خاطره ای :
"... اما من اشکهای او را دیدم."
روزی ، رفیق زارعی کارگر توده ای پالایشگاه آبادان چنین نقل کرد:
" تازه کودتا شده بود . اینجا و آنجا ، هر روزه شاهد دیدن یورش «امنیتی» های رژیم برای دستگیری اعضا و هوداران حزب بودیم. کارگران و روشنفکران توده ای ، با مقاومت خویش صحنه های زیبا و بدیعی خلق میکردند ، هرچند گهگاهی خبرهایی از برخی تسلیم طلبان نیز شنیده می شد. اما نای مشمئزکننده ی این آخری در وزش آرام ، متین ، اما پیگیر نسیم جانبخش روح مقاوم آن اولی وا می رفت. هرچند که بعدها دشمنان مردم و بوجارلنجانان کودتا صدها هزار حدیث جعلی از باصطلاح تسلیم و خیانت را ضرب کرده و آنگاه در دهه های بعدی انبوه پشه وار روشنفکران بریده از "تولید" و خلق بر سبیل "عنعنه" این "اخبار" را برای خوش آمدِ "بالائی ها" و اربابانِ"ماورای بحار" آگراندیسمان نمودند.
در بالای کوره های نفتی برای اُورهول (Overhaul) مشغول کار بودیم که سروصدای هجوم مأموران امنیتی را در پائین شنیدیم . عربده های چارواداری شخصی همه را شوکه کرده بود. با لئیمانه ترین کلمات ممکن حزب و توده ای را خطاب قرار می داد. این شخص کسی جز "علی چکشی" نبود. (وی از مزدوران انگلیسی ها بود. وجه تسمیه ی نامش این بود که هنگام اعتصاب اوائل دهه ی بیست کارگران تحت رهبری "شورای متحده" ، با چکش بر روی ستونهای فلزی می کوبید تا همه فکر کنند که کار همچنان ادامه دارد و اعتصابی در کار نیست از اینرو کارگران توده ای ، این آقای "علی" را به نام با مسمای "علی چکشی" ملقب ساختند. اعطای این لقب به توحش و دریدگی هرچه بیشتر آقای چکشی منجر شده بود.) علی امید پرآوازه از بزرگترین رجل سندیکالیست را همه می شناسند، نیاز به معرفی نیست. رفیق نجفی از یاران پیگیر علی امید و از باوفاترین اعضای حزب بود. در موج دستگیری ها ظاهراً کمی دیر به سراغ او آمده بودند. کوره ها بسیار بلند و مرتفع بودند. صحنه را در نظر بگیرید: گروه ایغار مأمورین امنیتی با لکه ی کریه علی چکشی بر پیشانی در پائین و نجفی سرشار از عشق به ادامه ی مبارزه در بالا. یکباره علی چکشی نعره برآورد که:
" نجفی"ملعون" ، ای توده ای (نجس)، بیا پائین، آمده ایم برای دستگیری ات. همه چیز تمام شد. سندیکا و شورای متحده مرد، حزب مرد. توده ای گری برچیده شد. و . . . ، و کمونیسم مرد! "
همگی کارگران با شگفتی صحنه را تماشا می کردند. تشبثات لومپنی علی چکشی همه را میخکوب کرده بود حتی مأمورین را. در آن هنگام بود که قهرمان کارگران ، نجفی در آن بالا بر پای خواست. ابزار کار را به کناری نهاد با سینه ای ستبر و با صدایی رسا ، چکشی را خطاب قرار داد: " چکشی، آهای چکشی گوش کن اینها که گفتی همه توهّم است. حزب نمرده، سندیکا و شورای متحده نمرده، کمونیسم نمرده، . . . ای مردک بدان که ما هیچکدام این دروغ های بزرگ را باور نمی کنیم. حتی اگر مارکس، انگلس، و لنین سر از قبر برآورند و بگویند نجفی ! کمونیسم مُرد. بی تردید خواهم گفت غلط کنید ! بروید توی قبر ، دروغ نگوئید !
* * *
رفیق زارعی بسیار خوددار و نیز از اعصاب نیرومندی برای کنترل احساساتش برخودار بود، اما نتوانست جلوی سرازیر شدن اشکهایش را بگیرد، روی را از قبل برگردانده بود . اما من اشکهای او را دیدم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
با تشکر از پژم عزیز ، فرستنده ی این خاطره
«چگونه پولاد آبدیده شد؟»
