استعمال نمود. امروز هیچ ملتی یافت نمی شود که بتوان آن را از یک نژاد خالص تصور کرد بلکه هر یک از ملل امروزی نتیجه ی اختلاط و آمیزشی است که به طور شدید در طی زمان های طولانی بین واحدهای نژادی قدیمی صورت گرفته است.

با وجود تمام این حرف ها باز هم کسانی هستند که کوشش می کنند که تأثیر(نژاد)را بر روی تاریخ روش های فکری این یا آن ملت تحقیق نمایند.

در نظر اول این طور به نظر می رسد که ساده ترین و صمیمی ترین فکر این است که قبول نمائیم محیط طبیعی در سرشت یک قوم مؤثر واقع می شود و این سرشت (Temperament) بر روی تاریخ تکامل فکری و زیبائی تأثیر می نماید. ولی لابریولا برای آن که به بطلان این فکر پی ببرد خوب بود تنها تاریخ کشور خود یعنی ایتالیا را به خاطر بیاورد. ایتالیائی های امروزی در همان محیط طبیعی به سر می برند که رومی های قدیم در آن زندگی می کردند ولی در عین حال سرشت مردم امروزی ایطالیا که به منلیک (Menelik)[6] خراج می پردازد با سرشت رومی های خشن و پیروزمند کارتاژ خیلی کم شباهت دارد.

با مقدمه ی بالا اگر قبول می کردیم که مثلاً تاریخ هنر ایتالیا تابع سرشت ملت ایتالیاست، خیلی زود با اشکال جدیدی روبرو می شدیم و جبراً زنجیر تفکرات ما در مقابل این سئوال گسیخته می شد، که اگر چنین است در اثر کدام علتی این سرشت ملت ایتالیا در زمان های مختلف و در قسمت های مختلف شبه جزیره ی ایطالیا این قدر تغییرات فاحش پیدا نموده است؟

 

7

نویسنده ی «یادداشت هایی در اطراف ادبیات روسی در دوره ی گوگول»[7] در یکی از تذکرات خود درباره ی کتاب اول اقتصاد سیاسی تألیف ژ.س. میل (j.s.mill) چنین می نویسد که:

«نمی خواهیم ادعا کنیم که نژاد داری هیچ اهمیتی نیست، علوم طبیعی  و تاریخ در طی جریان تکامل خود هنوز به آن درجه ی دقت تجزیه و تحلیل نرسیده است که به طور کلی بتوان با صراحت اظهار داشت که در فلان مورد ، فلان عامل مطلقاً وجود ندارد؛ کسی چه می داند، ممکن است در نوک قلم فولادی ذره ی بسیار کوچکی از طلای سفید هم موجود باشد، به طور مطلق نمی توان ذره ی بسیار کوچکی از طلای سفید را در نوک قلم فولادی انکار نمود . فقط ممکن است چنین اظهار نظر نمود که در نوک قلم فولادی طبق تجزیه ی شیمیایی آن قدر فولاد موجود است که اگر هم در آن طلای سفید وجود داشته باشد مقدار آن بی اندازه کم و ناچیز است و در نتیجه، به فرض آن که این مقدار طلای سفید هم در نوک قلم فولادی وجود داشته باشد، میتوان از آن صرف نظر نمود و در موارد عملی هم با این نوک قلم همان معامله را  میکند که با نوک قلمی که صد در صد آن فولاد باشد.

به همین ترتیب در موارد عملی باید موضوع نژاد بشر را مورد توجه قرار نداد و کلیه ی افراد جامعه ی انسانی را به طور ساده ، به عنوان بشر مورد مطالعه قرار داد. در حقیقت ممکن است که نژاد یک ملتی در تغییر و تبدیل آن از حالت اولیه به صورت کنونی بدون تأثیر هم نبوده باشد و همان طور که در بالا گفته شد به طور مطلق نمی توان تأثیر نژاد را انکار نمود زیرا تجزیه و تحلیل تاریخ هنوز مانند علوم ریاضی دقیق نیست. همان طور که در مورد تجزیه ی شیمیائی فولاد دیدیم در مورد این تجزیه ی تاریخی هم یک باقیمانده ی بسیار کوچکی می ماند که برای شناسائی آن باید از طریقه های دقیق تر تجزیه و اکتشاف اقدام نمود و با وضع فعلی علوم این طریقه های دقیق تر هنوز به دست نیامده است؛ ولی این باقیمانده بسیار کوچک است. در جریان به وجود آمدن موقعیت فعلی هر قومی تأثیر شرایطی ، که به اختصاصات قومی و نژادی آنها هیچ گونه ارتباطی ندارد، بی اندازه زیاد و قوی می باشد؛ به طوری که برای تأثیر آن دسته خصوصیاتی که با خواص و طبیعت عمومی بستگی ندارد، حتی در صورت وجود، جای بسیار کوچک و ناچیزی باقی می ماند که تنها با میکروسکوپ به وجود آن می توان پی برد.»

این گفته های چرنیشوسکی هنگام مطالعه ی نظریات لابریولا درباره ی تأثیر نژاد بر روی تاریخ تکامل فکری بشریت به خاطر ما رسید.

چرنیشوسکی جنبه های علمی موضوع نژاد را بیشتر مورد توجه قرار داده است و کسانی که تمام همّ خود را مصروف مطالعات نظری می نمایند می بایستی گفته های بالا را همیشه مقابل چشم خود داشته باشند. ما عادت کرده ایم که تمام مسائلی را ،که در تاریخ تحولات فکری یک قوم برای ما نامفهوم باقی بماند، به خواص نژادی نسبت دهیم؛ اگر ما بتوانیم این عادت بد خود را ترک کنیم، بدون شک کمک خواهیم کرد که موفقیت های بزرگی نصیب علم اجتماع گردد.

همان طور که در بالا گفته شد، شاید اختصاصات قومی هم در تاریخ فکری یک قوم تأثیری داشته باشد ; ولی این تأثیر فرضی بسیار ناچیز است و مسلماً برای تحقیقات علمی ما خیلی نافع تر خواهد بود اگر این تأثیر را صفر فرض نماییم و کلیه ی عوامل مشخصه را که در تحول یک قوم مشاهده می شود نتیجه ی نژاد ندانیم ؛ بلکه این عوامل را مولود و محصول آن شرایط مخصوص تاریخی بدانیم که این تحول فکری تحت آن انجام گرفته است. واضح است که در بعضی موارد نخواهیم توانست شرایطی را , که موجب و باعث صفات مشخصه ی مورد توجه ما شده است , به آسانی بیان کنیم. ولی آنچه امروز از چنگال تحقیقات علمی فرار کند مسلماً فردا اسیر آن خواهد شد. یکی از معایب این عادت بد ,  یعنی توسل به خواص نژادی برای حل مشکلات , این است که این توسل مانند سدی در مقابل تحقیقات میباشد و رشته عملیات تحقیقی را در همان آغاز قطع مینماید.

مثلاً در مقابل این سئوال، که چرا تاریخ هنر شعری فرانسه با تاریخ هنری شعری آلمان متفاوت است, این آقایان به طور خیلی ساده جواب می دهند علت این امر آن است که سرشت ملت فرانسه طوری است که نمی تواند شعرایی مانند لسینگ (Lessing) و گوته (Goethe)و شیلر (Schiller) داشته باشد. واقعاً باید گفت دست شما درد نکند، همه چیز روشن شد, برای این توضیح و تشریح باید خیلی تشکر کرد!

نظریه ی لابریولا درباره ی ی این موضوع به طور حتم این طور می باشد که این طرز توضیح بهیچوجه موضوع مورد بحث را روشن نمی کند و برای او بکلی بعید و غریب می باشد. این نظر بسیار صحیح است.

از نظر کلی و عمومی ، قضاوت لابریولا در خصوص بی ارزشی توضیحات بالا بسیار منطقی است و به علاوه لابریولا خوب می داند که برای حل مسئله ای نظیر مشکل فوق الذکر از چه راه باید به موضوع مورد بحث نزدیک شد. ولی از آنجائی که لابریولا قبول می کند و معتقد است که تحول اقوام بشر در نتیجه ی تأثیر خصوصیات نژادی آنها پیچیده و مشکل می شود، این خطر پیش می آید که خوانندگان نوشتجات او به راه غلط سوق داده شوند. به این ترتیب می بینیم که لابریولا حاضر شده است, لااقل در مورد بعضی جزئیات کم اهمیت ، مطابق طرز تفکر کهنه،نظریاتی را اظهار کند که برای علم اجتماع مضر می باشد. ما درباره ی همین نظریات لابریولا تذکراتی می دهیم.

اینکه ما می گوییم نظریه ی لابریولا درباره ی نقش نژاد در تاریخ تحول روش های فکری یک نظریه ی کهنه است بی دلیل نیست ؛ زیرا این طرز فکر عیناً همان نظریه ای است که در قرن گذشته خیلی عمومیت پیدا نمود و پیروان آن کلیه ی جریان تاریخ را تابع خصوصیات طبیعی بشر می دانست . درک مادی تاریخ با این نظریه بکلی غیر قابل انطباق می باشد. مطابق  با نظریه ی نوین یعنی درک مادی تاریخ ، طبیعت بشر اجتماعی خود تابعی است از روابط اجتماعی , اگر این روابط تغییر کند طبیعت بشر هم تغییر می نماید و در نتیجه خواص عمومی طبیعت بشری قادر به توضیح و تشریح جریان تاریخی نخواهد بود. لابریولا که خود یکی از طرفداران جدی و آتشین مفهوم مادی تاریخ بود این نظریه ی کهنه را خیلی کم ولی تا حدودی پذیرفته است.

در بین آلمانها مثلی هست که می گویند هر کس «الف» را گفت «ب» را نیز باید بگوید. این مثل بی مورد نیست, پس از اینکه لابریولا صحت نظریه ی کهنه را در یک مورد تصدیق کرد مجبور بود در برخی موارد دیگر هم به درستی آن اذعان نماید و باید بگوییم که همین اجتماع دو نظریه ی کاملاً متضاد باعث شده است که در استحکام و پیوستگی عقاید وی شکست وارد آید .

 

 

8

سازمان هر اجتماعی را که در نظر گیرید تابع وضع قوای تولیدی آن اجتماع می باشد.

با تغییر این وضعِ قوای تولیدی، زود یا دیر سازمان اجتماع هم جبراً تغییر خواهد کرد. در نتیجه در هر جا که قوای تولیدی اجتماع در حال رشد و نمو باشد سازمان اجتماع بر پایه های متزلزل قرار می گیرد. تذکر لابریولا در این باره کاملاً صحیح است؛ او می گوید همین بی ثباتی و عدم استقرار سازمان اجتماعی با کمک جنبش ها و مبارزات طبقاتی که در اثر آن بی ثباتی به وجود می آید، باعث میگردد که بشر از خطر رکود فکری نگهداری و محافظت شود. لابریولا گفته است تضاد علت اصلی پیشرفت بشر است، و این کلمات تکرار افکار آن عالِم اقتصادی خیلی معروف آلمانی است[8] ولی لابریولا در این جا محدودیتی قائل شده است و مطابق نظر او تصور این که افراد بشر همیشه و در همه ی شرایط به وضع خود آشنا هستند و مسائل اجتماعی را که در پیش پایشان قرار می گیرد به روشنی تشخیص می دهند, نادرست می باشد. لابریولا میگوید: که«اینگونه فکر کردن عبارتست از اینکه یک امر غیر ممکن و بی سابقه را فرض کنیم. »

از خواننده خواهش می کنم که توجه خود را به همین محدودیت معطوف نماید. لابریولا افکار خود را به طریق زیرین تحلیل می کند:

«شکل قوانین , اعمال سیاسی و تجربیات سازمان اجتماعی گاهی با وضع مربوطه ی اجتماعی قابل انطباق بوده و هست و گاهی هم این تطبیق موجود نبوده و نیست. تاریخ محتوی ناسازگاری های متعدد است؛  به این معنی که اگر در یک مرحله ی معینی از تکامل فکری کسانی که توانایی حل بعضی مشکلات را می داشتند و یا می توانستند بعضی امور را انجام دهند, تمامی تحولات تاریخ الزامی بود و اگر همه چیز در تاریخ دلایل مکفی داشت ممکن نبود این جریانات را مطابق مفهومی که افراد خوشبین برای منطق قائل هستند , منطقی دانست . در طی یک زمان معینی علل اصلی همگی تغیرات اجتماعی, یعنی شرایط تغییر یافته ی اقتصادی, توانسته است یک سلسله قوانین اجتماعی, یک مجموعه ی قوانین سیاسی و یک سازمان اجتماعی که با وضع جدید مطابقت نماید , بوجود آورد؛ این عمل امروز هم در جریان است؛ولی نباید باور کرد که عقل غریزی حیوان منطقی خیلی به سادگی توانست و یا امروز می تواند هر وضع و موقعیتی را بطور کامل درک نماید؛ و همچنین نباید قبول کرد که به محض اینکه ما را در یک وضع اقتصادی معینی قرار دهند، از راههای ساده منطقی بتوانیم همه ی مختصات دیگر اجتماعی را از آن به دست بیاوریم.

تا اندازه ای ممکن است تغییرات تاریخ را به وسیله ی عامل «جهل» روشن نمود و به کمک این عامل که تشریح و روشن کردن آن امکان پذیر است می توان توضیح داد که چرا تاریخ مخصوصاً بصورت فعلی درآمده و صورت دیگری به خود نگرفته است، این عامل «جهل» مجموعه ای است از کلیه ی عوامل مانند غریزه های خشنی که انسان از اجداد حیوانش به ارث برده و تاکنون بهیچوجه از دست نداده است. تمام احساسات بشری، تمام ناعدالتی ها و کلیه ی صور فساد اجتماعی مانند دورغگوئی، تزویر، وقاحت و پستی که در یک اجتماع طبقاتی مبتنی بر اصول آقائیِ انسان بر انسان دیگر به طرز غیر قابل اجتنابی بوجود آمده و خواهد آمد. بدون اینکه خود را دچار تخیلاتی نمائیم، می توانیم پیش بینی کنیم و واقعاً هم پیش بینی می کنیم که مطابق قوانین حرکت تاریخی از نظم اجتماعی کنونی و یا بهتر بگوئیم از تضادهای این نظم اجتماعی در آینده، اجتماع دیگری بوجود خواهد آمد و در آن اجتماع مبارزه ی طبقاتی دیگر وجود نخواهد داشت ... ولی این موضوع مربوط به آینده است و به زمان حال و گذشته ارتباطی ندارد. با مرور زمان تولید اجتماعی منظم می شود و این تولید اجتماعی منظم شده، زندگی بشر را از قید بندگی پیش آمدها و اتفاقات رهائی می بخشد، ولی اکنون مسبب کلیه ی جریانات غیر مترقبه و تمامی پیچیدگی های وقایع پیش بینی نشده همان پیش آمد میباشد.» [9]

در گفته های بالا خیلی مسائل بطور صحیح تصریح شده است ولی در مطالب حقایق بطور عجیبی با اشتباهات در هم گردیده و بصورت یک چیز غیر عادی که هنوز نرسیده و خام می باشد درآمده است.

لابریولا در نظریه ی خود، درباره ی اینکه افراد بشر خیلی به ندرت به وضع اجتماعی خود آشنائی داشته و مسائل اجتماعی را به درستی درک کرده اند، بدون شک ذیحق است. ولی اگر لابریولا بخواهد به این مناسبت جهل یا موهوم پرستی را یکی از علل تاریخی پیدایش اکثر صور زندگی اجتماعی و آداب و رسوم قرار دهد، بدون اینکه خود متوجه باشد از راه راست منحرف گشته و بطرف نظریه ی پیش آهنگان اجتماعی قرن هیجدهم بر میگردد. پیش از آنکه لابریولا به موضوع جهل به عنوان یکی از عوامل اصلی تشریح جریان تاریخ اجتماع بشری اشاره نماید، لازم بود قبلاً معین و تحقیق می شد که در واقع کلمه ی جهل در این بحث با چه مفهومی مورد استعمال قرار گرفته است. اگر فکر کنیم این موضوع یک امر ساده و مسلمی است اشتباه بزرگی کرده ایم . برعکس موضوع آن قدر که ظاهراً جلوه می کند آسان و مسلم نیست.

کافی است که فرانسه ی قرن هیجدهم را مورد مطالعه قرار دهیم. در قرن هیجدهم در فرانسه تمام متفکرین طبقه ی سوم هستی وجان خود را فدای آزادی و برابری نمودند و برای رسیدن به این هدف شدیداً تقاضای می کردند که بسیاری از مقررات کهنه ی اجتماعی برانداخته شود. البته از بین رفتن این مقررات کهنه باعث شد که سرمایه داری پیروزمند گردد و امروز بخوبی میدانیم که در این اجتماع سرمایه داری چندان اثری از آزادی و برابری موجود نیست. ممکن است گفت که هدف عالی فیلسوف های قرن هیجدهم در دسترس قرار نگرفت و همچنین ممکن است گفت که این فیلسوف ها نتوانسته اند وسائل و راههای لازم برای رسیدن به این هدف عالی را به مردم نشان دهند و به این ترتیب می توان ادعا کرد که علت اصلی این عدم توانائی همان جهل متفکرین نامبرده بوده است و در حقیقت هم برخی از سوسیالیست ها همین نسبت را به متفکرین قرن هیجدهم داده اند. تصادمی که بین روابط اقتصادی فرانسه آن روز و آمال و آزادی افراد متفکر آن موجود بود، خود لابریولا را هم به تعجب در آورده است. بطوری که این وضع را با کلمات «یک نمایش نادر» ، «یک تضاد نایاب» یادآوری می نماید.

اما باید دید که چه چیز در این جریان نادر و نایاب است و جهل فلاسفه ی روشن بین قرن هیجدهم فرانسه در چه چیز بوده است ؟ آیا این جهل در این بوده است که فلاسفه ی قرن هیجدهم از وسائل لازم برای رسیدن به زندگی خوش عمومی، مفهومی غیر از آنچه که امروز درک می کنیم داشتند؟ این صحیح نیست این وسائل که برای رسیدن به هدف عالی بشریت در اختیار ماست در آن زمان اصلاً وجود نداشت؛ به این معنی که تکامل تاریخی بشریت و یا صحیح تر بگوئیم تکامل تاریخی قوای تولیدی بشری در آن زمان هنوز وسائل امروزی را به وجود نیاورده بود.

اگر کتاب «شبهه های پیشنهادی به فلاسفه ی اکونومیست» (Doutes propos ésaux philosoph és economistes) تألیف مابلی (Mably) و یا کتاب  «قانون طبیعت»(Code de la nature) تألیف مورلی (Morelli) را بخوانیم، خواهیم دید که این مؤلفین ، اگر چه با اکثریت قاطع فلاسفه ی پیش آهنگ قرن هیجدهم در مفاهیم مربوط به خوشی زندگی بشری اختلاف نظر شدید داشتند، ولی در موضوع نابود کردن مالکیت شخصی همه نظر واحدی داشته اند و همچنین از مطالعه ی کتب نامبرده خواهیم دید که مؤلفین اولاً نسبت به تمایلات قطعی و فوری و عمومی آن روزی جامعه ی فرانسه در تضاد بارزی گرفتار شده بودند و ثانیاً از آنجائی که تصورات آنها در تاریکی بود خود این آقایان رؤیاهای خود را کاملاً غیر عملی می دانستند. پس با گفته های بالا باز هم آن سئوال تجدید می شود که «جهل» فلاسفه ی قرن هیجدهم فرانسه درچه چیز بوده است؟ ممکن است گفت که این فلاسفه تمایلات اجتماعی زمان خود را به خوبی درک می کردند و روشهای لازم برای ارضای این تمایلات ، مانند برانداختن کلیه ی امتیازات و غیره، را به طور صحیح نشان می دادند ولی برای این روش ها یک اهمیت زیاده از حد قائل بودند به این معنی که این روش ها را برای رسیدن به خوشبختی عمومی کافی می دانستند؟ این اشتباه آن قدر وحشت آور نیست و حتی اگر جنبه ی عملی موضوع را در نظر بگیریم این «جهل» زیاد هم بی فائده نبوده است زیرا هرقدر این پیشروان  به اهمیت جهانی اصلاحات مورد تقاضای خود بیشتر معتقد می شدند لازم بود که برای انجام این اصلاحات مبارزات شدیدتری بنماید.

بدون شک «جهل» این پیش آهنگان قرن هیجدهم در اینجا بود که نتوانستند رشته هایی را که نظریات و کوششهای آنان را با وضع اقتصادی آن زمان مربوط می کردند بیابند و حتی نتوانستند اقلاً وجود چنین رشته های ارتباط را تشخیص دهند. این فلاسفه خود را منادیان «حقیقت»مطلق می پنداشتند؛ ولی اکنون ما می دانیم که حقیقت مطلق وجود ندارد،همه چیز مربوط به شرایط زمانی و  مکانی است ولی مخصوصاً به همین دلیل هم بایستی در موقع قضاوت «جهل» دوره های مختلف زندگی بشر، بسیار با حزم و احتیاط رفتار کنیم. همینطور «جهل» بشریت در ادوار مختلف تاریخ هم تا آنجا که در جنبش ها، مبارزات، آمال وآرزوهای آن دوره تظاهر نماید بایستی به طور نسبی در نظر گرفته شود.

 

 

9

اصول حقوق چگونه پیدا شده است؟ ممکن است گفت که هر یک از اصول حقوقی در نتیجه ی بر انداختن و یا تغییر دادن یکی از اصول و رسوم کهنه بوجود آمده است. این سوال پیش می آید که رسوم کهنه چرا برانداخته می شود؟ برای آنکه این رسوم کهنه با روابط جدید ، یعنی روابط واقعی نوینی که طی جریان تولید اجتماعی،بین افراد بشر پیدا می شود، تطبیق نمی نمایند. کمونیسم اولیه در نتیجه ی نمو قوای تولیدی از بین رفت. ولی قوای تولیدی بتدریج تکامل پیدا می کند و به همین دلیل هم روابط واقعی نوین افراد بشر در جریان تولید اجتماعی نیز بتدریج نمو می کند و بعلاوه به همان دلیل سابق رکود اجتماعی، که در نتیجه ی تأثیر اصول یا رسوم کهنه بوجود آمده است، بتدریج رشد و نمو می کند و در نتیجه ی آن احتیاج به پیدا کردن تعبیرات حقوقی جدید برای روابط واقعی (اقتصادی) افراد بشر هم تدریجاً رشد می نماید.

عقل غریزی حیوان متفکر هم معمولاً از این تغییرات واقعی پیروی می نماید. اگر اصول حقوقی کهنه ای مانع شود که قسمتی از اجتماع به هدف های زندگی روزمره ی خود برسد و لازم ترین احتیاجات خود را مرتفع سازد جبراً و فوق العاده به آسانی، این قسمت از اجتماع به خاصیت کندی و رکود این اصول کهنه پی می برند. برای این موضوع بهیچوجه تعقل زیاد لازم نیست، همان طوری که برای احساس ناراحتی کفش تنگ و یا حمل یک تفنگ سنگین احتیاج زیادی به تعقل و اندیشه نمی باشد . ولی تنها پی بردن به خاصیت کندی اصول حقوقی کافی نیست و بین این مرحله تا مرحله ای که در آن جامعه برای از بین بردن این اصول کهنه دانسته مبارزه شود فاصله ی درازی است. ابتدا افراد بشر کوشش می کنند که در موارد منفرد این اشکالات را نادیده بگیرند و با دور کردن راه خود از پهلوی این موانع عبور کنند. به طور مثال خوب است جریانی را که در خانواده های بزرگ دهقانی روسیه پیش آمده است به خاطر بیاوریم. سرمایه داری در روسیه به وجود آمد و توسعه پیدا کرد در نتیجه ی تأثیر در زندگی اقتصادی امکان های زیادی برای بدست آوردن نفت پیدا شد و این امکان ها برای اعضاء مختلف خانواده مساوی نبود. به این ترتیب قوانین خانوادگی معمول آن وقت در سر راه کسانیکه در اثر تصادفات خوشی منافع بیشتری عایدشان شده بود مانند مانع و سدی قرار می گرفت. ولی برای این افراد خوشبخت بهیچوجه اتخاذ تصمیم برای مبارزه بر علیه این موانع ، فوری و آسان نبود. مدت های زیادی این اشخاص کوشش کردند که صورت  قضایا را عوض کنند و قسمتی از منافع خود را از چشم رئیس خانواده پنهان نمایند . ولی کم کم این نظم جدید اقتصادی در اجتماع ریشه دواند و استوار شد و سازمان خانواده های کهنه بتدریج متزلزل گردید . آن افرادی از اعضا خانواده که به از بین بردن اصول کهنه متمایل بودند روز به روز بیشتر اظهار وجود می کردند . تقسیم و تجزیه مایملک خانواده هر روز بیشتر عمومیت پیدا می کرد و بتدریج آداب و رسوم کهنه بکلی ناپدید گردید و آداب و رسوم نوینی که در نتیجه ی روابط نوین یعنی روابط واقعی اقتصاد اجتماعی جدید بوجود آمده بود، جانشین آن گردید.

بطور کلی معرفت بشر نسبت به وضع اجتماعی کم و بیش عقب تر از روابط واقعی جدید که موجد آن وضع تولید است قرار می گیرد . در هر جا که مبارزه ی دانسته و فهمیده ی افراد بشر، برای از بین بردن سازمان های کهنه و برقرار کردن یک نظم نوین، ضعیف باشد، در آنجا بنای اقتصادی اجتماع هنوز نتوانسته است مقدمات پیدایش این نظم نوین را آماده نماید و یا بهتر بگوئیم تاریکی و تیرگی معرفت اجتماعی ، اشتباهات طرز تفکر خام «جهل» تنها یک چیز را در تاریخ مشخص می کند و آن این است که تکامل چیزهائی که بشر باید به آنها شناسائی پیدا کند، یعنی چیزهائی که تازه پیدا شده است، هنوز ضعیف می باشد به این ترتیب واضح است که جهل آن طوری که در بالا ذکر شد، یعنی ندانستن و درک نکردن چیزهائی که هنوز به وجود نیامده و تازه در حال پیدایش است، یک مفهوم نسبی دارد.

علاوه بر آنچه که ذکر شد نوع دیگری هم از جهل موجود است و آن جهل نسبت به طبیعت است. این را می توان جهل مطلق نامید. مقیاس اندازه گیری این عامل عبارتست از توانائی طبیعت بر روی انسان. ولی از آنجائی که تکامل و رشد قوای تولیدی بشر به منزله ی نمو توانائی انسان، در مقابل طبیعت است نتیجه می شود که ازدیاد قوای تولیدی با کم شدن جهل مطلق توأم باشد . آن رشته از تظاهرات طبیعت ، که بشر نتواند درکشان کند و آنها را تحت سلطه خود در آورد، موجب ایجاد اشکال مختلف خرافات می شود.

در مرحله ی معینی از تکامل اجتماع، این تصورات خرافاتی بطور خیلی نزدیکی با مفاهیم حقوقی و آداب و رسوم بشر پیچیدگی حاصل می کند و به مفاهیم و عادات رنگ مخصوصی می دهد.[10] در جریان مبارزه ای که در نتیجه ی تکامل روابط واقعی جدید افراد بشر در جریان تولید اجتماعی ایجاب می شود، افکار مذهبی نیز نقش مهمی را بازی می کند، هم افراد پیشرو و اصلاح طلب و هم مرتجعین و آن کسانی که طالب نگهداری اوضاع موجود می باشند، در کارهای اجتماعی از خدایان طلب کمک می کنند و یکی از سازمانهای اجتماعی را تحت حمایت خدایان قرار می دهند و حتی بعضی اوقات این سازمان اجتماعی را فقط تظاهر اراده ی خداوندی می دانند. این موضوع کاملاً واضح و روشن است که فعالیت اومنیدها(Eoumenides)، یعنی زن هایی که در یونان قدیم طرفدار حقوق مادری بودند، برای نگهداری و محافظت این حق مادری با کوشش می نروا(Minerva)، برای برقراری حق پدری و یا آقائی پدر در خانواده، که به او نسبت داده می شود، برابر بوده است. اشخاصی که از خدایان و یا سایر چیزهای مورد پرستش خود کمک می طلبیدند، زحمت و وقتشان بیهوده هدر می رفت و همان جهل و نادانی که باعث می شد اومنیدها به نظریه ی خود ایمان داشته باشند، بهیچوجه مانع از آن نبود که مرتجعین آن روز، یعنی طرفداران ادامه ی وضع اجتماعی موجود آن روز یونان، به خوبی درک کنند که نظم حقوقی کهنه و یا دقیق تر بگوئیم حقوق کهنه ی معمول آن زمان، بهتر منافع آنها را تأمین می نمود. همین طور خرافات پرستی که باعث پیدایش امید در می نروا بود، مانع از این نشد که افراد پیشرو آن زمان یونان به خوبی بتوانند به ناراحتی نظم کهنه اجتماعی پی ببرند.

یک مثال دیگر: افراد قبیله داژاک (Dajak)، که ساکن جزیره ی برنئو بودند، با استعمال گوه برای شکستن هیزم آشنائی نداشتند . پس از آن که اروپائی ها گوه را با خود به برنئو بردند، از طرف مقامات بومیان به طور کاملاً رسمی استعمال گوه قدغن گردید.[11] در نظر اول این عمل یکی از دلائل جهل آنها به شمار می رود زیرا واقعاً هیچ چیز بی معنی تر از این نیست که بشر از استعمال آلتی که باعث سهولت کار شود خودداری نماید. ولی اگر معذالک کمی تعمق کنیم، خواهیم دید که این عمل آن قدر هم از روی نادانی انجام نگرفته است. مقامات بومی محلی بر علیه نفوذ اروپائی ها، که نظم زندگی بومی را کم کم به طرف نیستی سوق می داد، به سختی مبارزه می کردند، همین دستور منع استعمال ابزار کار اروپائی، تظاهری از این مبارزه بود. این مقامات بومی محلی در تاریکی و تیرگی حس می کردند که اگر عادات و رسوم اروپائی در آنجا متداول شود از نظم موجود کوچکترین اثری باقی نخواهد ماند و مخصوصاً گوه بیشتر این خاصیت مخرب نفوذ اروپائی را به خاطر آنها می آرود و از این رو استعمال آن به طور رسمی قدغن گردید.

ممکن است سئوال شود که چرا در نظر بومی ها مخصوصاً گوه علامت مشخص این تجدد خطرناک به شمار رفت؟ جواب ساده ی زیر داده می شود: علت اصلی ارتباط تصور گوه با احساس خطر تهدید کننده ی نظم اجتماعی در مغز بومیان برای ما نامعلوم است ولی می توانیم بطور مسلم بگوئیم که این افراد بومی با علاقمندی ای که به نظم کهنه ی زندگی خود داشتند بهیچوجه اشتباه نمی کردند زیرا نفوذ اروپائی واقعاً باعث می شد که آداب و رسوم قبائل بدوی و وحشی، که زیر سلطه ی آن قرار می گرفتند، با سرعت و شدت زیاد تغییر کند و یا بکلی از بین برود.

تایلور در کتاب خود توضیح می دهد که همین داژاک ها که استعمال گوه را به طور رسمی قدغن کرده بودند معهذالک مخفیانه آنرا بکار می بردند. اینجاست که خاصیت «دو روئی» به «جهل» اضافه می شود. این از کجا پیدا شد؟ ظاهراً این خاصیت نتیجه ی این بود که از یک طرف بومیان به خواص و رجحان گوه پی بردند و از طرف دیگر از افکار عمومی و تعقیب مقامات محلی ترس و وحشت داشتند. نتیجه این شد که مقررات ایجاد کننده ی این دانائی غریزی بشر به وسیله ی همین دانائی غریزی مورد انتقاد قرار گرفت و این انتقاد صحیح و بجا بود زیرا قدغن کردن اسعتمال ابزار اروپائی بهیچوجه نمی توانست از نفوذ اروپائیان جلوگیری نماید.

اگر بخواهیم طبق نظریه ی لابریولا قضاوت کنیم باید بگوئیم که در مورد بالا افراد قبائل داژاک عملی را انجام داده اند که با موقعیت آنها وفق نمی داد و با آن قابل انطباق نبود. این نظر کاملاً صحیح است ولی باید به آن اضافه نمود که بشر اغلب از این قبیل عملیاتی که با موقعیتش وفق نمی دهد و با آن قابل انطباق نیست انجام می دهد. از این حقیقت چه نتیجه می شود؟ نتیجه فقط این است که ما مجبور می شدیم با زحمت زیاد کشف کنیم که آیا بین این قبیل اشتباهات افراد بشر و خواص یا درجه ی تکامل روابط اجتماعی آنان مناسبات و روابطی موجود است یا نه؟ بدون شک یک چنین رابطه ای  موجود است. لابریولا معتقد است که «جهل» بشر نیز ممکن است روشن و تشریح شود ولی ما می گوئیم که نه تنها این جهل بشر ممکن است روشن شود بلکه اگر خواسته باشیم علم اجتماع را در زمره ی علوم دقیقه در آوریم لازم است که این «جهل» را بطور حتم تشریح کنیم. حال اگر ممکن باشد که عامل «جهل» از روی علل اجتماعی توضیح داده شود خیلی بی معنی است اگر ما ادعا کنیم که کلید معمای تحولات تاریخ در این عامل پنهان شده است. کلید این معما در عامل «جهل» پنهان نیست بلکه این کلید را در آن علل اجتماعی  که عامل  «جهل» را به وجود می آورد و به آن شکل و خواص ثابتی می بخشد، باید جستجو نمود .

چه چیز ایجاب می کند که مطالعات و اکتشافات خود را بر روی علل ساده و مبهمی مانند«جهل» بنا کنیم؟ هنگامی که ما در اطراف درک علمی تاریخ بحث می کنیم استناد به عامل «جهل» تنها نشانه ی جهل شخص کاشف می باشد.

 

 

10

هر یک از اصول حقوق مثبت ، منفعت مشخصی را در اجتماع مورد حمایت خویش قرار می دهد. ببینیم این منافع مشخص از کجا پیدا می شود، آیا این منافع نتیجه ی اراده و معرفت بشری است ؟ نه، این منافع در نتیجه ی روابط اقتصادی افراد بشر بوجود می آید و پس از آن که موجودیت پیدا کرد بصورت معینی در وجدان بشری منعکس می شود. برای حمایت کردن از موضوع معینی که مورد توجه است باید نسبت به آن موضوع شناسائی و معرفت پیدا نمود، از این رو ممکن است و باید کلیه ی سیستم های حقوق مثبته را محصول وجدان و معرفت بشری دانست[12]. منافعی که بوسیله ی حقوق مثبته، حمایت و نگهداری می شود و همچنین محتویات این حقوق در نتیجه ی وجدان بشری مشخص نمی گردد بلکه وجدان اجتماعی در دوره ی مورد بحث آن شکلی از اصول حقوقی را بوجود می آورد که با انعکاس منافع مورد بحث در مغز افراد بشر تطبیق نماید. اصولاً غیر ممکن است بدون در نظر گرفتن وضع وجدان اجتماعی بتوانیم تاریخ اصول حقوقی را روشن و واضح نمائیم.

در تاریخ اصول حقوقی بایستی همیشه شکل ظاهری را از محتویات آن مجزا کرد. از نقطه نظر شکل ظاهری ، اصول حقوقی هم مانند هر روش فکری تحت تأثیر چند و یا همه ی روش های فکری دیگر مثل نظریه های مذهبی، مفهوم های فلسفی و غیره قرار می گیرد. همین موضوع باعث می شود که کشف بستگی واقعی بین مفاهیم حقوقی افراد بشر با روابط متقابل آنها در جریان تولید اجتماعی، بسیار دشوار می شود. ولی دشواری ای که این موضوع ایجاد می کند آنقدر مهم نیست[13]</