تبليغاتX
چگونه پولاد آبدیده شد؟ - ارباب و نوكر - نمایشنامه ای از رفیق نصرت الـله نویدی

چگونه پولاد آبدیده شد؟

متون سیاسی

 

 

 

نمایشنامه ای از رفیق نصرت الـله نویدی

{از اعضای سازمان افسران انقلابی (حزب توده ایران)}

 

رفیق نصرت الـله نویدی همراه با عده ای از افسران توده ای و از آنجمله نویسنده ی شهیر و انسان والا ابراهیم یونسی محکوم به اعدام شد که کمی پیش از اجرای حکم تیربارانن ، رژیم ستمشاهی زیر افکار اوپوزیسیون داخلی و فشار بین المللی با تخفیف این حکم به زندان ابد دست به عقب نشینی تاکتیکی زد. در فرصت مناسب زندگینامه ای از این مبارز هنرمند تهیه و تقدیم به دوستداران تاریخ و فرهنگ مبارزه جویانه ی میهنمان خواهد شد.در این باره ما را یاری کنید.

 

. . .

تاریخ که بر باد رود رنج و سرورش

نازد به سزاوار به گردان غیورش

 . . .                      (ا. ط.)

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

همه انسان ها برابرند و هيچ كس بر ديگري برتر نيست مگر در كار.

كار اساس زندگي است و آنكس كه كار نكند بايد بميرد . (از متن نمایش)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

ارباب و  نوكر

 

 

از : نصرت الـله نويدي

( نمايشنامه در يك پرده )

 

 

 (1)

صحنه خالي است ، دو پسر بچه از دو طرف سن نمايان مي شوند ، جلو مي آيند ، رو به تماشاچي ها سر مي خوابانند.

 

كوهرنگ: من كوهرنگم ، پسر كوهرنگ سرباز ...

بهرنگ: من هم بهرنگم ، پسر بهرنگ معلم ...

كوهرنگ: پدرهامان از ستم مردند ...

بهرنگ: و مادرهامان ستم كشيدند و بزرگمان كردند .

كوهرنگ: و از هم اين رو  است ...

بهرنگ: كه از ستم بيزاريم ...

كوهرنگ: و با آن در ستيزيم .

بهرنگ: ما دريافتيم كه از ما بهتران ...

كوهرنگ: و از ما بدتران ...

بهرنگ: وجود ندارند.

كوهرنگ: و دريافتيم كه ستم ...

بهرنگ: نه آسماني ...

كوهرنگ: بلكه زميني است ...

بهرنگ: و ما دريافتيم ...

كوهرنگ: كه براي مبارزه با ستم ...

بهرنگ: به فكرهاي ورزيده ...

كوهرنگ: بيشتر از بازوهاي ورزيده ...

بهرنگ: نيازست .

كوهرنگ: ما با هم دوستيم ...

بهرنگ: و پايه دوستيمان بر همفكري است .

 كوهرنگ: اصل اول دوستي !

بهرنگ: ما در اين راه ...

كوهرنگ: به دوستان زيادي نياز داريم ...

بهرنگ: تا كاخ ستم را ويران كنيم .

كوهرنگ: و ريشه ستم را ...

بهرنگ: براندازيم .

كوهرنگ: ما امروز براي شما ...

بهرنگ: قصه خواهيم گفت ...

كوهرنگ: قصه اي از گذشته ها ...

بهرنگ: از حال و از آينده .

كوهرنگ: ما امروز بين گذشته و آينده ...

بهرنگ: پلي خواهيم زد ...

كوهرنگ: و همراه شما ...

بهرنگ: از اين پل خواهيم گذشت ...

كوهرنگ: و خواهيم كوشيد ...

بهرنگ: تا شما با ما دوست شويد ...

كوهرنگ: هم فكر شويد .

بهرنگ: چه دريافته ايم

كوهرنگ: آنسان كه گفته اند :

بهرنگ: يكدست بي صدا است .

كوهرنگ: ما امروز براي شما بازي خواهيم كرد ...

بهرنگ: قصه اي را ...

كوهرنگ: كه دير زماني از آغاز آن گذشته ...

بهرنگ: و هنوز به پايان نرسيده است

هر دو: ما به اين ايمان داريم

بهرنگ: اينك قصه ما !

كوهرنگ: بازي كنيم !

بهرنگ: بازي كنيم !

كوهرنگ: تو بگو ( به بهرنگ )

بهرنگ: و مادر گفت : اربابي بود كه نوكري داشت ...

كوهرنگ: پس ما امروز براي بازيمان به يك ارباب نياز داريم و يك نوكر ( به بهرنگ ) پس يكي از ما ارباب خواهد شد و آن ديگري نوكر .

بهرنگ: من ارباب !

كوهرنگ: من قبول ميكنم به شرطي كه تو بتواني ثابت كني كه لياقتش را داري .

بهرنگ: لياقتش را دارم . همين !

كوهرنگ: با حرف نه ، با عمل !

بهرنگ: با عمل !؟

كوهرنگ: ببين آنجا دو دست لباس گذاشته شده . يكي در خور يك ارباب و ديگر درخور يك نوكر . مي بيني از همين جا مي شود تشخيص داد كدام درخور يك ارباب است .

بهرنگ: لابد آنكه يراق دوزي است و زرق و برق دارد مال ارباب است .

كوهرنگ: همين طور است ، ببين لباس آنجا است و من و تو اينجا . حالا هر كدام از ما زودتر توانست آن لباس را به چنگ آورد او ارباب خواهد شد .

بهرنگ: معلومه من زودتر به چنگش ميارم چون زورم بيشتره !

كوهرنگ: امتحان كنيم . ما در شرايط مساوي قرار مي گيريم بيا بيا  در يك خط به ايستيم

( آنها در يك خط مي ايستند )

بهرنگ: خب ، شروع كنيم .

كوهرنگ: نه ، اينطور نه ،   بگذار آنطور كه شروع كردند ، شروع كنيم .

بهرنگ: چطور ؟

كوهرنگ: تو به چه معتقدي ؟

بهرنگ: ( آهسته ) به چه بايد معتقد باشم ؟

كوهرنگ: ( آهسته ) به خدا !

بهرنگ: من ... من ... به خدا معتقدم

كوهرنگ: پس زانو بزن و دعا كن تا خداوندت در اين راه ياريت كند .

بهرنگ: دعا لازم نيست . من مي دانم كه حتماً موفق خواهم شد .

كوهرنگ: اگر از آن بالا افتادي و قلم پايت شكست ؟

بهرنگ: ها !

كوهرنگ: يا اگر وسط راه چاهي دهان باز كرد و تو را بلعيد ؟

بهرنگ: ها !

كوهرنگ: يا اگر درنده اي راه بر تو گرفت و پاره ات كرد ؟

بهرنگ: ها !

كوهرنگ: پس دعا كن .

بهرنگ: پس تو ؟

كوهرنگ: من ...؟ نه . ولي چرا ! چرا! منهم دعا خواهم كرد ( زانو مي زند ) بيا ! تو هم زانو بزن .

( بهرنگ هم زانو مي زند )

و حالا از صميم قلب از خدايت بخواه تا تو را ياري كند

( خود كوهرنگ هم لب هايش مي جنبد )

نگاهت را ببند .

 

بهرنگ: تو چرا نمي بندي ؟

كوهرنگ: من زود بسته ام

بهرنگ: بيا ... بستم ( چشمهايش را مي بندد )

كوهرنگ: با همه وجود ... با همه وجود

بهرنگ: با همه وجود !

كوهرنگ: و اگر لازم مي بيني براي موفقيت بيشتر پيشاني بر زمين بگذار

بهرنگ: تو هم مي گذاري ؟

كوهرنگ: تا چه اندازه به ارباب شدن علاقه مند باشم

بهرنگ: من كه علاقه مندم

كوهرنگ: پس بگذار

بهرنگ: چه را بگذارم ؟

كوهرنگ: پيشانيت را ... پيشانيت را به زمين بگذار و دعا كن

بهرنگ: بيا . ( پيشاني بر زمين مي گذارد )

كوهرنگ: خوب ... خوب .... توجه ات  جز خدا به هيچ چيز ديگر نبايد باشد . ( آهسته سرپا مي شود ) دعا كن . بگو اي كه خداي يكتائي  نزاده اي و زاده نشده اي ... بگو اي كه هيچ كس با تو برابر نيست

( ضمن گفتن اينها دارد نوك پا ... نوك پا به لباس ها نزديك مي شود )

بگو اي عزت با تو است و ذلت با تو است ... مرا ياري كن

( به لباس ها نزديك مي شود )

بهرنگ: ( يكهو از جا مي پرد ) آهاي . داري سر من كلاه مي گذاري ( با يك خيز خودش را به كوهرنگ مي رساند و خر او را مي چسبد ) دروغگوي حقه باز .

كوهرنگ: اين اولين درسي بود دوست عزيز ! تا حقه باز نباشي ارباب نخواهي شد ...

بهرنگ: حقه ات نگرفت !

كوهرنگ: تو هوشيارتر از آني كه بايد باشي ... اگر غير از تو بود مي گرفت

بهرنگ: حالا كه نگرفت

كوهرنگ: باشد بر مي گرديم به وضعيت اول

بهرنگ: من ديگر دعا نمي كنم .

كوهرنگ: نبايد هم دعا كرد . اگر با دعا بود ، مي بايد در همان قدم اول قلم پاي من مي شكست ( پايش را نشان مي دهد ) كه مي بيني نشكسته و سالم است .

بهرنگ: حالا من مي گويم كه چكار كنيم !

كوهرنگ: بگو !

بهرنگ: در يك خط مي ايستيم و مي شمريم يك ! دو ! سه ! سر سه راه مي افتيم . هر كس زودتر رسيد . او ارباب خواهد بود .

كوهرنگ: قبول  !

بهرنگ: چون چاره ديگري نداري ، از حالا مطمئن باش كه من اربابم

كوهرنگ: درس اول را فراموش نكن ! تا حقه باز نباشي ارباب نخواهي شد .

بهرنگ: مي بينيم !

كوهرنگ: مي بينيم ! من ميشمرم !

بهرنگ: نه !  حقه بي حقه !  من خودم مي شمرم

كوهرنگ: باشد !

بهرنگ: يك ...

كوهرنگ: كمي صبر ...

بهرنگ: ها ، منظور .

كوهرنگ: يك كم آنطرف تر

بهرنگ: اينجا هم مثل آنجا است . مگر تفاوت دارد .

كوهرنگ: اينجا كه من هستم يك كمي سربالائيش تيزتر است

بهرنگ: اين بهانه است

كوهرنگ: اصلاً جا عوض مي كنيم

بهرنگ: براي اينكه ديگر بهانه اي نداشته باشي . بيا !

( جا عوض مي كنند )

كوهرنگ: ( با خودش ) با اين پا بهتر مي توانم ...

بهرنگ: سه ...

كوهرنگ: نه . از سر . من آماده نبودم .

بهرنگ: اين وقت تلف كردن است .

كوهرنگ: ( چند بار پايش را جلو و عقب مي برد و پا پشت پا گذاشتن را تمرين مي كند )

بهرنگ: بي كلك

كوهرنگ: دارم نرمش مي كنم تا آماده شوم ... خوب ... شروع كن

بهرنگ: يك ... دو ... سه (مي دود )

( كوهرنگ پا پشت پاي بهرنگ مي گذارد و او زمين مي خورد )

كوهرنگ: ( به لباس ها مي رسد ) من رسيدم !‌

بهرنگ: تو كلك زدي .

كوهرنگ: تبصره اي بر درس اول . براي ارباب شدن هر نوع كلكي مجاز است .

بهرنگ: با زور پسشون مي گيرم

كوهرنگ: اين كار را نمي كني .

بهرنگ: مي كنم .

كوهرنگ: آنوقت به حكم قانون ( دست را كاردوار زير گردنش مي كشد ) "پخ " خواهي شد .

بهرنگ: كدام قانون ؟

كوهرنگ: قانوني كه من هم الان وضع مي كنم ... من بعد از اين تند تند قانون وضع مي كنم .

ماده اول . مالكيت محترم است و تجاوز به حقوق مالك سزايش اعدام است .

ماده دوم : مالك مي تواند و حق دارد به هر شكل كه بخواهد از ( دارائيش ) استفاده كند .

ماده سوم : مالك مي تواند به هر تمهيدي براي ازدياد دارائيش دست بزند .

ماده چهارم : مالكيت موروثي است و پشت در پشت به اعقاب مالك مي رسد .

ماده پنجم : ...

 

بهرنگ: بسه ديگه . لابد مي خواهي تا صبح قيامت قانون وضع كني و همه اش هم به نفع خودت .

كوهرنگ: نه بگذار اين يكي به نفع تو است .

ماده پنجم : مالك مي تواند نوكر يا نوكرهائي از ابواب جمعي انسان ها داشته باشد .

تبصره 1 : مالك بايد بخور و نمير زندگي نوكر يا نوكرهايش را تامين كند .

تبصره 2 : نوكر بايد چشمش كور ، زبانش لال و گوشش كر باشد و از جانو دل به مالكش خدمت كند .

بهرنگ: احسنت ... خب ديگه ؟

كوهرنگ: تا آنجا كه به من و تو مربوط است همين جا كافي است .

بهرنگ: اينها همه اش غير انساني است !

كوهرنگ: در عوض همه اش قانوني است !

بهرنگ: اما من به اين قانون گردن نمي گذارم .

كوهرنگ: ولي بايد بگذاري !

بهرنگ: انساني نيست !

كوهرنگ: با اين وجود مي بيني كه انسان ها گردن گذاشته اند .

بهرنگ: خوب گذاشته باشند به من چه ؟

كوهرنگ: آخر ما داريم زندگي آنها را بازي مي كنيم .

بهرنگ: هاي ! ( مي خندد ) من داشتم فراموش مي كردم كه داريم بازي مي كنيم .

كوهرنگ: پس به اين ترتيب من ارباب هستم و تو نوكر و حالا لباسهايمان را ميپوشيم ... بيا ...

( لباسهاي بهرنگ را به طرفش مي اندازد و هر دو در صحنه لباس عوض مي كنند . ضمن لباس پوشيدن شوخي مي كنند )

بهرنگ: اما تو به من كلك زدي ، اين نامرديه

كوهرنگ: ( مي خندد ) نامرد بودن لازمه ارباب بودنه

بهرنگ: حالا باشد تا خدمتت برسم .

كوهرنگ: وقتي مي توني خدمت من برسي كه مغزتو به كار بندازي

بهرنگ: بالاخره يه روز  به كار مي افتد .

كوهرنگ: حتماً ( لباس پوشيده است ) و حالا قصه را دنبال مي كنيم ( لباسش را مرتب مي كند و ژست ارباب ها را مي گيرد ) حالا من اربابم . ( يكهو با فرياد ) زود باش پسر .

بهرنگ: ها !

كوهرنگ: دستپاچه بشو  و بگو چشم ارباب .

بهرنگ: ( دستپاچه ) چشم ارباب .

كوهرنگ: ( شلاقش را تكان مي دهد ) زود ! زود ! زودتر !

بهرنگ: چشم ارباب  ! چشم ارباب !

كوهرنگ: ها راستي بگذار ببينم ، تو شايسته نوكري هستي ؟ يا نه ، تو شايستگي انتخاب را داري ، آخر در آن قصه ارباب به سفري طولاني ميرود و براي اين سفر احتياج به نوكري دارد با مشخصاتي منحصر به فرد ، نوكر شايسته اين سفر بايد عضلاتي به سختي پولاد داشته باشد ( جلو ميرود و دست به عضلات بهرنگ  ميزند ، همه جا را امتحان ميكند ، نسبتاً راضي)  اي . بد نيست ! بد نيست ! مي تواني كوله بار را به دوش بگيري و صخره ها را در نوردي و مي تواني اگر لازم شد مرا هم روي كولبار سوار كني . مي تواني . نه !

بهرنگ: بله ارباب !

كوهرنگ: و مادر گفت : ارباب به نوكري اينسان نياز داشت و نيز به نوكري نياز داشت كه بتواند يك تنه با دزدان قافله زن كه آن روزها راه و بي راه در كمين بودند نبرد كند و حافظ جان و مال ارباب باشد . چه مادر معتقد بود كه ارباب ها در آن روزگار مثل امروز در امنيت كامل به سر نمي بردند . و هر لحظه خطر در كمينشان بود . و تو مي تواني عهده دار اين وظيفه ی بزرگ باشي ؟

بهرنگ: حتماً ارباب . با جان و دل .

كوهرنگ: و من در اينصورت به تو كمك خواهم كرد تا بتواني زندگي كني كه مي داني اگر من نخواهم تو روز اول نه ، روز دوم ، از گرسنگي سقط خواهي شد .

بهرنگ: حتماً ارباب ! ممنونم ارباب !

كوهرنگ: پس زود باش !

بهرنگ: چشم ارباب ! منتظر دستورم ارباب !

كوهرنگ: ما سفري دراز در پيش داريم . ها راستي . من بايد براي عيال و اولادم خرجي جا بگذارم . هر چند آنها به پول نيازي ندارند و خانه من پر از بنشن است ، اما ( جيبهايش را مي گردد )

يك هميان ( هميان را بيرون مي كشد درش را باز مي كند و نگاه مي كند )

يك هميان زر ( در هميان را مي بندد و به طرف بهرنگش مي اندازد ) بگير اين را به منزل من بده ، بگو اين خرجي آنها است تا من از سفر برگردم .

بهرنگ: ( متعجب هميان را نگاه مي كند ) من ببرم ؟ ( هميان را در دستهايش مي چلاند ) من چرا ؟ ارباب خودتان ببريد بهتر است .

كوهرنگ: منظوري دارم . تا تو برگردي من كوله بارم را مي بندم زودباش پسر !

بهرنگ: ( همان طور كه كسي دم موشي را ميگيرد و از ترس نجسي آن را از خودش دور نگاه مي دارد ) چشم ارباب ( راه مي افتد )

كوهرنگ: ( بافرياد ) هاي !

بهرنگ: بله ارباب !

كوهرنگ: بي شعور آنطور نه . اگر كسي آن را قاپ زد چه ؟ مال مرا بايد روي قلبت بگذاري و با هر دو دست آن را بچسبي !

بهرنگ: چشم ارباب . ( هميان را توي يقه اش فرو مي كند و با هر دو دست آن را مي چسبد ) چشم ارباب .

كوهرنگ: بله اينطور و حالا ميروي ...

و مادر گفت ارباب بارها و بارها نوكرش را آزمود

( بهرنگ زود بر مي گردد )

ها . برگشتي ... فكر نمي كنيم به همين زودي رفته باشي .

بهرنگ: حق با ارباب است هنوز نرفته ام .

كوهرنگ: هنوز نرفته اي ؟ وقت ضايع كن ! ( با شلاق حمله مي كند )

بهرنگ: نه ارباب صبر كنيد چيزي ... چيزي به خاطرم رسيد ...

كوهرنگ: خدا كند نفعي براي من داشته باشد و گرنه .

بهرنگ: مطمئنم كه نفع دارد . گفتم بگذار به جاي دوبار رفتن يك بار بروم ... اگر ارباب اجازه دهند از آنجا هم سري به منزل خودم بزنم و يك كم از مرحمتي ارباب را برايشان جا بگذارم .

كوهرنگ: ها! مرحمتي من !! من كه چيزي به تو مرحمت نكرده ام !

بهرنگ: آنچه كه مرحمت خواهند كرد .

كوهرنگ: ها ! تو بزمجه خيال داري پيشكي از من پول بگيري !؟( با فرياد ) مگر پول علف خرس است كه دورش بريزند شايد تو همين حالا ... يا نه يك ساعت ديگر يا امشب يا فردا صبح يا نمي دانم هر وقت ديگر خواستي زحمتت را از گردن اين دنيا كم كني . آنوقت چه ؟ پول من ، پول من چطور خواهد شد ؟ وانگهي آنها بايد از مزد گذشته تو بخوردند نه از مزد آينده تو ... برو برو ... خيال خام مكن ... و آنجا توي آن كيسه صد سكه طلا هست كه زنم يكي يكي خواهدشان شمرد و حتي اگر نگاه تو هم به آنها خورده باشد او حسش مي كند ... زود باش وقت ضايع مكن ! احمق !

بهرنگ: ( يكه خورده ) ها . تو ... تو به من احمق گفتي . ( كيسه را روي زمين ول مي دهد ) من نيستم تو ديگه راستي راستي داري به من توهين مي كني .

كوهرنگ: هاي ! هاي !نه ... نه دوست عزيز از نظر ارباب ها اين واقعيتي است . مگر در نظر ارباب نوكر چيزي بيشتر از يك احمق است و به روايتي : حق هم دارد ، آخر آنكه كيسه طلا را مي گيرد و آن را مي برد صحيح و سالم به دست زن اربابش مي سپارد ...

بهرنگ: راستي چرا نوكر اين كار را مي كند ؟ آيا احمق است ؟!

كوهرنگ: اين را تو بايد تشخيص داده باشي .

بهرنگ: من ؟ چرا من آن كار را مي كردم ، ولي از احمقي نبود .

كوهرنگ: پس از چه بوده ؟

بهرنگ: از ... از ترس بود ... ترس از قانون ...

كوهرنگ: بله حتماً همين است ، ولي آنكس كه هستيش از دزدي است . و دزد هستي ها است و آنكس كه چوب قانون تا مغز استخوانش را نسوزانده حق دارد آنكس را كه نمي دزدد احمق بداند .

بهرنگ: و من بايد لقب احمقي را هم در رديف لقب هاي ديگرم بپذيرم ؟

كوهرنگ: از جانب ارباب بله ... و در قصه مادر چنين است ، نوكر بارها و بارها امتحان صداقتش را داد ... البته نه اين كه خيال كنيم در آن قصه براي اين صداقت ارزش قايل شده اند ، نه . در قصه ، صداقت نوكر چيزي است در حد يك وظيفه ، وظيفه اي كه نوكر محكوم به انجام آن است و اگر انجام ندهد آنوقت ديگر نوكر نيست . بلكه خائن است و نمك به حرام ...

بهرنگ: نمك به حرام !

كوهرنگ: آري نمك به حرام و در قاموس ارباب ها حفظ حق نان و نمك از جمله واجب ها است يعني اگر تو نمك كسي را خوردي ...

بهرنگ: حتي اگر آنكس ارباب لعين تو هم باشد ...؟

كوهرنگ: حتي اگر آنكس ارباب لعين تو هم باشد ، تو ديگر نبايد به خودت اجازه دهي كه به او يا به مال او چپ نگاه كني

بهرنگ: اگر نگاه كنم ؟

كوهرنگ: نمك گير خواهي شد .

بهرنگ: نمك گير شدن چگونه است ؟

كوهرنگ: اولين شكل تظاهرش كوري است . كه تكيه كلام ارباب ها براي ترساندن نوكرها هميشه اين بوده ، نمكم چشمتو بگيره ؟.

بهرنگ: لابد مي گرفته .

كوهرنگ: لابد . چون آخر عاقبت اغلب نوكرها كور مي شدن .

بهرنگ: نمك گير شدن ؟

كوهرنگ: نه از ظلم كور مي شدن !

بهرنگ: اونوقت اربابا ظلمشونو به حساب نمكشون ميذاشتن ، حقه ها !

كوهرنگ: اين برميگرده ، به درس اول ...

بهرنگ: بازي امروز چه جالبه من خيلي بيشتر از آنچه ارباب ها را مي شناختم دارم مي شناسم .

كوهرنگ: و بيشتر خواهي شناخت !

بهرنگ: پس ادامه مي دهيم ( باز ژست نوكري به خود مي گيرد ) ارباب چه فرمودن ؟

كوهرنگ: ( او هم ژست اربابي مي گيرد ) گفتم زود باش وقت ضايع كن احمق !

بهرنگ: چشم ارباب ! چشم ارباب !

كوهرنگ: ( با فرياد ) زودتر !!

بهرنگ: ( ضمن اين كه بيرون مي رود) چشم ارباب !

هر دو: و قصه مادر نه در اين روال بود ، او فقط گفت كه ارباب و نوكرش راهي سفري دور شدند ولي او نگفت چگونه راهي شدند .

 

 

« نور »

 

(2)

 

بياباني برهوت :

 

( ارباب عصا زنان و نوكر لوله باركشان راه مي سپرند . مدتي صحنه در سكوت مي گذرد )

 

بهرنگ: چه راه سنگلاخي !

كوهرنگ: چه بيابان سوت و كوري !

بهرنگ: آره خيلي سوت و كوره ... برهوت برهوت !

كوهرنگ: ( با خودش ) پس او هم متوجه اين نكته شده است .

بهرنگ: تا چشم كار مي كند جنبنده اي نيست ...

كوهرنگ: ( با خودش ) او حالا به چه فكر مي كند ... لابد به زن و بچه هايش كه بي خرجي مانده اند ... كاش مي توانستم فكرش را بخوانم ... چه سوت و كور ... چه بياباني ؟ هاي ( چند لحظه در خود ) در جائي خواندم كه در بيابان قانون ها را بر يخ مي نويسند ... او ... او در اينجا مي تواند هر كاري كه مي خواهد با من بكند ... اينجا ديگر قانون مرا حفظ نمي كند . بايد فكري كرد ... هاي ! آره بايد از حقه ام استفاده كنم ... او احمق است اصلاً همه نوكرها احمقند ... بايد از حماقتشان استفاده كرد ( تلخ مي خندد ) هاي !  مي داني ( با بهرنگ است ) پشيماني دارد مرا مي خورد ؟!.

بهرنگ: (سكوت ... و در خود )

كوهرنگ: او ... او فكرش جاي ديگر است ... حتماً ... حتماً دارد نقشه مي كشد . هاي با توام !

بهرنگ: بله ! ... بله ارباب !

كوهرنگ: گفتم كه پشيماني دارد مرا مي خورد !

بهرنگ: ارباب از چه پشيمان شده اند ؟

كوهرنگ: از كاري كه كردم ...

بهرنگ: از چه كار ؟

كوهرنگ: از اينكه پول ندادم تا تو براي زن و بچه هايت خرجي جا بگذاري . واي كه من چه بد كردم ... لعنت بر من ! هاي ! مي بينم كه از خستگي نفس نفس مي زني و عرق كرده اي ... اينكه تو خسته شده اي مرا مي آزارد ...

استراحت مي كنم ( جلو مي دود ) كمك كنم . ( دروغكي دست را دور و نزديك كوله بار نگاه مي دارد )

 

بهرنگ: ( مي ايستد و كوله بارش را زمين مي گذارد ) از اين كه مي بينم لطف ارباب دارد شامل حال من مي شود . خوشحالم .

كوهرنگ: و از اين به بعد هميشه اينطور خواهد بود ... ديگر به من ارباب نگو . بگو برادر .

بهرنگ: اين جسارتي است كه در حد من نيست .

كوهرنگ: برعكس ... برعكس براي من بالاترين خوشبختي ها است . وقتي تو به من برادر بگوئي من احساس آرامش مي كنم .

بهرنگ: هر طور كه ارباب اراده كند ...

كوهرنگ: و اراده كرده ام در برگشتن همه دارائيم را با تو برادروار نصف كنم .

بهرنگ: (متعجب ) ها !

كوهرنگ: و شايد سهم ترا چرب تر هم دادم !

بهرنگ: ( گيج ) نكند آفتاب مغزش را جوش آورده باشد ( جلوتر ميرود ودر چهره ارباب دقيق مي شود ) ارباب شما مطمئن هستيد كه هذيان نمي گوئيد ؟

كوهرنگ: گفتم كه به من ارباب نگو !

بهرنگ: جسارتاً عرض مي كنم برادر ، تو مطمئني كه حالت خوب است ؟

كوهرنگ: از هميشه بهتر ... كاش قاضي شرع اينجا بود تا مي ديدي چقدر راست مي گويم ...

بهرنگ: ( گيج و دستپاچه ) بگذاريد برايتان جا درست كنم ...

كوهرنگ: تو ،  نه ... خودم ..خودم ... از اين به بعد ما برادروار رفتار خواهيم كرد ... فقط ( نگاهش به كوله بار راه مي كند ) اين ... اين براي جثه ی من زيادي سنگين نيست ؟

بهرنگ: استغفراله اگر بگذارم شما كوله بارتان را خودتان برداريد ... پس جواب اين همه لطف را من چطور بدهم ؟

كوهرنگ: ممنونم برادر ... ممنونم ! ( مي خواهد جاي استراحتش را درست كند )

بهرنگ: نه ... نه نمك به حرامم اگر بگذارم !

كوهرنگ: مي دانم كه ناراحت خواهي شد و گرنه ...

بهرنگ: حتماً‌ ناراحت خواهم شد ... من تا عمر دارم خدمتگذار شما خواهم بود .

كوهرنگ: ( با خودش ) همه ی نوكرها احمقند و اين بزرگترين شانس ارباب ها است و من به گول زدن ادامه مي دهم ... ( نقش بازي مي كند ) آه اي نداي وجدان دست از سر من بردار ...  من پشيمانم ... پشيمانم ... پشيمانم ... من از كرده ی خود پشيمانم ... من بد كردم ... مي دانم كه بد كردم و اينك به تلافي يك بدي هزار خوبي خواهم كرد ... ( به طرف بهرنگ مي رود ) بگذار ... برادر بگذار تا من دستهاي تو را كه دارد به من خدمت مي كند ببوسم ... بگذار ( اشكش راه گرفته است )

بهرنگ: واي بر من ... واي بر من !  اگر بگذارم چنين بشود ... من سگ كمترين ، كي باشم كه اربابي بزرگوار دست بوسم شود !

كوهرنگ: پس بگذار صورتت را ببوسم ... صورتي كه عرق زحمت بر آن شيار زده است . زحمتي كه براي من و در راه من بوده حلال كن برادر ... مرا حلال كن ... من مي دانم كه پوست و گوشت و استخوانم از زحمت تو است مرا حلال كن بيا ... بيا ( بهرنگ را بغل مي كند و مي بوسد ) ( يكهو انگار دارد حالش بهم مي خورد رو ترش مي كند و با خودش ) واي . كه از بوي تنش عقم گرفت ... اين كثافت ها حتي آب را هم از خودشان دريغ مي كنند ... اما مهم نيست ... بايد به خر كردنش ادامه بدهم ... آري برادر . من دارم از پشيماني شاخ در مي آورم و اگر اين از پشيماني شاخ در آوردن راست بود ، من حالا حتماً مي توانستم با شاخهايم ابرهاي آسمان را به هم بزنم ... ( با بهرنگ )‌ همه اش به فكر زن و بچه هاي تو  هستم برادر راستي آنها بي خرجي چكار مي كنند ؟

بهرنگ: بس كنيد ارباب عزيز  . بس كنيد اين همه جوش خوردن براي سلامتي شما مضر است ...

كوهرنگ: به من مگو ارباب ، مگو ارباب عزيز ... بگو برادر عزيز ... خواهش ميكنم بگو برادر عزيز .

بهرنگ: با عرض معذرت برادر عزيز ، من براي سلامتي شما نگرانم .

كوهرنگ: مي دانم ... مي دانم برادر عزيز اما اختيار با خودم نيست ... نداي وجدان نداي اين وجدان سرخورده كه بيدار شده است .

بهرنگ: وجدانتان آسوده  باشد . با عرض معذرت . برادر عزيز . زن و بچه هاي من به نخوردن عادت كرده اند و مطمئن باشيد با اين چند روز نخوردن هم طوري نخواهند شد و در عوض وقتي برگشتم ...

كوهرنگ: آري برادر . . .   آری حق با تو است . . .   من انگار زیادی تاراحتم وقتی برگشتم . . . نه . . .   نه فراموشم نشده. . .   نصف همه ی دار و ندارم مال تو خواهد بود و آنها. . .

بهرنگ: حتماً ذوق زده خواهید شد ارباب. . .   ببخشید. . .   برادر عزیز. . .    (با خودش) وای  من چه اشتباه می کردم. بهترین ارباب های دنیا مال من بود و من نمی دانستم و نزدیک بود . . .